دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : شنبه 29 تیر ماه سال 1387

چند وقته حوصله ی نوشتن لحظه ها و روزهامو نداشتم و ندارم....

دلیلش رو نمیدونم....شاید چون تلاشی نکردم برای دیدن اطرافم....یا اگر کاری هم کردم بیشتر بی هدف بوده.... نمیدونم باز چی داره اذیتم میکنه اما هر چی هست قدرتش زیاده....یه جورایی من رو از خودم گرفته... بدترین مشکل هم اینه که نمیفهمم مشکل کجاست....شاید بحث های این روزها با ن....شاید اتفاق بدی که افتاد و اون از چشم من دید....شاید چون منم به خاطر اون اتفاق خودم رو مقصر میدونم در صورتیکه هر چقدر فکر میکنم می بینم راه دیگه ای به ذهنم نرسید....نهایتش حتما قسمت بوده که اینجوری شه....

 

اما بهم ریخته ام...اصلا نیومدم که اینا رو بگم و شما نگران شید....نه پدر....اگر این مدت ننوشتم فقط به این خاطر بود که نخواستم به خاطر این مسائل نگرانتون کنم....چون چیز نگران کننده ای نیست.... فقط مثل قبل نیستم....امشب نیاز شدیدی به حرف زدن حس کردم....جای دیگه ای سراغ نداشتم....اومدم اینجا ....

امروز رفتیم باغ رضوان....اونقدر دلم گرفته بود که نتونستم درست و حسابی با بابا و بابا بزرگ حرف بزنم.... بعدشم رفتیم آیس پک خوردیم....علی و مهدی از دایی خواستن....منم خوردم.... بی اشتیاق همیشگی....بدون خنده...دایی هی سر به سرم گذاشت اما سردتر از اون بودم که بتونم بخندم....همه ازم می پرسیدن چمه....اما هیچیم نبود...باورتون میشه؟....هیچی نبود.... فقط بی خود و بی جهت دلم گرفته بود و دوست داشتم تنها باشم...عجیب هوای بارون و دریا به سرم بود....دلم تنهایی میخواست و یه عالمه اشک....

4شنبه عروسی خواهر مریم تهران دعوتیم....رها از دیروز منو کشته از بس اس ام اس زده که کی میاین کی میرسین چی میپوشی چیکار می کنی؟....هنوز نمیدونه ما به احتمال زیاد اصلا نمیریم....من خیلی منتظر این مراسم بودم....تقریبا همه....از چند ماه قبل همه خبر داشتیم....اما حالا دایی یه دفعه برنامه ی سفر دبی اش رو انداخته دقیقا همین تاریخ ....یعنی 1 و 2و 3 مرداد....من خیلی ازش ناراحت شدم...چون میتونست حداقل پروازش رو به تهران بگیره....اما نخواست اینکارو بکنه.... زندایی هم نمیدونم برای لج با کی گفت چون دایی نیست نمیاد تهران....در نتیجه مامان بزرگ هم میمونه پیش زندایی و بچه ها....نتیجه اش اینه که مامان هم میگه منم نمیام...و خوب تکلیف همه مشخص شد دیگه....البته فکر کنم زندایی میخواد اینجوری به دایی بگه بدون اون سفر رفتن رو دوست نداره و بهش خوش نمیگذره اگه دایی نباشه...حقم داره...حس میکنم بتونم درکش کنم....اما وقتی میبینه برنامه ی همه میریزه بهم درسته کارش؟؟؟....حتما درسته دیگه.... من که این مدت یاد گرفتم با هیچ کس مخالفت نکنم.... به درک که من برام مهم بود این سفر رو برم....به درک که من برنامه ی تیر ماهم رو به هم زدم واسه اینکه بهم گفتن اول مرداد میریم.... به درک که من خسته بودم و واقعا به یه سفر نیاز داشتم....به درک که اونا می تونن بدون ما برن اما مامان من میگه ما بدون اونا نباید بریم.... به درک اگر داره حالم از خودم بهم میخوره....

گفته بودم 3 تا از کتاب های پائولو کوئیلو رو گرفتم؟....اولیش رو خوندم...دومیش هم به نظرم آشناست...یعنی انگار قبلا خونده بودمش.....مونده سومی.... یه عالمه حرف توی کتاباش هست....اما من این مدت فقط برای اینکه شبا خوابم ببره میخوندم و اصلا تمرکز نداشتم....وقت کنم حتما میخونم....

