یادمان لحظه ها
  
 
 
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
 
آرشیو

امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387

سلام

امروز روز پرکاری برای من بود....

از ۷ صبح که به زور خودم رو مجبور به بیدار شدن کردم تا الان همه اش پشت سر هم کار داشتم....

امروز سارا امتحان ترجمه داشت...ترجمه اش قوی نیست....راستش توی این ۴ سال اصلا دفعه اولش بود که ترجمه می کرد....معمولا این کارا با من بود... این امتحان برای پایان نامه اش لازم بود....

از من خواسته بود امروز ۸ داشنکده باشم که اگر بشه تقلبی چیزی(!) برسونم....

منم باید میرفتم خوب گناه داشت....اما ۷ خیلی زود بود....سر بیدار شدن فیلمی داشتم با خودم... کم مونده بود دچار خود درگیری بشم...هی ۲ دقیقه ۲ دقیقه عقبش مینداختم تا بلاخره دل کندم....

۸:۳۰ بود رسیدم....دیدم سارا با خیال راحت هنوز نرسیده....منم رفتم از عابر بانک پول بگیرم....

اوضاع مالیم ین ماه دیدنی شده.... صبح پول میکیرم شب ندارم....

چندین کار مختلف و هزینه دار هستن.... از طرفی این مستاجرم هم ۲ ماه قبل نداده اجاره اش رو....

دایی منم اهل این نیست که حتی یه زنگ بزنه ببینه چرا نریخته... منم دلم نمیاد... میگم خودش میریزه....

اخه آدمای خوبین.... این ۱ سال که بودن هر ماه خودش زودتر هم داده....دایی هم میگه صبر کن!!!

نمیدونه اوضاع چقدر خرابه....آخه باز روز پدر نزدیکه من کلی هدیه باید بخرم.... برای کلینیک دارم وسیله میخرم.... هزینه های جانبی خریدای خودم هست....تازه برای ترجمه و تایپ و کارای پایان نامه هم درگیرم.... خوب خدایی کم میارم....از هر چی میزنم یه چیز دیگه پیش میاد....(این تیکه اش فقط درد و دل بود آخه صبح باز ۵۰ تومان برداشتم الان هیچی ندارم همه اش شد کتابا و کارتای کلینیک)....منم بهم بگن بمیر اما نگن از کسی پول قرض بگیرم...حتی مامانم....

خلاصه که رفیم دانشکده و تا ظهر فیلمی بود....

بعدشم که هنوز نرسیده خونه رفتیم با ماشین دنبال خرید کتابا....تا ۱ ساعت پیش....

خیلی خسته ام....اما دیگه زشت بود باز ننویسم....

فردا میام جریانات امروزو میگم....الان برم بخوابم که فردا ۸ باید برم کلینیک واسه اولین روز کار خودم!

میام زود

دعام کنید

فهلا

 


 
چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387

و خدایی که همین نزدیکیست....

 

شب قشنگی بود دیشب.... همه چیز مثل یک رویا بود.... رویایی از من که یک قدم دیگه به واقعیت نزدیک شده بود.... و این نزدیکی فقط دست خدا بود... فقط خدا....

اشک های شوق دیشب من میتونست این رو نشون بده....

صدایی که می لرزید و جواب تلفن رو میداد....قدر از آقای ش تشکر کردم که بهم خبر داد.... چقدر دیشب شنیدن صداش رو دوست داشتم....اصلا دیشب همه چیز جور دیگه ای بود....

آقای ش که بهم خبر داد حتی قبل از اینکه من قطع کنم مامان رفت وضو گرفت....نفهمیدم چطور مامان رو بغل کردم... داشت اشکام در میومد.... اما من هیچ وقت پیش مامان گریه نمی کنم.... چون اونم اشک میریزه اگه بینه....

