بلاخره 4 سالگی هم تمام شده بود....و من به مهد کودک رفتم.... چقدر احساس بزرگ شدن بهم دست داده بود...آخه بابا همیشه دوست داشت من به مدرسه برم.... عاشق دیدن من توی اونیفرم مدرسه بود.... و من چقدر شاد میشدم وقتی بابا نگاهی از عشق بهم میکرد.... همیشه یه جور عجیبی دوستش داشتم... نمیدونم شاید با همون عالم بچگی میدونستم بودنش همیشگی نیست.... روزهایی که کنارمون بود من رو با خودش میبرد بیرون.... من همراه هر لحظه اش بودم.... گاهی میرفتیم خونه ی پدرش....و من میرفتم پیش عموهام.... چه روزهای خوبی بود.... من تنها نوه ی هر دو خانواده بودم و مورد محبت همه.... البته هنوزم از احساسشون ذره ای کم نشده.... اون روزها اتاق پدر من و عموهام چند پله ای میخورد و بالاتر بود.... من همیشه اون اتاق رو دوست داشتم.... با اینکه بابا ازدواج کرده بود و رفته بود اما هنوز کمد لباس های قبلش و عکس هاش سر جاش بود.... عکس من هم به اون جمع اضافه شده بود....بابا تهران درس می خوند.... اون سال با رتبه ی عالی برای ادامه ی تحصیل قبول شده بود.... همه از هوش سرشارش تعریف می کنن....هم هوش هم اخلاق.... من چند تا از دوستان دوران دبیرستانش رو هم دیدم.... همه این رو تائید کردن و این ها باعث غرور من میشن....بابا روزایی که اصفهان بود باید میرفت یه دبیرستان درس میداد....یه جایی بود حومه ی اصفهان...من همیشه دوست داشتم همراهش برم.... اما هیچ وقت من رو نبرد.... همیشه میگفت دلم نمیاد صبح به اون زودی از خواب بیدارت کنم....اون شب ازش قول صد در صد گرفتم که منو بیدار کنه... مثل هر شب منو بوسید و خوابیدم....اما بازم وقتی صبح چشمامو باز کردم دیدم بابا رفته.... دلم گرفته بود.... بغض کردم بازم باید منتظر میموندم تا ظهر بیاد.... اما اون روز ظهر به خاطر کاری نتونست بیاد خونه و مجبور شد بره خونه ی پدرش.... بعد از ظهر مادرش اومد خونه ی ما.... بابا هم قرار بود از بیرون بیاد خونه تا با هم بریم مادربزرگم رو برسونیم.... من مدام دم در منتظر بودم تا ماشینمون بیاد اما کم کم نزدیک غروب بود و خبری از بابا نشده بود.... من که هنوز به خاطر صبح دلگیر بودم بیقرار تر شده بودم تا اینکه زنگ تلفن به صدا در اومد.... من برداشتم....پدربزرگم بود.... عصبانی بود....نفهمیدم چرا....اما چندان هم توجه نکردم... همیشه همین طور بود... کم شده بود مهربونی یا خنده اش رو ببینم.... کلا هیچ وقت حس نکردم محبتی به من داشته باشه....اما اون روز.... گوشی رو به مادربزرگم دادم... در کمتر از یک دقیقه خونه به هم ریخت... کسی حرفی به من نمیزد.... من هنوزم گه گاه نگاهی به کوچه مینداختم و منتظر بودم...تا اینکه دیدم همه آماده شدن... رفتیم خونه ی مادربزرگم...دایی ما رو برد....رفتنی که تا مدتها برگشتی نداشت....شیمایی رفت که دیگه هرگز برنگشت....شیمای شاد و بیخیال و لوس اون روزها همون جا همون روز مرد.... بابا هنوز گیج بود....من رو بغل کرده بود اما چندان هوشیاری نداشت و این همه ی درد زندگیه منه.... حتی آخرین باری که به آغوشش رفتم من رو کامل نشناخت.... نمیدونم چرا اون شب کسی نتونست بابا رو راضی کنه به بیمارستان بره.... نمیدونم چرا بابا که هیچ وقت روی حرف مامان حرف نزده بود اونشب یه دندگی کرد.... اما میدونم وقتی خدا بخواد یه اتفاق بیفته دیگه همه چیز دست به دست هم میدن....و اتفاق می افته....بابا همون جا خوابید....صبح علی رغم هر روز که زودتر بیدار میشد و همه رو بیدار می کرد ازش خبری نشده بود...