ترجمه هام هنوزم همون حدوداست....پیشرفت چندانی نداره...نه که فکر کنید سخته ها....من اصلا نمیشینم سرش....حتی نشد برم دانشکده ...چقدر برنامه چیده بودم واسه تابستون....چقدر برام مهم بود...چقدر یه دفعه همه چیز عذابم میده....چم شده آخه....

روز پدر رفتم خونه ی پدر بزرگ....مثلا براش هدیه ی روز پدر بردم....اما با کارش تمام خاطرات تلخ گذشته ام زنده شد....باورم نمیشد....دلم رو شکست....خیلی سعی کردم تحمل کنم و به روی خودم نیارم... حداقل به خاطر آدمای دیگه ای که بودن....کنترل خودم رو نداشتم فقط به زورتو 2 کلمه ازش خداحافظی کردم و اومدم بیرون....عموم از دستش عصبانی شد مادربزرگم هم همین طور...دم در منتظر بودم تا مامان اینا بیان سوار شیم... زندایی اومد یعنی دلداریم بده که دیگه اشکام اومدن پایین.... خیلی سعی میکردم جلوشو بگیرم....اما نمیشد....بی اختیار بود....عموم اومد....اولین بار بود اشکامو میدید...فهمیدم چقدر ناراحت بود...تمام سعیشو میکرد که توجیه کنه....اما چیزی نمیشنیدم...دلم میخواست هیچ کس حرفی نزنه.... فراموش کنن... مامان بزرگم هم اومد....اما فایده نداشت....دل من به درد اومده بود....دیگه هیچ وقت براش هدیه ی روز پدر نمیبرم....شما نگید من بی محبتم....من طاقت بعشی برخوردا رو ندارم....

اگر به هدیه ی روز پدر بود من نباید به کسی هدیه میدادم....چون کسی رو نداشتم...خدا نخواسته بود داشته باشم....به نظر خودم کار سختی میکردم که به عنوان پدر به دایی و پدر بزرگم هدیه میدادم....صرف هدیه مهم نبود....در واقع من اینجوری میگفتم برام جای پدرم هستن....غیر از اینه؟....یا اینکه این کار ساده ایه؟؟؟....

پس چرا اینجوری جوابم رو داد؟؟؟....چرا؟؟؟....من سعی کردم به دل نگیرم...فراموش کنم....اما دیگه واسش هدیه نمیبرم....دل منم حرمتی داره....

فکر کنم امشب زیاد از حد غر زدم نه؟؟....ببخشید و جدی نگیرید....

فقط واسه اینکه احتیاج داشتم خالی شم نوشتم....نگران نشد....

اما واسم دعا کنید....یه چیزی یه جایی توی دلم خالی شده....

فقط خدامیتونه کمکم کنه....کاش تنهام نزاره....

