<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[یادمان لحظه ها]]></title>
		<link>http://tanhaiyeman.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://tanhaiyeman.blogsky.com/1387/07/19/post-241/</link>
					<description><![CDATA[<p>اومده بودم بنویسم که دیدم....&nbsp;</p><p>متاسفانه یه پدر خوب از بین فرزنداش پر کشید....&nbsp;</p><p>دردناکه....رفتن...و جای خالی حضورشون...اما...میگن رسم این زندگی همینه....&nbsp;</p><p>آنی ....چی میتونم بگم جز تسلیت؟؟؟...&nbsp;</p><p>من بلد نیستم چون میدونم هیچ کلامی نمیتونه تسلای این غم باشه...&nbsp;</p><p>فقط صبور باش عزیزم....&nbsp;</p><p>.....&nbsp;</p><p>پدر بزرگ آنی عزیز فوت کردن....خدا رحمتشون کنه....روحشون شاد...&nbsp;</p><p>امیدوارم جایی هزار بار بهتر از این دنیا باشن.... کنار مهربونی های پروردگارمون....&nbsp;</p><p>بازم تسلیت میگم گلم<img src="http://www.blogsky.com/images/smileys/021.gif" /></p>]]></description>
					<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 22:15:36 GMT</pubDate>
					<comments>http://tanhaiyeman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=241</comments>
          <guid>http://tanhaiyeman.blogsky.com/1387/07/19/post-241/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://tanhaiyeman.blogsky.com/1387/07/18/post-240/</link>
					<description><![CDATA[<p>سیلام ملیکم&nbsp;</p><p>حال شما خوبه ان شا الله که تعالی؟؟؟&nbsp;</p><p>منم خوبم....خوبه خوب....دلیل این همه خوبی کاملا نا معلومه...شاید آرامشه قبل از طوفانه شاید هم امروز خورشید از سمت جنوب شرقی غروب کرده ....نی می دونم...&nbsp;</p><p>بهر حال خوبم...آروم و بگی نگی خوشحال....هیچ اتفاق خاصی نیفتاده ها....هیچیه هیچی.... فقط من یه چیزیم شده...یا درد و ناراحتی بالا زده این جوری شده یا اینکه منو توی بیمارستان عوض کردن من&nbsp; میدونم.&nbsp;</p><p>امروز نرفتم دانشگاه....قرار بود برم تا مامان هم همراهم بیاد دانشکده هم یک مقدار گرد و خاک کنیم ببینیم این نامه ی منو چرا گیر کشیدن و نمیفرستن آموزش کل و هم اینکه مامان میخواست با رئیس دانشکده مون صحبت کنه تا منو واسه طرح بگیرن برای خود دانشگاه....آخه میدونید که وقتی تقاضای طرح میدن هر جایی ممکنه بیفتن...حتی خارج شهر....مامان دوست داره من واسه طرح همین دانشگاه خودمون باشم....چون میشه....اما خوب آخه من زیاد راضی نبودم....اگر بخوام طرح برم یعنی هر روز مثل یه کارمند از ۸ صبح تا ۲ بعد از ظهر باید کلینیک باشم هم سرپرستی کنم دانشجوها رو و هم اینکه اگر مریضی هم خودم داشتم ببینم....از لحاظ خوبیش که خیلی خوبه فقط مشکل اینجاست که من دارم با اون بیمارستانه که گفتم(گفتم دیگه؟؟؟ خافظه ام قد نمیده امیدوارم گفته باشم) قرارداد میبندم....و اونجا از اول ماه دیگه شروع به کار میکنم....اونجا هم هر روز از ۲ بعد از ظهر تا ۶ یا ۷ عصره....خوب اگر من هیچ کاره دیگه ای نداشتم عالی بود هر دوتاشو میرفتم....طرح واسه سابقه کار و استخدام و کار خصوصی هم واسه در آمد... اما مشکل اینجاست که اینجانب میخوام چشم شیطون کور درس بخونم واسه کنکور سال بعد در نتیجه اونوقت کی درس یخونم پس؟؟؟؟....