و زمانی که مادربزرگ میره بالا سرش میبینن که.... همه چیز تاریک شد.... همه ی دنیای من و خونواده ام.... توی فامیل و برای همه یک شوک بود و برای ما فراتر از فاجعه....4 آذر روز سیاه تقویم زندگی من شد.... و من شکستم....توی همون دنیایی که بچه ها جز خاله بازی و عروسک بازی حرف دیگه ای نمیدونن من مفهومی رو تجربه کردم که ناخواسته بزرگم کرد...اون تصادف لعنتی واسه همیشه بابا رو از ما گرفت و من سیاهپوش عشق شدم... اشک از چشمان مامان کنار نرفت و من ذره ذره اعتمادم رو برگشتش از دست دادم.... بابا دیگه نمی اومد و باور این برای من غیر ممکن بود....تعریف اتفاقات و لحظه هایی که اون سال بر من گذشت در توان من نیست... حتی فکر کردن بهشون هم من رو زجر میده....اما من همیشه کنار اون کوچه منتظر برگشت ببا بودم....کم کم به زندگی عادی برمیگشتیم اما دیگه من نبودم!!!...به مدرسه رفتم اما ساکت....بی سر و صدا.... نمیتونستم جلوی مامان گریه کنم....طاقت گریه اش رو نداشتم .... در نتیجه از همون موقع 2 نفر شدم... یه آدم ساکت و مغموم و دلتنگ که شب ها فقط با اشک می خوابید و یه دختر درس خون و خوب که همه فکر می کردن پدرش رو فراموش کرده و هیچ مشکلی نداره حتی گاهی پاشون رو فراتر میزاشتن و منو خوشبخت ترین دختر عالم میدونستن....هیچ کس نتونست بفهمه توی خلوت من چی میگذره.... به جای اینکه به نبود بابا عادت کنم لحظه لحظه بدون اون بزرگ شدم و بیشتر خرد شدم....تحمل کردن لحظه های نبودنش شوق من رو واسه زندگی از بین میبرد...اما مامان بود و من باید ادامه میدادم.... بعد از 4 سالگیم به جرئت میتونم بگم هیچ دوره ی کودکی زیبایی نداشتم....دایی برای من پدری کرد... از جون مایه گذاشت.... کار نکرده ای نبود.... حتی ازدواجش هم به تاخیر افتاد...حتی به خاطر ما شرط گذاشت با زنداییم که من و مامانم رو از خودش جدا نمیکنه وزندایی که خودش پدر و مادرش رو توی بمباران جنگ از دست داده بود این شرط رو پذیرفت و البته ما بعد از عروسیشون این رو فهمیدیم.... زندایی هم برای من کم از مادر نبود....کم کم علی و مهدی به جمع ما اضافه شدن....اوایل برام سخت بود....اما منم مثل همه با شرایط کنار اومدم.... هنوزم خلوت گذشته ام رو داشتم....حالا بزرگتر شده بودم و میتونستم برای بابا بنویسم....اینجوری باهاش درد و دل کنم.... رویاهایی داشتم زیبا تر از زندگیم....رویایی از اون جاده از اون انتظار صبح که بلاخره به پایان میرسه....به اینکه اگر خدا بخواد میشه معجزه ای اتفاق بیفته....میشه بابا برگرده...میشه همه چیز یه اشتباه باشه و من فقط توی اون رویا ها آروم بودم.... حسرت پدر کشیدن کار ساده ای نبود....اما چاره ای هم نداشتم....گذشت .... و من به دانشگاه رسیدم....پدر بزرگم(پدر مادرم) مریض شد....پدر که بعد از بابا تنها پشت و پناه من بود.... نمیتونم بگم چقدر مرد بود...چقدر بزرگ بود.... و چقدر مهربون و دوست داشتنی.... همیشه کنارمون بود....کنار ما و دایی.... هیچ وقت پشت مامان رو خالی نکرد.... مثل یه کوه کنارمون بود تا مامان بتونه از پس مشکلاتمون بر بیاد....نمیخوام دعواها و اتفاقاتی رو بگم که بعد از فوت بابا اتفاق افتاد و من با وجود کوچیک بودنم نتونستم کاری بکنم و زخم عمیقی از طرف پدر بزرگم(پدر بابا) به دل من نشست که هنوزم ....نبود بابا برای ما شکست بود و اون همه چیز رو بدتر کرد....بزارید راحت بگم...با رفتن بابا سعی کرد ما رو هم فراموش بکنه و اینکارو کرد.... من اون موقع ها حتی تا 2 سال پیش حاضر نبودم ببخشمش....