فهلا برم....یا حق

  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 26 تیر ماه سال 1387

بلاخره 4 سالگی هم تمام شده بود....و من به مهد کودک رفتم.... چقدر احساس بزرگ شدن بهم دست داده بود...آخه بابا همیشه دوست داشت من به مدرسه برم.... عاشق دیدن من توی اونیفرم مدرسه بود.... و من چقدر شاد میشدم وقتی بابا نگاهی از عشق بهم میکرد.... همیشه یه جور عجیبی دوستش داشتم... نمیدونم شاید با همون عالم بچگی میدونستم بودنش همیشگی نیست.... روزهایی که کنارمون بود من رو با خودش میبرد بیرون.... من همراه هر لحظه اش بودم.... گاهی میرفتیم خونه ی پدرش....و من میرفتم پیش عموهام.... چه روزهای خوبی بود.... من تنها نوه ی هر دو خانواده بودم و مورد محبت همه.... البته هنوزم از احساسشون ذره ای کم نشده.... اون روزها اتاق پدر من و عموهام چند پله ای میخورد و بالاتر بود.... من همیشه اون اتاق رو دوست داشتم.... با اینکه بابا ازدواج کرده بود و رفته بود اما هنوز کمد لباس های قبلش و عکس هاش سر جاش بود.... عکس من هم به اون جمع اضافه شده بود....بابا تهران درس می خوند.... اون سال با رتبه ی عالی برای ادامه ی تحصیل قبول شده بود.... همه از هوش سرشارش تعریف می کنن....هم هوش هم اخلاق.... من چند تا از دوستان دوران دبیرستانش رو هم دیدم.... همه این رو تائید کردن و این ها باعث غرور من میشن....بابا روزایی که اصفهان بود باید میرفت یه دبیرستان درس میداد....یه جایی بود حومه ی اصفهان...من همیشه دوست داشتم همراهش برم.... اما هیچ وقت من رو نبرد.... همیشه میگفت دلم نمیاد صبح به اون زودی از خواب بیدارت کنم....اون شب ازش قول صد در صد گرفتم که منو بیدار کنه... مثل هر شب منو بوسید و خوابیدم....اما بازم وقتی صبح چشمامو باز کردم دیدم بابا رفته.... دلم گرفته بود.... بغض کردم بازم باید منتظر میموندم تا ظهر بیاد.... اما اون روز ظهر به خاطر کاری نتونست بیاد خونه و مجبور شد بره خونه ی پدرش.... بعد از ظهر مادرش اومد خونه ی ما.... بابا هم قرار بود از بیرون بیاد خونه تا با هم بریم مادربزرگم رو برسونیم.... من مدام دم در منتظر بودم تا ماشینمون بیاد اما کم کم نزدیک غروب بود و خبری از بابا نشده بود.... من که هنوز به خاطر صبح دلگیر بودم بیقرار تر شده بودم تا اینکه زنگ تلفن به صدا در اومد.... من برداشتم....پدربزرگم بود.... عصبانی بود....نفهمیدم چرا....اما چندان هم توجه نکردم... همیشه همین طور بود... کم شده بود مهربونی یا خنده اش رو ببینم.... کلا هیچ وقت حس نکردم محبتی به من داشته باشه....اما اون روز.... گوشی رو به مادربزرگم دادم... در کمتر از یک دقیقه خونه به هم ریخت... کسی حرفی به من نمیزد.... من هنوزم گه گاه نگاهی به کوچه مینداختم و منتظر بودم...تا اینکه دیدم همه آماده شدن... رفتیم خونه ی مادربزرگم...دایی ما رو برد....رفتنی که تا مدتها برگشتی نداشت....شیمایی رفت که دیگه هرگز برنگشت....شیمای شاد و بیخیال و لوس اون روزها همون جا همون روز مرد.... بابا هنوز گیج بود....من رو بغل کرده بود اما چندان هوشیاری نداشت و این همه ی درد زندگیه منه.... حتی آخرین باری که به آغوشش رفتم من رو کامل نشناخت.... نمیدونم چرا اون شب کسی نتونست بابا رو راضی کنه به بیمارستان بره.... نمیدونم چرا بابا که هیچ وقت روی حرف مامان حرف نزده بود اونشب یه دندگی کرد.... اما میدونم وقتی خدا بخواد یه اتفاق بیفته دیگه همه چیز دست به دست هم میدن....و اتفاق می افته....بابا همون جا خوابید....صبح علی رغم هر روز که زودتر بیدار میشد و همه رو بیدار می کرد ازش خبری نشده بود...