شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387

سلااااااااااااام

آقا ما دیروز نرسیدیم بیایم بنویسیم... نه که پرونده ها همینطور جلوی رومون بود و حالمون رو لحظه به بحظه می گرفت و خونمون رو توی شیشیه می کرد...واسه همین ترجیح دادیم بشینیم زل زل بهشون نیگا کنیم که مبادا گم و گور شن شرشون از سرمون کم شه....حالا نه که فکر کنین همین طور داشتییییییییییم می نوشتیما....نه....واسه رضای این دل بینوا حتی یه دست هم بهشون نزدیم تا الی نیمه شب....بعد عین این انسان های پبه خر در گل مانده تا خود ساعت 2 ظهر امروز داشتیم مینوشتیم و الان دلی نیست که به حال این انگشتمان نسوزد....الان میپرسید که ما چند نفریم که افعالمان جمع است؟....به جان خودم همون یکی هم از سرمون زیاده...فقط خواستم یک کم با خودم محترمانه صحبت کنم....از اونجایی هم که هی توی پرونده ها نوشتم به مراجع صرف افعال آموزش داده شد....جمع به کار برد....منفی کرد.... خودم دچار اختلالاتی غیر قابل درمان شدم...فکر کنم!!!!

 

حالا خارج از اینها دیروز به علت همین کارا نشد بیام بنویسم تازه خاله ی مامان هم اومده بودن خونمون تا همین 1 ساعت پیش هم اینجا بودش....تازه از آمریکا اومدن....منم دوسشون دارم... ولی این بار یک کم اخلاقشون عوض شده بود.... همه اش واسه مال دنیا گریه می کرد.... ناراحت بودم براشون....دوست داشتم راحت تر از کنار این ماجرا میگذشتن....آخه چند ماه پیش خونه شون دزد اومد....همون خونه شون که اصفهانه.... خیلی چیزا ازشون برده... من نمیگم خسارت کم بوده... اما هیچ چیز به اندازه ی سلامتیشون که مهم نیست....همه ی این وسایل توی اون خونه افتاده بود.... درسته اگر میفروختن قیمتش زیاد میشد اما مطمئنن به اندازه ی ناراحتی که الان دارن به خودشون میدن قیمت نداشت.... از دیروز مامان بزرگم یه ریز داشت باهاش حرف میزد که مگه ما جز 1 متر پارچه چی میبریم با خودمون....براش از سلامتی و زندگی خوب بچه هاش میگفت و بهش میگفت باید خدا رو شکر کنه....اینجور اه و ناله خدا رو ناراحت میکنه....میگفت خدا رو شکر که اونچه برده مایحتاج ضروری زندگیش نیست که الان دچار بحران بشه....براش از آدمایی مثال زد که نون شب ندارن بخورن بازم شاکرن...میدونم خاله هم توی دلش همه ی اینا رو میدونست... اما تا همین الانم هیچ کدوم از اینا مفید واقع نشد و آخرش گریه می کنه که همه چیز رو برده....ما هم فقط نگران فشارشون هستیم....

البته اینکه پا به سن هم گذاشتن مزید بر علت شده دل نازک شدن و سخته براشون با این موضوع کنار بیان....

 

امروز رفتم دانشکده....بلاخره این پرونده های کذایی رو هم تحویل دادم....تقاضای طزحم رو هم به مدیر گروه دادم که اگر بشه 2 سال طرحم رو توی کلینیک های زیر مجموعه ی دانشگاه باشم.... فعلا که موافقت شده... من میخواستم صبر کنم نتیجه ی فردا معلوم شه بعد تقاضامو رد کنم چون اگر فوق برم دیگه طرح نمی تونم برم.... اما استادام گفتن چون اولویت زمانی داره بهتره ودتر بدم و از طرفی زودتر هم پایان نامه ام رو ارائه بدم که فارغ التحصیل شم....ما هم دستورشون رو اجرا کردیم....

 

امروز یکی دیگه از استادام بهم زنگ زد....بهم تبریک گفت و زم تعریف کرد....بعدم به خاطر کار کردن پیش خانوم ش بهم تبریک گفت و در واقع طعنه زد که چرا پیش اون نرفتم... منم سعی کردم با زبون بی زبونی بهش بفهمونم که اگر اونم زودتر پیشنهاد داده بود پیش اون میرفتم... بهر حال هردوشون استادام بودن نمیخوام فکر کنن بهشون بی احترامی کردم... اما خدایی این خانوم ش که الان میخوام برم پیشش برام بهتر بود...چون هم مسیرش بهتر بود هم تنوع مریضاش....