و وجود پدربزرگم....بابا عزیزم(بابای مامان) برای ما یه نیرو بود....اگر نبود شاید نمیتونستیم قوی باشیم....
اما ترم 3 دانشگاه من همزمان شد با فوت پدر بزرگم.... این یه شکست دیگه بود.....رفتن بابا بزرگ برای من قابل تحمل نبود.... سکوتی کردم که دیگه به صدا تبدیل نشد....اون روزها من در حال تجربه ی احساسی بودم که فکر میکردم عشقه....اما رفتنه بابا بزرگ حتی عشق رو هم برام کمرنگ کرده بود.... برای ماه ها فقط ترانه ی پدر رو میزاشتم و با همه ی وجودم اشک میریختم....دیگه توانی برای مبارزه نداشتم.... خسته بودم.... دیگه نمی تونستم بلند شم....دیگه تکیه گاهی نداشتم.... من پدرم رو می خواستم....من محبت پدرونشون رو میخواستم....روزها میگذشت و من با محیط وبلاگ آشنا شده.... نفهمیدم چی شد که عنوان just a day رو انتخاب کردم...اون موقع ها برام مظمون خاصی نداشت....برای نوشتن از عشق شروع کرده بودم.... سعی می کردم اون عشق رو پر رنگ کنم تا از فکرای منفی دور شم...گه گاه هم درد و دل هامو برای بابا می نوشتم....که اون وقت....یه روز ... یه پیام زندگی من....احساس من و دنیای من رو عوض کرد....عنوان یک پدر برای من زیباترین بود....پدری در پاسخ به نوشته های من به بابا برایم کامنت گذاشته بود.... اون روز با خوندن حرفهاش اشک ریختم....چقدر دیدن اسمش من رو یاد سعید(بابام) انداخته بود.... پدر معمولا به وبلاگ من سر میزد... نمیفهمیدم چرا اما نوشته ها و حرفهاش آرومم میکرد....وقتی آدرس خلوتگاهش رو بهم داد داشتم از تعجب میمردم....شروع وبلاگش همزمان با من بود 15 آذر....و نوشته هاش.... یه حس عجیب داشت....وقتی میخوندم حس می کردم پدر منه که داره بهم میگه....هم آروم میشدم هم اشک میریختم....یه روز پدر یه عکس گذاشت....عکسی از برادرزاده اش.... و برای اون نوشت... و من....عکس شباهت عجیبی به عکس دوران نوجوانی من داشت....برام قابل باور نبود....نمیفهمیدم داره چی به من میگذره.... اما یه حس تازه....یه آرامش....در عین حال یه هیجان....به حضور پدر نیاز داشتم....به حرفهای آروم کننده اش.... اما کم کم همه چیز رنگ تازه تری گرفت....کنار اون برکه....اون رویای همیشگی زندگی من....سعید هم اونجا حضور داشت.... و من انگار بعد از سالها تصویر سعید رو واضح تر میدیدم....انگار با حضور پدر، سعید رو بیشتر لمس می کردم....بعد از این همه سال نمیدونستم محبت یه پدر باید چطور باشه اما....حالا داشتم میفهمیدم داشتم حس می کردم...کنار اون برکه....کنار سجاده ی سعید خدا به من پدری داد از جنس محبت و عشق خالص یه پدر....خدا بابا و پدربزرگ رو از من گرفت اما صدای من رو بی جواب نزاشت....اجازه نداد توی تلخی این روزگار تنها بمونم....نزاشت همیشه توی رویا بمونم.... و من باز هم بزرگ تر شدم.... پدر به من نیرویی داد فراتر از عشق فراتر از صبر فراتر از نیاز.... من با حضورش تازه تونستم عقده های تمام این 17 سال رو کنار بزنم....تازه تونستم اطرافم رو ببینم....تازه تونستم یه بار دیگه زندگیمو خودم رو ببینم.... منی که بعد از رفتن پدر بزرگ قدرت ایستادن جلوی مشکلاتم رو از دست داده بودم...منی که داشتم راه غلط رو طی می کردم....من که داشتم خودم رو فراموش میکردم...با اومدن پدر یک بار دیگه بلند شدم.... یک بار دیگه شروع کردم و یه بار دیگه ساختم.... دنیا این بار به جای اینکه چیزی از من بگیره این بار هدیه ای به من داده بود و من همیشه نگران بودم که لیاقتش رو نداشته باشم....