اومدم نت... خودم دیدم....چه حس وصف نشدنی بود دیدن اسم بابایی.... از دیدن اسم اون بیشتر خوشحال میشم... حس می کنم اینها تنها کاریه که الان میتونم براش بکنم.... اینکه بدونن دختر سعید خ میتونه موفق باشه.... میتونه راهی که پدرش خواست رو ادامه بده.... میتونه همونی باشه که پدرش ازش خواسته....

دایی و زندایی و مادربزرگم بهم گفته بودن مهم نیست چه ساعتی نتایج رو بزنن.... هر ساعت بود برم بیدارشون کنم که منتظرن.... منم بعد از نوشتن واسه شما رفتم اول پایین پیش مادربزرگم.... هنوز داشت برای من دعا میکرد.... قبل از اینکه برم توی اتاقش صداشو میشنیدم.... داشت میگفت: خدایا دل بچه امو شاد کن....بچه ی  من به تو رو آورده.... نزار دست خالی ز خونه ات برگرده....

اشکام داشت در میومد... رفتم تو..... دیدم دستاش رو به آسمونه و اشک میریزه.... وقتی خنده مو دید فهمید خوشحالم.... اشکاش ریخت.... دستشو بوسیدم و رفتم...آخه موقع ختماش با کسی حرف نمیزنه....رفتم بالا....خونه ی دایی.... در زدم.... همه در عرض 3 ثانیه اومدن دم در... اول از همه داییم...بعد زنداییم....بعد علی و بعد مهدی...بدون اینکه حرفی بزنم دایی پیشونیمو بوسید و گفت میدونستم....کاش می تونستم بگم چه حسی بود لحظه ای که توی بغل دایی بودم.... انگار توی آغوشش دنبال حس بابایی بودم....حس پدر.... حسی که دوست داشتم تجربه کنم.... دایی با غرور نگاهم می کرد و من توی آسمونا بودم.... زندایی هم بغلم کرد... رو پاش بند نبود... بهم تبریک گفت.... علی هم بوسیدم....اومدم پیش مامان....و با هم رفتیم پیش مامان بزرگ.... از کنار اتاق بابا بزرگ که رد شدم یه لحظه دلم گرفت....بابا عزیزم... تو که همیشه میگفتی من خانوم دکتر تو هستم تو که هیچ وقت نزاشتی ناراحتی توی دلم باشه تو که همیشه تکیه گاهم بودی کاش بودی .... کاش امشب میتونستم به تو هم خبر بدم....کاش تو بودی و خوشحال میشدی....یعنی الان میدونی؟خوشحالی؟ از من راضی هستی؟....تا 2 پیش مامان بزرگ بودیم....

مامان باید 6 میرفت سر کار برای همین اومدیم بالا ... مامان بازم بوسیدم و تبریک گفت.... توی این مدت همه اش مامان میگفت من که به قبولیت فکر نمی کنم...میزارم به این حساب که قبول نمیشی....در عوض حتما سال بعد قبول میشی... و همیشه ته نگاهه همه یه غم بود.... همه اشون....اما دیشب... چشمای مامانم از شادی داقعا برق میزد.... دیشب من واقعا توی اوج بودم...

 

با اینکه تازه این مرحله ی اول بود.... با اینکه هنوز هیچی معلوم نشده.... از 35 تا زیر 19 راه زیادی مونده..... مخصوصا که یه جوری اسما رو زدن که نمیدونیم تهرانی ها درصداشون چطوره تا بتونیم حدس بزنیم...اما خدا یه بار دیگه هم به من نشون داد اگر نظر لطفش به انجام کاری باشه هیچ چیزی جلوشو نمیگیره.... و الان بازم میگم اگه نظرش به این باشه که اتفاقی نیفته هیچ چیزی نمی تونه مانع خواسته اش بشه.... حکم، حکم خداست...

 

دیشب تا 4 بیدار بودم... خوابم نمی برد... خدا به من چه لطفی کرد....وایییی... من واقعا زبون تشکر نداشتم و ندارم....کاش می تونستم یه کاری بکنم... یه کاری که نشون بده شاکرم....

