سلام

امروز روز پرکاری برای من بود....

از ۷ صبح که به زور خودم رو مجبور به بیدار شدن کردم تا الان همه اش پشت سر هم کار داشتم....

امروز سارا امتحان ترجمه داشت...ترجمه اش قوی نیست....راستش توی این ۴ سال اصلا دفعه اولش بود که ترجمه می کرد....معمولا این کارا با من بود... این امتحان برای پایان نامه اش لازم بود....

از من خواسته بود امروز ۸ داشنکده باشم که اگر بشه تقلبی چیزی(!) برسونم....

منم باید میرفتم خوب گناه داشت....اما ۷ خیلی زود بود....سر بیدار شدن فیلمی داشتم با خودم... کم مونده بود دچار خود درگیری بشم...هی ۲ دقیقه ۲ دقیقه عقبش مینداختم تا بلاخره دل کندم....

۸:۳۰ بود رسیدم....دیدم سارا با خیال راحت هنوز نرسیده....منم رفتم از عابر بانک پول بگیرم....

اوضاع مالیم ین ماه دیدنی شده.... صبح پول میکیرم شب ندارم....

چندین کار مختلف و هزینه دار هستن.... از طرفی این مستاجرم هم ۲ ماه قبل نداده اجاره اش رو....

دایی منم اهل این نیست که حتی یه زنگ بزنه ببینه چرا نریخته... منم دلم نمیاد... میگم خودش میریزه....

اخه آدمای خوبین.... این ۱ سال که بودن هر ماه خودش زودتر هم داده....دایی هم میگه صبر کن!!!

نمیدونه اوضاع چقدر خرابه....آخه باز روز پدر نزدیکه من کلی هدیه باید بخرم.... برای کلینیک دارم وسیله میخرم.... هزینه های جانبی خریدای خودم هست....تازه برای ترجمه و تایپ و کارای پایان نامه هم درگیرم.... خوب خدایی کم میارم....از هر چی میزنم یه چیز دیگه پیش میاد....(این تیکه اش فقط درد و دل بود آخه صبح باز ۵۰ تومان برداشتم الان هیچی ندارم همه اش شد کتابا و کارتای کلینیک)....منم بهم بگن بمیر اما نگن از کسی پول قرض بگیرم...حتی مامانم....

خلاصه که رفیم دانشکده و تا ظهر فیلمی بود....

بعدشم که هنوز نرسیده خونه رفتیم با ماشین دنبال خرید کتابا....تا ۱ ساعت پیش....

خیلی خسته ام....اما دیگه زشت بود باز ننویسم....

فردا میام جریانات امروزو میگم....الان برم بخوابم که فردا ۸ باید برم کلینیک واسه اولین روز کار خودم!

میام زود

دعام کنید

فهلا