منم که اینقدر تنبلم که مطمئنن نه میتونم شبا دیرتر بخوابم نه صبحها زودتر بیدار شم که روزا رو از ۲۴ ساعت به ۳۰ ساعت بکشونم....در نتیجه با مادر گرام صحبت نمودیم و فعلا برنامه طرح رو به حالت تعلیق در آوردیم....البته بگما...مامان کار خودشو میکنه اصولا به حرف من توجهی نمیکنه....دیگه ببینیم چی میشه....&nbsp;</p><p>امروز یک کمی جزوه هایی که این هفته زیراکس کردم رو مرتب کردم ببینم اوضاع از چه قراره....چی دارم چی ندارم....یه گروه ۱۲-۱۳ نفری شدیم قراره منابع رو تقسیم کنیم بینمون و بعدش ترجمه کنیم و بین همه تقسیم شه....آخه از این کتابا که جدید منبع شده همه انگلیسی هستن و هیچ کدوم هم قبلا ترجمه نشده ۲ تاشو که ایفتیضاحه....یعنی غیر قابل فهماااااا....خدا به داد برسه....کنکور سختیه امسال...خدا خودش بهم رحم کنه...میترسم والله....از همه بدتر اینکه سال اوبه و هیچ کس هیچ نمونه سوالی ازش نداره با کتابا هم غریبیم نمیدونیم کجاش مهمه کجاش نیست....خلاصه که اصلا نمیشه زیر آبی رفت....مجبورم از همین حالا شروع کنم و گرنه تمام نمیشه.....حالا یه برنامه ریزی کلی&nbsp;برای کارای روزانه ام کردم اما اصولا من برنامه ریزی خوب میکنم اما عمل شرمنده....چه کنیم....فقط یکیشو میتونم انجام بدم....&nbsp;</p><p>راستییییییییییی دیشب یه خوابی دیدم با مزه بود....مائده میگه گرسنه ات بوده که این خوابو دیدی....چی بگم والله....&nbsp;</p><p>خواب دیدم ۲ تا خانوم اومدن خونه مون....این خونه نه هاااا....اون خونه قبلیمون که من توش به دنیا اومدم و تا ۱۵ سالگی اونجا بودیم....یکی از خانوما مسن بود و یکی جوون....هر دوشون خیلی مهربون بودن مخصوصا اون خانوم مسنه....از این روسری بزرگا هم سرش بود....یه عالمه از این دیگای بزرگ توی آشپزخونه گذاشته بود و داشت غذا درست میکرد....من هی میگفتم شما مهمونید....بیاید بشینید...میگفت نه میخوام خودم درست کنم .... بعد یه عالمه برنج درست کرد.... که خیلی هم خوشمزه و خوشگل بودن....خیلی هاااا...مدام توی خواب میگفتم تا حالا برنج به این خوشمزگی نخوردم....ته دیگم داشت....من یه عالمه خوردم....خونه مون هم شلوغ بود....یادم نمیاد کیا بودن....اما خیلی ها بودن....از جمله یه فرد&nbsp; خاص که من میشناسمش شما هم میشناسیدش و این خانوما با اون نسبتی داشتن....اما من که نمیگم کی....خودتون حدس بزنید دیگه&nbsp;</p><p>حالا توی تعبیر خواب دیدم برنج پخته تعبیرش خوبه....پس ترجیح میدیم خوابمون از گرسنگی نبوده باشه....خدایی تا اونجایی که یادم میاد گرسنه ام نبودش....&nbsp;</p><p>خوب من فهلا برم...شاید دوباره بیام یه چیزای دیگه از اون مدت که نمینوشتم و رو هم انبار شده نوشتم...&nbsp;</p><p>فهلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا</p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 9 Oct 2008 20:30:36 GMT</pubDate>
					<comments>http://tanhaiyeman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=240</comments>
          <guid>http://tanhaiyeman.blogsky.com/1387/07/18/post-240/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[]]></title>
					<link>http://tanhaiyeman.blogsky.com/1387/07/17/post-239/</link>
