شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387

سلام ملیکم:دی

به خاطر دیروز من واقعا عذر میخوام... از صبحش تا عصر داشتم پرونده های مراجع ها رو می نوشتم که مثلا امروز برم تحویل بدم و تمام شه دیگه....اما نشد....عصرم دیگه باید آماده میشدم چون تولد دعوت بودیم و تا 1 شب اونجا بودیم...آخی عزیزم پارسای کوچولوی من وارد 4 سالگی شده.... چقدر من این 2تا نی نی (پارسا و یاسی) رو دوست دارم... نمیدونم ... شاید واسه ی اینه که همیشه ارادت و احساس خاصی به مادرشون داشتم.... لیلا یکی از الگوهای من بود....توی سالهایی که خیلی نا امید و افسرده بودم تنها محرمم بود....برای دیدنش همیشه ثانیه شماری می کردم....اون موقع مجرد بود.... بعد کم کم در گیر ازدواج شد....چه ماجراهایی کشیدیم اون موقع....هیچ وقت یادم نمیره.... حالا هم 2 تا نی نی ناز و کوچولو داره که برای من خیلی عزیزن....و خودش هنوزم مثل قبل برای من عزیز و دوست داشتنی و محرمه....

با تمام تلاش و کوشش و خودکشی و خودزنی و هر چی دیگه که بگید آخرش این پرونده های لعنتی تمام نشد.... هیچ چیز به اندازه ی این پرونده نوشتن مسخره نبود توی این 4 سال.... بابا من کارم رو کردم تمام شده مریضا ترخیص شدن بعد من الان چی رو بنویسم آخه....عجبا...

امروز رفتم دانشکده.... از بعد از کنکور اولین بار بود رفتم.... و راستش با یه حس جدید رفتم.... من چندان دانشجو حساب نشدم.... امروز استادا همه جور دیگه ای بودن باهامون.... و بالاتفاق ما رو همکار صدا می کردن نه دانشجو... حس قشنگی بود اما پر از اضطراب آینده بود.... میدونید.... احساس می کنم اول راهم....اول یه خط که یابد تا تهش برم...با همه ی تلاشم....

ساعت 11 قرار بود آقای ش رو ببینم....برای همون مراجعمون.... آقا ساعت 12 تشریف فرما شدن.... اومدم غر بزنم فهمیدم سر جلسه امتحان بوده و خوب دیگه جایی برای ایراد نبود... کاریش نمیتونسته بکنه....

یادمه سال پیش از آقای ش و شرایطش توی دانشکده نوشتم اتفاقا پست بلند بالایی هم شده بود.... همه چیز هنوزم همون جوریه...چیزی عوض نشده واسه این دخترای ما....و برای من بیش از قبل خنده داره.... به وضوح دیدم رفتار های آقای ش با بعضی هاشون رسمی تر شده....یک کمی سر و سنگین تر... هیچ وقت کنجکاوی نکردم که علتش رو بدونم....اما فکر می کنم مسئله ای پیش اومده باشه.... من نمیدونم چرا  این دخترا واسه خودشون موضوع درست می کنن....شنیدم بعضی هاشون ابراز نگرانی از آینده شون کردن.... اینکه نگران ازدواجشون هستن... و خوب یه جورایی بیش از قبل به سر و وضعشون توجه می کنن....این بد نیست....یعنی اینکه آدم به خواد خوب و مرتب باشه خیلی هم خوبه.... من همیشه از این موضوع حس خوبی بهم دست میداده تازه اعتماد به نفسم هم بیشتر میشده.... اما همیشه واسه دل خودم بهش فکر کردم.... یعنی دوست داشتم اونی باشم که خودم می پسندم و دوست دارم...اما به نظرم مسخره ترین حرف یا فکر دنیا این باشه که بگی: من چی بشم که نظر فلانی جلب بشه!!!!....حالا این فرد چه دختر باشه چه پسر.... که چی؟...این یعنی ضعف... یعنی اینکه خودت رو قبول نداشته باشی...من که خوشم نمیاد....

