شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 5 تیر ماه سال 1387

سلام....

مشغول نوشتن پرونده ها هستم...تمام مدت تلاش می کنم به چیز دیگه ای فکر نکنم....

نمیدونم...شاید بگید کم آوردم....اما احساس خوبی ندارم....

از هیچی گلایه ندارم...فقط دلم واسه بی دقتی میسوزه که سر جلسه انجام دادم...امروز فقط به این فکر می کنم که شاید مغرور شده بودم.... من فقط از کاری که برای درس لکنت کردم ناراحتم.... چون اول فقط 9 تا زده بودم و الان میبینم اونا همه صحیح بود.... بعد حس کردم اونایی که نزدم هم سخت نیست و خوب دیگه زدم....اما هیچ کدوم درست نبود... و درصدی که می تونست 60 باشه رو به 48 رسوند....نیمدونم چقدر ممکن بود به نتیجه اثر بزاره...اما از فکر اشتباهم ناراحتم نه از چیز دیگه....

حالا دیگه گذشته و به قول دوستم آدم نباید برای اتفاقی که گذشته دل بسوزونه....

امروز با 2 تا از بچه های کلاسمون حرف زدم...هر دوشون از اینا بودن که بیش از یکسال بود می خوندن.... اونی که شاگرد اول کلاس هم بود درصداش مثل منه...البته آفازی و زبانش از من کمتره و از شانسش این دو درس ضریب 3 دارن و بقیه ضریب 1... براش ناراحت شدم....مسلما وقتی آدم بیشتر زحمت بکشه دلشم بیشتر میسوزه.... اما اون یکی بهتر داده بود....یعنی زبانش بالاتره... و من فکر می کنم با رتبه ی خوب قبول شه...چون امسال زبان خیلی سخت بود....

بچه ها میگفتن امسال درصدای همه کمه.... میگن اصلا امسال این کنکور با همیشه فرق می کرده.... پاسخنامه اصلا اونی نیست که بشه تصورش کرد.... چی بگم....

من نمی خوام به قبولی یا مردودی فکر کنم.... هر کس حقش باشه قبول میشه.... فقط از احساسی میترسم که از قبل از امتحان داشتم.... از اینکه اگر قبول نشم رفتاری داشته باشم که ناشکری باشه....می ترسم....واقعا می ترسم....من نباید تحت تاثیر یه امتحان یا نتیجه اش باشم.... نباید خیلی چیزا رو از یاد ببرم... ولی....راستش....خیلی ساکت شدم.... دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم... حتی کمتر میرم پایین.... از بودن توی جمع خونواده مون خجالت می کشم.... حرفاشون یکم برام آزار دهنده است....این غرور بد چیزیه....باید یاد بگیرم بریزمش دور....

هنوز دنبال برنامه ی کار نرفتم....شاید از هفته ی بعد....

راستی....اعلام کردن که 12 تیر رتبه هامون رو میزنن....یعنی دیگه معلوم میشه کی قبوله کی نه... و بعدش انتخاب شهر و دانشگاهه که نتیجه ی اون رو 10 شهریور میزنن.... خدا رو شکر که زودتر همه چی معلوم میشه....اینجوری آدم زودتر راحت میشه....منو بگو....خوبه می خوام مثلا بی تفاوت باشما....

اینم اون فال حافظ دیروزیه....یه حرف گنگی توشه:

گر می فروش حاجت رندان روا کند

ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا

غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت

یا وصل دوست یا می صافی دوا کند

حقا کزین غمان برسد مژده ی امان

گر سالکی به عهد امانت وفا کند

گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیم

نسبت مکن به غیر که این ها خدا کند

و ....

این غزل و شاهدش بدجوری رفته تو مخم.... یعنی حس می کنم میخواد بگه من یه کاری باید می کردم که نکردم.... چیه اون عهد امانت؟؟؟....نکنه من جایی کوتاهی کردم؟....

دوستم می گفت: شیما انگار باید یه کاری بکنی....یه کاری که خودت بکنی نه دیگران.... یه کاری فقط برای خود خدا....اما چه کاری آخه؟؟؟....من از این نگرانم... نه از نتیجه.... اون که بلاخره میشه...حالا هر چی بشه....

ازم دلخور نشید اگر هنوز خودم رو پیدا نکردم....میدونید که... من در این موارد فقط به زمان احتیاج دارم...مامان ....مامان بزرگ دایی....همه یه جورایی ناراحتن....سعی می کنن من نفهمم اما از نگاهشون معلومه.... از سکوتی که حتی اونا هم توش گیر کردن....چی بگم.... اینم یه امتحانه.... سخت تر و سنگین تر از امتحان ارشد.... کاش توی این رد نشم و گر نه اون هر سال تکرار میشه...

خوب....من برم فعلا....

مواظب خودتون باشید و برای منم دعا کنید...

یا حق