					<description><![CDATA[<p>سلام...&nbsp;</p><p>آقا من دیشب اومدم بنویسما...اما مامان اومد پیشم دیگه تا آخر شب توی اتاقم بود نشد بنویسم....منم چون ظهرش درست استراحت نکرده بودم و روز سختی هم داشتم دیگه نتونستم خودم رو بیشتر از این بیدار نگه دارم....ببخشیییییییید...&nbsp;</p><p>دبروز از صبح علی الطلوع رفتم دانشگاه برای تصفیه حساب....میدونستم کار زمان گیر و سختیه اما نمیدونستم اینقدرم حرص میدن به آدم....یه برنامه مشخص ندارن که...شصت بار میفرستنت بانک...خوب بابا از همون اول بگید چقدر باید بانک فیش بگیریم دیگه....تازه فکر کنید که من هیچ بدهی به دانشگاه نداشتم تازشم ۱۲۵ تومان هم توی کارت تغذیه ام اضافه مونده بود که بهم دادن....&nbsp;</p><p>آخه من توی این سالها نه کمک هزینه تحصیلی استفاده کردم نه وام دانشجویی نه خوابگاه نه هیچییییی دیگه....بعد نمیدونم چرا باید اینقدر اذیتم میکردن...آقاهه بهم میگه چرا از این همه تسهیلات استفاده نکردی؟؟؟ میگم:واسه ۵۰ تومان خودم رو به دردسر ننداختم اما حالا ببینید شما از صبح تا حالا چقدر حرصم دادید دیگه اگر استفاده کرده بودم یه یک هفته ای معطل بودم کم کمش....&nbsp;</p><p>تازه حساب کنید که مامانم اولاش باهام اومد و مسائل رفاه و اینا رو حل کرد....و گرنه همین یه قسمتش یه روز وقت میخواست واسه هیچی....واسه اینکه دقیقا اون پایینش بنویسن:از خوابگاه استفاده نکرده...وام نگرفته....بدهی نداره....واقعا هنر کردن....&nbsp;&nbsp;</p><p>راستییییی مامان شد مدیر....الان مسئوا بخش خودشونه...خودش اصلا راضی نیست....بیشتر از یکماه دنبال این بود که ابلاغش لغو شه اما چون دیگه کسی رو ندارن زیر بار نرفتن....آخه اون آقایی که قبلا بود استعفا داده....خودشونم همه جوره مامان رو حمایت میکننا...اما مامان کلا از مسئولیت بدش میاد....همیشه ترجیح میده نفر اول یکی دیگه باشه با اینکه کارای اصلی رو خودش میکنه...خوب البته کارشون خطرناکه....واقعا مسئولیتش سخته....اما بازم اینم از تفاوتای ماست....من هیچ وقت از نفر اول بودن نترسیدم...تازه دوست هم دارم....واسه همینم بخش خصوصی رو بیش از دولتی دوست دارم...دلم میخواد رئیس خودم باشم کسی بهم دستور نده....&nbsp;&nbsp;</p><p>دبروز که میرفتم جاهای مختلف کلی خاطره های جورواجور برام تداعی شد....بخصوص توی تربیت بدنی....چقدر همیشه با اکراه میرفتم ....آخه خیلی بد مسیر بود و منم اون موقع ها میترسیدم ماشین ببرم....دلم حسابی واسه اون روزا تنگ شد....&nbsp;</p><p>آخرین مرحله کارم رفتن به آموزش کل و تکمیل پرونده بود....و بعد هم کارت دانشجوییم رو ازم گرفتن....خیلی برام سخت بود...سخت تر از همه اش....احساس میکردم یه چیزی داره ازم کم میشه....هیچ وقت از دوران دانشجوییم لذتی نبردم....مثل خیلی های دیگه....اما حالا که تمام شد میدیدم روزای بدی هم نبودن....از بعدش یه نگرانی دارم....از اینجا به بعد یعنی مستقل شدن....ازش میترسم....&nbsp;</p><p>دیشب آقای ش تماس گرفته....مامان میگه این چرا ۱۰ به بعد یادش میفته زنگ بزنه!!!!....&nbsp;</p><p>میگه بالینی رو تعطیل کنیم چند ماه و بحث تئوریمون رو جلو ببریم تا آماده شیم....من که مخالفتی نداشتم..از اول هم اینو گفتم....گفت بیمارامون رو تقسیم کنیم....