 

12 مرداد گفتن کارنامه میزنن و در نتیجه تا اون موقع باید صبر کنیم تا معلوم بشه کی قبوله کی نیست...این یه مرحله ی سخت تر و پر استرس تره.... اما من فکر می کنم توی این 12 روز یه امتحان سختی رو پشت سر گذاشتم و نتیجه ی  خوبی گرفتم....پس همین راه رو ادامه میدم.... من یاد گرفتم نتیجه برام مهم نباشه....یا گرفتم فقط دلم به خدا قرص باشه.... یاد گرفتم حتی یک لحظه نباسد به قدرت و بخششش شک کنم....یاد گرفتم با همه وجود باور کنم دست اون بالای همه ی دست هاست و فقط ا اون بخوام... و نهایت همه ی اتفاقا اگر اونی نشد که من توی دنیای مادیمون ازش خواستم بدونم خواست اون بوده و چی مهم تر از اجرای خواست اونه.... این دنیا جز امتحان چیزی نیست....

 

امروز مادر یکی از مراجع هام بهم زنگ زد و تبریک گفت اخه اسمم رو دیده بود.... خیلی خوشحالم کرد....

 

راستی خانوم ش هم باهام تماس گرفت و از امروز ساعت 4:30 میرم کلینیک پیشش و در واقع شروع به کار می کنم...

از شنبه هم رسما میرم دانشکده تا مریضامو ببینم....دیگه باید دنبال کار بود و تجربه....

 

از شما هم ممنون....البته یه دفعه باید بیام درست و حسابی تشکر کنم اما الانم میگم بازم میگم هزار بارم میگم....شما یادم دادید ....شما خط رو بهم نشون دادید....مشوقم بودید همدردم بودید همرازم بودید امیدم بودید پدرم بودید و من یک لحظه هم توی سختی ها و شادیهام از یادتون نبردم.... شما عضوی از خونواده ی من هستید و من دوستتون دارم و از خدا ممنونم...

 

ممننم که بهم این فرصت رو داده تا بتونم عزیزامو شاد کنم....بتونم کاری کنم که ازم راضی باشن.... حس کنن فرزندشون میتونه تا حدی محبتاشون رو پاسخ بده....

 

نمیدونم نتیجه ی قطعی امتحان چیه اما از خدا فقط می خوام من رو توی امتحان خودش پیروز بیرون بیاره...نباید نتیجه منو مغرور کنه.... نباید خدا رو از یاد ببرم... من هر چی دارم از اونه....قبول بشم معجزه و خواست اونه.... و جز این هیچ.....

 

خدایا خداییت رو شکر!

 

یع عالمه حرف هست توی دلم برای گفتن....فعلا اینا باشه....تا بیام بنویسم....

راستی دیشب لیست به ترتیب شهر بود و بعد توی اسامیه هر شهر به ترتیب نمره بود....یه 10 نفری از اصفهان بودن... امروز که لیست رو باز کردم شده به ترتیب حروف الفبا....باز خوبه من دیشب دیدم... حداقل امید دارم که نفر 4 شهرم شدم....خودش جای بسی خوچحالیه دیگه....

 

مواظب خودتون باشید تا برگردم

یا حق


 
چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387

پدرررررررررررررررررررررررررر

کاش صدامو بشنوید....ماش الان بیاید نت

 

سلام پدر

گفته بودم قبل از بقیه به شما خبر میدم

الان ساعت 12:30 شبه اقای ش الان بهم زنگ زد....اسم من نفر 4 اصفهانه....جزء 35 نفر اول رشته مون....

رتبه ها معلوم نیست....هنوز نمیدونم شانس قبولیم چقدره....یا نفر چندمم...فقط میدونم جزء35 نفر اولم....نمیدونم رتبه ها رو کی میزنن....

الان نفسم منظم نیست بیش از این بنویسم....

دعام کنید....

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.....فقط میگم دوستت دارم....بازم هر چی تو بگی...هر چی تو بخوای....


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 8864


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
 

کد آهنگ در موزیک رضا