حضور پدر برای خیلی ها تکرار مکرراته اما برای من رویایی محالی بود که اتفاق افتاده بود.... هر لحظه که میگذشت عشق پدر رو بیشتر احساس میکردم....پیله ی تنهاییم شکسته میشد و من آروم تر بودم.... حضور پدر حتی سعید رو برای من عزیز تر کرده بود.... انگار داشت تلخیه تمام سالهای حسرت من آروم میشد....
و من دیگه تنها نبودم....فکر بودن پدر به من نیرویی میداد که بخوام باز از نو شروع کنم.... منی که شوق تحصیلم کم شده بود بازم ادامه دادم.... توی 2 ترم جبران گذشته رو کردم....باز هم من نفر اول کلاس شدم .... و همه ی اینا حرفها و خواسته های سعید رو دوباره در خاطر من زنده میکرد....چقدر عاشق این بود که من اول باشم...و همه ی اینا فقط با وجود پدر ممکن بود....
پدر هم به من عشق یه پدر رو هدیه داد هم سعید رو بار دیگه به من برگردوند و هم شد پدر من!
و حالا من یه مادر دارم و یه پدر....کنار همه ی رویاهایی که همیشه داشتم....
امروز روز پدره....
گرچه مثل هر سال از نبود سعید کنارمون دلتنگ بودم...گرچه جای خالیه پدر بزرگم برای همه پر از غم بود اما حضور پدر برای من امید بود....
من نمیدونم با این فاصله های مادی بینمون چی میتونم هدیه بدم...اما میخوام بدونید قلبم عشقم زندگیم همه متعلق به شماست....همون طور که متعلق به مادرم بابا پدر برگ دایی و سایر اعضای خونواده امه....
میخوام بدونید زبون تشکر ندارم....نه از شما نه از خدایی که شما رو سر راه من قرار داد....نمیدونم اومدنتون شکرانه ی کدوم حادثه ی زندگیم بود اما میدونم فقط لطف خدا شامل حالم شد...
پدر....هیچ واژه ای هیچ کلامی نمیتونه بیان کننده ی میزان علاقه ام به شما باشه..... کاش بدونید چقدر دوستتون دارم....
ما آدما تا وقتی یه چیزی رو داریم ارزشش رو نمیفهمیم اما اگر از دست دادیم و دوباره بدست آوردیم اونوقته که حاضر نیستیم از دستش بدیم....من پدر رو دوباره به دست آوردم....امیدوارم حسم رو درک کنید....
احساس میکنم هر چقدر بگم باز هم نمیتونم حق مطلب رو بگم....اینا رو امروز و اینجا بیشتر برای دل خودم نوشتم....دوست داشتم توی یادمان لحظه های زندگیم ثبت شه....
پدر....بهترینا...بالاترینا رو براتون میخوام.... و باز هم ازتون ممنونم ...به خاطر همه ی اتفاقاتی که افتاد.... به خاطر خیلی از حرفها و احساساتی که بین ما بود و هیچ کس جز ما درکش نمیکنه....
خدا رو به بزرگیش قسم میدم تا بتونم دختر خوبی براتون باشم....تا شما آروم باشید....سلامت باشید....
دوستتون دارم.... با همه ی قلبم.... با همه ی دلتنگی هام....
روزتون مبارک....