سلام
اول از همه بگم هنوز تا این لحظه کلید های آزمون رو نزدن.... ملت یعنی رسما سر کارن.... اول گفتن ساعت 18 امروز.... حالا هم تاریخ زدن که 4/3 میزنن.... حتما بعدشم میگن 5/3 و بعدم میگن بابا چه کاریه شما همون 10/6 که میای نتیجه ات رو میگیری کلیدها رو هم بگیر.....
همین طور ما از صبح رو ویبره بودیم از دست این سازمان سنجش.... بابا آخه کلید که قبل از آزمون معلومه دیگه امروز فردا کردنش چیه؟؟؟....بچه های مردم رو تا سر به جون نکنید که راحت نمیشید....
خلاصه اندر احوالیات امروز....ما هی منتظر بودیم که خبری بشه و با دست پر بیایم بنویسیم که نشد.... حالا ایشالله فردا بزنن و من بفهمم چیکار کردم....
دیروز که هیجان داشتم یکی از دوستانم بهم گفت:عجب دلی دارم که می خوام چک کنم... راست میگفت... منم هیچ وقت دوست نداشتم بعد از امتحانام سوالا رو چک کنم....بدجور به آدم استرس وارد میکنه.... دیروز گفتم نه بابا این یکی فرق می کنه این چک کردن یعنی 50 درصد احتمال قبولی رو حدس زدن.... اما امروز تمام مدت دوست داشتم از زیرش در برم.... یه ترسی افتاده توی دلم.... تازه حس می کنم بد امتحان دادم و ممکنه یه عالمه غلط داشته باشم که با نمره منفیشون من رو حسابی پایین بکشونه....چی بگم.... ما هم تو کاره خودمون موندیم دیگه شما بیش از این تعجب زده نشید.....
امروز سارا از صبح پیشم بود....کلی یاد خاطرات ریز و درشت گذشته مون رو کردیم... چه خاطرات مشترک و چه غیر مشترک....و من بعد از مدتها سوالی که توی ذهنم بود رو ازش پرسیدم و فهمیدم جوابش همونی بود که توی ذهنمه....راستش توی دلم یه غصه ای براش پیدا کردم... کاش میتونستم الان کاری براش بکنم....اما دیگه باید بسازه....باید همینو به عنوان بهترین میسازه.... دعاش می کنم.... دعاش می کنم زندگیش عالی باشه... و همه چیز باعث شه احساس رضایت و خوشبختی از زندگیش داشته باشه....
یک کم هم نگران آینده ی خودم شدم....باید خیلی حواسم جمع باشه....اونم با دوره ای که من گذروندم و تجربه هایی که دارم.... حقش نیست راحت اشتباه کنم....من توی یک دوره از زندگیم سعی کردم بیشتر یاد بگیرم.... و پای هر بهایی ایستادم.... خوشبختانه خوب از این امتحان برگشتم... شاید خیلی از تجربه هام تلخ بود اما همیشه خدا رو شکر می کنم که الان دست خالی نیستم چیزهایی می دونم که خیلی ها نمیدونن و حداقلش اینه که خودم و روحیات و اخلاق و خواسته هام رو شناختم....اما امیدوارم بتونم درست ازشون استفاده کنم....امیدوارم نه من نه خونواده ام تحت تاثیر ظواهر قرار نگیریم.... سنتی فکر نکنیم... من نه مدرک رو ملاک شخصیت میدونم نه پول رو.... فرهنگ و خانواده و اخلاق هر فرد مهم ترین ملاک اعتبارشه....دوست ندارم تحت تاثیر دیگران باشم....
بگذریم...
عصر با سارا رفتم خرید.... هم یه سری از چیزایی که خودم می خواستم رو خریدم هم هدیه ای برای ن خریدم آخه بهش قول داده بودم و دوست داشت با سلیقه ی خودم براش بخرم... فکر کنم خوش حال بشه.... منم که عشق خوش حال کردن دیگرانمم....
بعدشم به ترتیب برای مامان و زندایی و مامان بزرگام هدیه خریدم....حدود 100 هزار تومنی در 1 ساعت خرج شد.... مامان و مامان بزرگ گیر داده بودن ما کادو نمی خوایم و اینا.... منم عصبانی شدم... شدم میاد هی اینجوری کنن .... هدیه همیشه فرق می کنه....نمی خوام همه چی دارمی نیست که... منم بهشون گفتم یا خودتون میگید یا اگه نمیگید من هر چی خواستم میگیرم و دوست ندارم اینجوری کنید....مامان بزرگ می گفت نمیخوام پولاتو خرج من کنی.... بهش گفتم من هر چی دارم و ندارم مال شماست بزارید فکر کنم اینجوری می تونم بهتون نشون بدم دوستتون دارم.... والله کدوم هدیه است که لایق یه مادر باشه؟.... یه ست بلور بود که خیلی ناز بود.... خودم خیلی دوست داشتم.... هر تکه اش رو برای یکی شون گرفتم.... اما نگران بودم که نکنه دوست نداشته باشن.... اما حالا که اوردم خونه اینقدر خوششون اومد که هر کسی می خواد بره بقیه اش رو هم بگیره که ست کاملش رو داشته باشه....خوشحال شدم....حس خوبی بود....اما... هیچ کدومش نتونست نشون بهد چطور تک تکشون برام عزیزن و با ارزش...
خوب... من برم کم کم ....
فکر کنم وقته شامه....فردا به محض اینکه درصد هام رو حساب کردم(آگه باز ایرادی پیش نیاد واسه این سازمان سنجش) میام و میگم...پس اگه دیر شد بدونید هنوز خبری دستم نرسیده....
به امید خبرای خوب...
یا حق
(راستیییییییی.....عیدتون مبارک پدر خوبم.... دعام کنید)