بعدم ازم خواست یکی از بچه ها رو که تائید می کنم معرفی کنم که اصفهانی هم باشه... منم اسم همه ی بچه های اصفهانی و از جمله مهسا رو گفتم....هنوز حرفم تمام نشده بود که گفت مهسا نه!!!!

من یک کم تعجب کردم... چون با مهسا ارتباط خوبی داشتن حداقل مهسا که اینطور جلوه میداد.... اما بعدا فهمیدم مهسا چند ماهه پیش این خانوم میرفته واسه کار....و خوب به خاطر بی مسولیتیش و بی نظمیش الان دیگه نمیخواد مهسا بره پیشش و میخواد یه نفر دیگه رو بیاره....برام جالب بود مهسا که ادعا میکنه دوست صمیمیه منه حتی موضوع کار کردنش رو هم از من پنهان کرد.... عجب زمونه ایه.... چطور ادعای دوستیه آدما رو باید باور کرد؟؟؟ چرا همه تو فکر حسادت و چشم و هم چشمی هستن؟؟؟....آدم اینا رو که میبینه ترجیح میده تنها بمونه... من که روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم مائده رو دارم.... 8 سال گذشته و من هر لحظه بیش از قبل بهش اعتماد پیدا می کنم.... دختری به با معرفتی و پاکی و صداقت و مهربونیش ندیدم....خدایا بازم شکرت...

 

فردا سارا امتحان داره...قراره منم برم که اگر بشه یه جورایی بهش کمک کنم... دعا می کنم قبول شه... این امتحان واسه پایان نامه اشه.... زبانش تعریفی نداره.... قراره من با موبایل بهش تقلب بدم... راستش مجبوریم این کارو بکنیم.... تنهایی از پس بر نمیاد و فرصت دیگه ای هم برای پایان نامه ی دیگه ای نداره....دعاش کنید.... اینم به خاطر همون کار مقاله ی کذاییی به این روز افتاده....

 

دیگه هم اینکه دارم روی پایان نامه ام کار می کنم....اگر برسونمش تا تیر که شاهکاره....اما حالا من به اواسط مرداد هم امیدوارم....فردا هم که رتبه ها رو میزنن و پرونده ی این امتحان کلا بسته میشه....

دیگه اینکه امروز شنیدم یکی از دوستای جناب ر از رهایی خواسگاری کرده...خوشحال شدم.... رهایی ناز منم علوس کوشوله میشه....البته شنیدم هنوز شوهر خاله ام خبر نداره... اما اینو خوب میدونم که ر با آدم بد دوست نمیشه و خیلی مقیده که اگر به دوستش اعتماد نداشته باشه نمیزاره به حریم خونواده اش برسه و برای همین فکر می کنم پسر خوبی باشه.... حالا تا آخر ماه برم تهران ببینم اوضاع از چه قراره....

 

از اونجایی که همه ی خبرا رو گفتم اینم بگم....دیروز مامان گفت یک نفر بهش سر کار زنگ زده و دنبال مادر من بوده و بعدم خواشگاری کرده.... پدرش به نحوی از همکارای دایی بود ... مامان میگفت پسره خودش خوب بوده و خلاصه جالب بود که مامان بدش نیومده بود.... از من پرسید ولی من هنوز حوصله ی این مسائل رو ندارم.... تنهاییم رو دوست دارم...اما خدا رو شکر با دایی حرف زد و دایی گفت از پدره خیلی خوشش نمیاد....میگفت ادم خوبیه ها ولی یه اخلاقای خاصی داره که به تیپ خونواده ی ما نمیاد.... خدا رو شکر اینم همین جا تمام شد و به من نکشید.... و گرنه باز سخت میشد....

 

میگم امشب عجیب صدای گوگوش به نظرم دلنشین میاد....البته آهنگای قدیمیش.... میدونم چرا امشب اینقدر حسشون می کنم....آرومم می کنه....

 

چی میشود شعر سفر بیت آخری نداشت

عمر کوچ من و تو دم واپسین نداشت

آخر شعر سفر آخر عمر منه

لحظه ی مردن من لحظه ی رسیدنه

من و با خودت ببر ای تو تکیه گاه من

خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن

من و با خودت ببر من به رفتن قانعم

خواستنی هر چی که هست تو بخوای من قانعم....

 

دلم برای بابایی تنگ شد یهو....