و زمانی که مادربزرگ میره بالا سرش میبینن که.... همه چیز تاریک شد.... همه ی دنیای من و خونواده ام.... توی فامیل و برای همه یک شوک بود و برای ما فراتر از فاجعه....4 آذر روز سیاه تقویم زندگی من شد.... و من شکستم....توی همون دنیایی که بچه ها جز خاله بازی و عروسک بازی حرف دیگه ای نمیدونن من مفهومی رو تجربه کردم که ناخواسته بزرگم کرد...اون تصادف لعنتی واسه همیشه بابا رو از ما گرفت و من سیاهپوش عشق شدم... اشک از چشمان مامان کنار نرفت و من ذره ذره اعتمادم رو برگشتش از دست دادم.... بابا دیگه نمی اومد و باور این برای من غیر ممکن بود....تعریف اتفاقات و لحظه هایی که اون سال بر من گذشت در توان من نیست... حتی فکر کردن بهشون هم من رو زجر میده....اما من همیشه کنار اون کوچه منتظر برگشت ببا بودم....کم کم به زندگی عادی برمیگشتیم اما دیگه من نبودم!!!...به مدرسه رفتم اما ساکت....بی سر و صدا.... نمیتونستم جلوی مامان گریه کنم....طاقت گریه اش رو نداشتم .... در نتیجه از همون موقع 2 نفر شدم... یه آدم ساکت و مغموم و دلتنگ که شب ها فقط با اشک می خوابید و یه دختر درس خون و خوب که همه فکر می کردن پدرش رو فراموش کرده و هیچ مشکلی نداره حتی گاهی پاشون رو فراتر میزاشتن و منو خوشبخت ترین دختر عالم میدونستن....هیچ کس نتونست بفهمه توی خلوت من چی میگذره.... به جای اینکه به نبود بابا عادت کنم لحظه لحظه بدون اون بزرگ شدم و بیشتر خرد شدم....تحمل کردن لحظه های نبودنش شوق من رو واسه زندگی از بین میبرد...اما مامان بود و من باید ادامه میدادم.... بعد از 4 سالگیم به جرئت میتونم بگم هیچ دوره ی کودکی زیبایی نداشتم....دایی برای من پدری کرد... از جون مایه گذاشت.... کار نکرده ای نبود.... حتی ازدواجش هم به تاخیر افتاد...حتی به خاطر ما شرط گذاشت با زنداییم که من و مامانم رو از خودش جدا نمیکنه وزندایی که خودش پدر و مادرش رو توی بمباران جنگ از دست داده بود این شرط رو پذیرفت و البته ما بعد از عروسیشون این رو فهمیدیم.... زندایی هم برای من کم از مادر نبود....کم کم علی و مهدی به جمع ما اضافه شدن....اوایل برام سخت بود....اما منم مثل همه با شرایط کنار اومدم.... هنوزم خلوت گذشته ام رو داشتم....حالا بزرگتر شده بودم و میتونستم برای بابا بنویسم....اینجوری باهاش درد و دل کنم.... رویاهایی داشتم زیبا تر از زندگیم....رویایی از اون جاده از اون انتظار صبح که بلاخره به پایان میرسه....به اینکه اگر خدا بخواد میشه معجزه ای اتفاق بیفته....میشه بابا برگرده...میشه همه چیز یه اشتباه باشه و من فقط توی اون رویا ها آروم بودم.... حسرت پدر کشیدن کار ساده ای نبود....اما چاره ای هم نداشتم....گذشت .... و من به دانشگاه  رسیدم....پدر بزرگم(پدر مادرم) مریض شد....پدر که بعد از بابا تنها پشت و پناه من بود.... نمیتونم بگم چقدر مرد بود...چقدر بزرگ بود.... و چقدر مهربون و دوست داشتنی.... همیشه کنارمون بود....کنار ما و دایی.... هیچ وقت پشت مامان رو خالی نکرد.... مثل یه کوه کنارمون بود تا مامان بتونه از پس مشکلاتمون بر بیاد....نمیخوام دعواها و اتفاقاتی رو بگم که بعد از فوت بابا اتفاق افتاد و من با وجود کوچیک بودنم نتونستم کاری بکنم و زخم عمیقی از طرف پدر بزرگم(پدر بابا) به دل من نشست که هنوزم ....نبود بابا برای ما شکست بود و اون همه چیز رو بدتر کرد....بزارید راحت بگم...با رفتن بابا سعی کرد ما رو هم فراموش بکنه و اینکارو کرد.... من اون موقع ها حتی تا 2 سال پیش حاضر نبودم ببخشمش....

