سلام...
دیروز نشد بیام بنویسم....اما الان یه عالمه حرف واسه گفتن دارم....اینقد زیادن که میدونم آخرش مجبور میشم یه سریشو نگم....
بزارید از صبح شروع کنم....هنوز نیمه خواب و بیدار بودم که فهمیدم باید مامان بزرگ رو ببرم اداره شون برای کاراش...مربوط به همین سهام عدالت و اینا بود.... میدونید من اصلا از اینجور کارای اداری خوشم نمیاد....اما مدتی مجبورم اینکارا رو بکنم چون مادربزرگم تنها نمیتونه بره و مامان و دایی هم که سرکارن....مادربزرگ من لیسانس زبان داره و مدیر مدرسه بوده که الان بازنشسته است.... زمان اونها تازه برای دخترا امکان دیپلم گرفتن فراهم شده بوده و مادر بزرگ من جزء دومین سری بوده که توی بهترین مدرسه ی اصفهان درس خونده.... به گفته ی خودش عاشق درس خوندن و مطالعه بوده بارها برام تعریف کرده که چطور بدون برق با نور چراغ نفتی که مدام کم و زیاد میشده تا صبح بیدار میمونده و درس میخونده.... خونواده شون 5تا دختر بودن و 1 پسر....بهتره اینم همین جا بگم که مادربزرگم آخرین دختر بوده و بعد از اون تک پسر خونواده بدنیا میاد که از اتفاق اونم الان پدربزرگمه.... یعنی مادر مادرم و پدر پدرم....
توی این خونواده اولین کسی که دیپلم میگیره مادربزرگم بود و بعد از اون همه ی دخترا دوباره شروع می کنن به تحصیل و همگی دیپلمه میشن...این توی زمان اونها واقعا جی تحسین داشته.... فکر کنم یه چیزی تو مایه های دکترای ما باشه.... مادربزرگ من میخواسته پزشک بشه اما پدرش میگه اذیت میشی و زود پیر میشی و خلاصه نمیزاره....من فکر می کنم توی اون دوره پدر و مادرشون واقعا تک بودن.... مادربزرگم سختی های زیادی میکشه...میره اهواز ... برای کار...یه مدت معلم بوده....اما اون میخواسته ادامه بده....میگفت اون موقع هنوز مدیر مدرسه خانوم نبود....میره پیش وزیر و خلاصه که میشه مدیر مدرسه....بهترین مدیر مدرسه... همیشه مدرسه اش نمونه بود.... با پدربزرگ(پدر مادرم) آشنا میشه...اونهم درس خونده بوده....پدربزرگ(که من عاشقش بودم و الان بین ما نیست) توی بچگی(5سالش بوده) پدرش رو میکشن....از این زمین دارها بودن که به خاطر مال پدرشون رو میکشن و خلاصه که مجبور میشن از اون شهر برن....پدربزرگم پسر اول بودن....و یک برادر و خواهر دیگه داشتن....مادرشون با عموشون ازدواج میکنه و خونواده شون بزرگتر میشه....اینکه بعدش چی میشه رو نمیدونم...اما میدونم توی نوجوانی بازم مسولیت میفته روی دوش پدربزرگ من و اون برادرشون.... اونها هم کار می کردن و هم درس می خوندن....برادرا و خواهراشون هیچ وقت کمبودی حس نکردن.... و بهم خوب یاد دادن توی هر شرایطی باید کنار هم باشن...باید پشت هم باشن... و این موضوع بعد از این همه سال حتی توی روزگار پیریشون صدق می کنه....همه شون آدمای موفقی شدن... هر کدوم توی زمینه و رشته ی خاص خودشون.... پدربزرگم مرد بود...یه مرد واقعی.... محکم و با غیرت با قلبی رئوف....یه ایمان کامل و عشق به خونواده.... پدربزرگم همیشه ستون خونه ی ماست.... حتی الان که نیست روزی نمیشه که یادش حرفش و خاطره ها و خواسته هاش توی خونه گفته نشه و برای ما یه نشونه نباشه....خلاصه این آقا و خانوم که ما عاشقانه دوستشون داریم و بهشون افتخار می کنیم 7 سال همدیگرو میشناختن پدربزرگم مادربزرگم رو میخواسته اما مادربزرگم میگفته نمیخواد ازدواج کنه....تا بلاخره این اتفاق میفته... و بعد از ازدواج برای مادربزرگم شرایطی رو فراهم میکنه که لیسانسشم بگیره.... خودشم همین طور.... مامان بزرگ همیشه با حالت خاصی اون دوران رو تعریف میکنه.... میگفت اون موقع بیشتر اینجوری بود که مردا تصمیم میگرفتن و زنها بیشتر مطیع بودن اما عزیز همیشه از من میپرسید که چیکار کنه و میخواست با هم تصمیم بگیریم میگفت همیشه به من احترامی میگذاشت که برای همه جای تعجب داشت تا جایی که مادر بزرگ من به خاطر کارای خودش و رفتار خاص پدربزرگم جایگاه خاصی توی کل خونواده پیدا کرد.... همه ی آقایون که با خانوم های خودشون هم مشورت نمی کردن میومدن و هم با پدربزرگ هم با مادربزرگم مشورت می کردن.... من بارها شاهدش بودم... هنوزم همینطوره...