من ۳ تایی که خودم دوست داشتم رو برداشتم....کلی از انتخابم میخنده&nbsp;...&nbsp;</p><p>دوشنبه به خاطر من توی مرکز دعواش شد....البته فقط که به خاطر من نبود....کلی بود....اما به دفاع از من اینکارو کرد....دیگه هم نمیخواد بره اونجا....امیدوارم یه جای بهتر براش درست شه که مشکل کار پیدا نکنه....ولی توی اون مرکز هم حیف میشد....اصلا جای مناسبی برای ما نبود.... چون با رشته ی ما زیاد جور در نمی اومد....&nbsp;</p><p>راستیییییییییی چند روز پیش واسه اولین بار با یکی از دوستام حرف زدم...حس خوبی بود.... اما نمیدونم چرا از بعدش یه چیزی اذیتم میکنه....مهم نیست البته....من کلا از داشتن دوستای خوبی مثل اون خیلی راضیم...خدا یا شکرت....یادمه یه روز اومدم نت و نوشتم دوستای خوب خیلی کم دارم....اصلا کسی که بتونم اسم دوست روش بزارم کمه....اما الان میبینم اینطور نیست....چند تا دوست خوب دارم که میدونم و مطمئنم میشه به دوستشون اعتماد کرد....&nbsp;</p><p>چند شب پیش یه دفعه یه سر درد بدی گرفتم....نفهمیدم چرا....امروزم یه دفعه حس کردم بیحال شدم....بی اختیار رفتم طرف تخت و دراز کشیدم....طبق عادت داشتم آهنگ گوش میدادم که یه دفعه حس کردم این آهنگه داره رو مغزم میکوبه....بلند شدم که خاموشش کنم دیدم وا؟ چرا همه چی slow شده؟؟؟چرا من دارم میرم اما انگار نمیره....هر چی یادش میفتم خنده ام میگیره....نمیدونم چرا عین آدم آهنی شده بودم....پیش نمیرفتم...فقط خودم رو رسوندم به کامپیوتر و نشستم....آهنگ رو بستم و سرم رو گذاشتم روی میز....کمتر از&nbsp;یک دقیقه حالم خوب شد....انگار هیچی نبوده...والله ما نفهمیدیم این چی بود دیگه....مامان میگه فشارت میفته....شایدم درست میگه...چون حالتاش بی ارتباط نیست....خودمم حس میکنم ضعیف شدم...اما غذام بد نیست....بهر حال عادیه...ولی خدایی من که امروز حسابی به این اتفاقه خندیدم....خیلی جالب بود...کاملا خنده دار بود...&nbsp;</p><p>انگار زیاد نوشتم نه؟؟؟...&nbsp;</p><p>خوب یه عالمه چیز دیگه هم بود که بعدا میام مینوسم باز&nbsp;</p><p>*******************</p><p>پدر خوبم...&nbsp;</p><p>آخه من که نمیدونستم شما منتظر نوشتن من هستید....یعنی نمیدونستم ننوشتن من رو به دلیل قهر و اینا گذاشتید....بعدم تا دیدم اومدید اینجا نوشتم که آرومم اما هنوز دلتنگ.... خوب اگه قهر باشم که دلتنگ نمیشم که:دی&nbsp;</p><p>ایمیلتون رو خوندم....من متاسفم که نتونستم آرومتون کنم و تازه خستگی هم موند توی تنتون.... اما ببخشید من لوسم دیگه....&nbsp;</p><p>تازشم...یعنی چی هی بهم میگید نپرسم کجا بودید آخه؟؟؟خوب یعنی من نباید بدونم؟؟؟ دفعه اول که گفتید گفتم نمیپرسم اما الان دوست دارم بدونم خوب....میشه بگییییییییییییییید؟؟؟؟؟&nbsp;</p><p>آخرشم که مرسی یه خاطر اون امانتی که بهم دادید....مطمئن باشید امانت هم میمونه....&nbsp;</p><p>مواظب خودتون خیلییییییییییییییی باشیدااااا</p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 8 Oct 2008 15:23:51 GMT</pubDate>
					<comments>http://tanhaiyeman.blogsky.com/Comments.bs?PostID=239</comments>
          <guid>http://tanhaiyeman.blogsky.com/1387/07/17/post-239/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
