آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : شنبه 1 تیر ماه سال 1387

سلام....

من امروز یک کمی دمغم...اخه فهمیدیم علی توی مدرسه ی سادات رتبه نیوورده....

راستش برای من واقعا مهم نبود....چون میدونم این امتحانا واقعا ملاک نیست....یک کم هم شانسه....

و می دونم علی اگر چیزی رو بلد باشه به بهترین نحو استفاده می کنه و اگر بلد نباشه حتما معلمش یا ما کوتاهی کردیم....

مشکل اینجا بود که علی خیلی دلش این مدرسه رو می خواست... و من برای ناراحتی ی اون ناراحتم....

البته به جاش توی مدرسه ی مخصوص دانشگاه نفر ۷ شد و قراره بیاد همون جا....

دعاش کنین اونی که به صلاحشه اتفاق بیفته....

امروز سارا اومد خونمون.... می خواست توی ترجمه هاش کمکش کنم...

قراره ۲شنبه رو هم ست کردیم....باید برم خرید.... یه عالمه لیست کردم از همه اش هم ضروری تر همین برنامه ی روز مادره....مامانم زندایی و ۲ تا مادربزرگام....

حسابی جیب درد میگیرم این ماه....

پشتشم که روز پدره و من باز برای ۳ نفر هدیه باید بخرم....

بعدم به ترتیب تولدای دوستاااااااامه....حالا خوبه اون تهش تولد خودمم هست و گرنه به چه امیدی روزا رو میگذروندم؟؟؟:دییییییییی

2 روز دیگه هم که....واییییییییییی... هیجان خاصی واسش دارم....

خوب من برم فعلا....

مامان یک کم کار داره برم کمک...

مواظب خودتون باشییییییییییید