حالا گذشته از اینا.... من هیچ وقت دوست نداشتم مقابل چشم اینا کاری کنم که واسه خودم حرف درست کنم...چون توی محیط دانشکده ی ما حرفها زود میپیچه....اما از شانس من این آقای ش اصلا رعایت که نمی کنه هیچ....تازه نمی دونم چون با من راحته اینجوریه که میاد خیلی یاده جلوی همه بلند باهام حرف میزنه و سوال می کنه... داشتم با سارا و لیلا و فاطی چای می خوردم....(غیر از سارا که دوست منه و ازدواج کرده اون 2 تا هر دو حواسشون به ش هست)...یه دفعه ش اومده و میگه بیا... گفتم میام الان و داشتم با بچه ها حرف میزدم که همه چیز عادی باشه فکر نکنن چیز خاصیه ... اونا هم می خواستن بفهمن جریان چیه... که یه دفعه ش دوباره اومده میگه شما که الان کار خاصی ندارید حالا این حرفاتونو بی خیال شید بیاید... گفتم حتما عجله داره .... رفتم... اما بچه ها شدید حس کنجکاویشون تحریک شده بود....حالا اومدم میبینم نه خیر آقا هیچ عجله ای هم نداره هااااا.... نشسته برای من از کنکور ارشد میگه....درصدام رو پرسیده میگه خیلی جای امیدواری هست....آخرش هی بهم گفته که اصلا نباید ناراحت باشم و مثلا دلداریم داده.... بیش از نیم ساعت که فقط این حرفا رو زدیم.... بعد در مورد مراجعمون حرفامون رو زدیم و یه سری کتاب به من داد بخونم.... بعدم بهم گفت باید توی اصفهان یه کار اساسی کنیم.... گفت لازمه برای رشته مون با دلسوزس کار کنیم و تلاش کنیم وجهه ی بالاتری براش بسازیم.... براش از ایده هام گفتم... تشویقم کرد... اونم از چیزایی که توی ذهنشه گفت... و من بازم از قبل مصمم تر شدم... دعا کنید بتونیم.... رشته ی ما نیاز به یه تحول اساسی داره....باید از یه جا شروع کرد....

بعد از این جلسه ی نیمه خصوصی رفتم سر به استادام زدم...اونها هم از امتحانم پرسیدن و میگفتن باید امیدوار باشم... چی بگم... من واقعا سپردمش دست خدا... هیچ کسی به اندازه ی اون نمیدونه چی در زندگی به صلاحمه.... درسته من میخوام بتونم مامان رو خوشحال کنم اما رضایت خدا مسلما مهمتره.... اونی رو ازش میخوام که شادیه همیشگیه مامانم توش باشه نه یه شادیه لحظه ای از یه امتحان.... ازش می خوام من آدم مفیدی باشم...برای مامان برای خونواده ام برای همه ی اونایی که به نحوی سر راه زندگیم قرار میگیرن....دلم میخواد کاری کرده باشم....دلم می خواد احساس کنم زندگی می کنم نه فقط لحظه ها رو میگذرونم....دلم می خواد شادی حضور عشق خدا رو توی زندگیم حس کنم...این مهمه.... نه ارشد... گرچه دوست دارم ارشد قبول شم و به واسطه ی اون به هدفهام نزدیک تر بشم....اما فقط اون هدفها مهمن... نه صرف قبولی... پس هر چی خدا صلاح دونست.... میخوام مثل همه ی این مدت فقط توکل کنم و به هر نتیجه ای راضی باشم.... چون همه رو سپردم دستش....

راستی اینم دوست دارم ثبت شه.... دیشب آنا رو دیدم...مادر خانوم مهربون و مومنیه... ازش خواسته بودم برام دعا کنه شبه امتحانم....سحر بیدار شده بوده و برام ختم برداشته بوده.... آنا دیشب بهم میگفت مامانش گفته شیما جوابش رو از خدا میگیره چون بعد از نماز همونجوری خوابش برده من رو دیده که دارم می خندم و بعد یه نور سفیدی دورم اومده ... میگفت من مطمئنم خدا بهش کمک می کنه....از دیشب منم مطمئنم... به اینکه خدا حتما کمکم می کنه... مگه توی این سالها نکرده؟ مگه نه اینکه هر جا صداش کردم بهترین جواب رو بهم داده؟ مگه نه اینکه در اوج ناباوریم به خواسته هام رسیدم؟ مگه نه اینکه هیچ وقت دستم رو رها نکرد؟... پس به چی شک کنم؟... به مهربونیش؟ به لطفش؟ به کرمش؟ به بخششش؟ نه... من مطمئنم...دلم دیگه به چیزی شک نداره....

اینا رو نوشتم که یه بار دیگه بخونم و خودم آروم شمااااا...نگید چرا باز نوشتم....

بگذریم....

دارم دیگه رو پایان نامه ام کار می کنم....الان باید پاشم یه دستی به سر و وضع اتاق و خودم بکشم و بشینم سر ترجمه هام...میخوام تا آخر تیر تمامش کنم که زودتر تصفیه حساب کنم برم دنبال طرح.... یه قدم جلوتر بودن هم یه قدمه...این تابستون باید تمام استفاده ام رو هم از کتابخونه بکنم.... بعدشم که احتمالا از هفته ی بعدشم برم کلینیک خصوصی کار کنم.... بعد ترشم که خیلی دوستتون دارم پدر:دیییی

دوست دارم سرم شلوغ باشه....اصلا نمیخوام فکر کنم تمام شده و غصه بخورم...اولشه... حالا باید دیگه روی پای خودم بایستم و بسازم...حالا دیگه باید زندگیم رو شکل بدم... کارمو آینده ام رو....

مثل همیشه هم به دعاتون شدیدا نیازمندیم....

خیلی نوشتم...گفتم تلافیه دیروز هم در بیاد دیگه....

خیلی مواظب خودتونم باشید....دوستون دارم...

یا حق