همه ی این اتفاقا...خاطره هایی که من شنیدم باعث میشه جور دیگه ای خونواده ام رو دوست داشته باشم....احترام خاصی واسه حریم خونمون قائل بشم... میدونم با سختی ساختن و تمام تلاششون رو کردن تا بهترین رو بسازن....نمیدونم چی شد یه دفعه به گذشته برگشتم... اما دوست داشتم این حرفا رو یه جایی بزنم....
بگذریم....دیروز اول رفتیم اداره ی مامان بزرگ کار اون 5 دقیقه ای حل شد... بعدش باید میرفتیم یه اداره ی دیگه....برای من...درواقع اداره ی بابا...آخه بابای منم دبیر بود و توی آموزش و پرورش کار می کرد... من خسته بودم... از طرفی همیشه رفتن به اومجا منو ناراحت کرده.... حس بدیه... اما مجبور بودم حرف مامان بزرگ رو گوش بدم.... اونو نشوندم و خودم رفتم دنبال کارا....هی از اینور به اونور....کاری که باید 5 دقیقه ای طول میکشد خیلی بیشتر طول کشید....با همه ی اینا آقاهه وقتی دید من چه نسبتی دارم و چرا عجله دارم سعی کرد کمکم کنه و زودتر انجام بده... راستش وقتی مجبور شدم توضیح بدم که مال پدرمه... من دختر و تنها فرزندشم....مستمری بگیرم...داشت اشکام میریخت.... بعد از این همه سال هنوزم به این جملات عادت نکردم.... کی بود میگفت بعد از مدتی همه چیز عادی میشه؟؟؟....بیاد ببینه کجای قلب من کدوم لحظه از لحظه های من به نبودنش عادت کرده آخه؟؟؟؟....
خلاصه که توی گرمای ظهر نمیدونید چی کشیدم تا زود تمام شه و بعدم کلی دویدم تا یه تاکسی تلفنی توی اون منطقه پیدا کنم....آخه مامان بزرگ توی آفتاب نشسته بود می ترسیدم حالش بد شه اما خدا رو شکر زودم پیدا کردم و اومدیم....
شب خونه ی اون مادر و پدربزرگم دعوت بودیم....به مناسبت روز مادر و خوب عموی بزرگم هم 2 روز بود بازنشسته شده بود...یعنی خودش خواسته بود.... مهمونی کوچیکی بود.... اما مثل همیشه برای من سخت بود.... خیلی سخت.... تمام مدت داشتم توی دلم خودم رو آروم می کردم... توی اون جمع فقط جای یکی خالیه...اونی که همه ی قلبه منه....عکسش رو گذاشتن.... من همه اش زیر چشمی نگاهش می کنم... دوست ندارم کسی بدونه... چون میدونم اگه یادآوری شه برای همه سخت میشه.... توی جمع اونا عمو دومیم رو خیلی دوست دارم...مثل داییم.... دوست دارم یه روز براتون ازش بگم...پدر بزرگم رو هم تازگی دوست دارم.... تعجب نکنید.... یه زمانی حتی حاظر نبودم ببخشمش.... فکر می کردم باید یه روز جواب دردای من رو بده.... اما الان نه تنها ازش جوابی نمیخوام حتی دوتش دارم و نگران سلامتیشم....دلم میخواست یک کم درد و دل کنم.... از روزایی که گذشت و حرفایی که دیشب توی دلم بود و میخواستم امروز بهتون بگم....اما خیلی طولانی شد.... شاید توی پست بعد بگم....
فقط....دلم الان تنگه....برای هم بابایی و هم بابابزرگم... جاشون بین ما خالیه... اما یادشون همیشه توی قلبمون هست... و ما هرگز به نبودنشون عادت نمی کنیم...
روی سنگ مزار بابا بزرگ جمله ی همیشگیش رو نوشتیم:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق!
بابا و بابابزرگ هر دوشون عشق بزرگی توی قلباشون داشتن....پس همیشه زنده ان.... همیشه...
حتی اگر چشمای ما قدرت دیدنشون رو نداشته باشه....
امروز پستم بیشتر درد و دل بود تا تعریف روزانه.... ببخشید اگر خسته شدید.... من فقط اینجا رو دارم تا کمی سبک تر بشم و بدونم کسی هست که می خونه... براش اهمیت دارم... و شنونده ی خوب و بد زندگیمه.... کسی که دوستش دارم و قسمتی از خانواده امه....پدرمه....
راستی....من به قولم عمل کردم....
آروم و شاد باشید پدر...
فهلا