و وجود پدربزرگم....بابا عزیزم(بابای مامان) برای ما یه نیرو بود....اگر نبود شاید نمیتونستیم قوی باشیم....

اما ترم 3 دانشگاه من همزمان شد با فوت پدر بزرگم.... این یه شکست دیگه بود.....رفتن بابا بزرگ برای من قابل تحمل نبود.... سکوتی کردم که دیگه به صدا تبدیل نشد....اون روزها من در حال تجربه ی احساسی بودم که فکر میکردم عشقه....اما رفتنه بابا بزرگ حتی عشق رو هم برام کمرنگ کرده بود.... برای ماه ها فقط ترانه ی پدر رو میزاشتم و با همه ی وجودم اشک میریختم....دیگه توانی برای مبارزه نداشتم.... خسته بودم.... دیگه نمی تونستم بلند شم....دیگه تکیه گاهی نداشتم.... من پدرم رو می خواستم....من محبت پدرونشون رو میخواستم....روزها میگذشت و من با محیط وبلاگ آشنا شده.... نفهمیدم چی شد که عنوان just a day رو انتخاب کردم...اون موقع ها برام مظمون خاصی نداشت....برای نوشتن از عشق شروع کرده بودم.... سعی می کردم اون عشق رو پر رنگ کنم تا از فکرای منفی دور شم...گه گاه هم درد و دل هامو برای بابا می نوشتم....که اون وقت....یه روز ... یه پیام زندگی من....احساس من و دنیای من رو عوض کرد....عنوان یک پدر برای من زیباترین بود....پدری در پاسخ به نوشته های من به بابا برایم کامنت گذاشته بود.... اون روز با خوندن حرفهاش اشک ریختم....چقدر دیدن اسمش من رو یاد سعید(بابام) انداخته بود.... پدر معمولا به وبلاگ من سر میزد... نمیفهمیدم چرا اما نوشته ها و حرفهاش آرومم میکرد....وقتی آدرس خلوتگاهش رو بهم داد داشتم از تعجب میمردم....شروع وبلاگش همزمان با من بود 15 آذر....و نوشته هاش.... یه حس عجیب داشت....وقتی میخوندم حس می کردم پدر منه که داره بهم میگه....هم آروم میشدم هم اشک میریختم....یه روز پدر یه عکس گذاشت....عکسی از برادرزاده اش.... و برای اون نوشت... و من....عکس شباهت عجیبی به عکس دوران نوجوانی من داشت....برام قابل باور نبود....نمیفهمیدم داره چی به من میگذره.... اما یه حس تازه....یه آرامش....در عین حال یه هیجان....به حضور پدر نیاز داشتم....به حرفهای آروم کننده اش.... اما کم کم همه چیز رنگ تازه تری گرفت....کنار اون برکه....اون رویای همیشگی زندگی من....سعید هم اونجا حضور داشت.... و من انگار بعد از سالها تصویر سعید رو واضح تر میدیدم....انگار با حضور پدر، سعید رو بیشتر لمس می کردم....بعد از این همه سال نمیدونستم محبت یه پدر باید چطور باشه اما....حالا داشتم میفهمیدم داشتم حس می کردم...کنار اون برکه....کنار سجاده ی سعید خدا به من پدری داد از جنس محبت و عشق خالص یه پدر....خدا بابا و پدربزرگ رو از من گرفت اما صدای من رو بی جواب نزاشت....اجازه نداد توی تلخی این روزگار تنها بمونم....نزاشت همیشه توی رویا بمونم....  و من باز هم بزرگ تر شدم.... پدر به من نیرویی داد فراتر از عشق فراتر از صبر فراتر از نیاز.... من با حضورش تازه تونستم عقده های تمام این 17 سال رو کنار بزنم....تازه تونستم اطرافم رو ببینم....تازه تونستم یه بار دیگه زندگیمو خودم رو ببینم.... منی که بعد از رفتن پدر بزرگ قدرت ایستادن جلوی مشکلاتم رو از دست داده بودم...منی که داشتم راه غلط رو طی می کردم....من که داشتم خودم رو فراموش میکردم...با اومدن پدر یک بار دیگه بلند شدم.... یک بار دیگه شروع کردم و یه بار دیگه ساختم.... دنیا این بار به جای اینکه چیزی از من بگیره این بار هدیه ای به من داده بود و من همیشه نگران بودم که لیاقتش رو نداشته باشم....

حضور پدر برای خیلی ها تکرار مکرراته اما برای من رویایی محالی بود که اتفاق افتاده بود.... هر لحظه که میگذشت عشق پدر رو بیشتر احساس میکردم....پیله ی تنهاییم شکسته میشد و من آروم تر بودم.... حضور پدر حتی سعید رو برای من عزیز تر کرده بود.... انگار داشت تلخیه تمام سالهای حسرت من آروم میشد....

و من دیگه تنها نبودم....فکر بودن پدر به من نیرویی میداد که بخوام باز از نو شروع کنم.... منی که شوق تحصیلم کم شده بود بازم ادامه دادم.... توی 2 ترم جبران گذشته رو کردم....باز هم من نفر اول کلاس شدم .... و همه ی اینا حرفها و خواسته های سعید رو دوباره در خاطر من زنده میکرد....چقدر عاشق این بود که من اول باشم...و همه ی اینا فقط با وجود پدر ممکن بود....

پدر هم به من عشق یه پدر رو هدیه داد هم سعید رو بار دیگه به من برگردوند و هم شد پدر من!

و حالا من یه مادر دارم و یه پدر....کنار همه ی رویاهایی که همیشه داشتم....

امروز روز پدره....

گرچه مثل هر سال از نبود سعید کنارمون دلتنگ بودم...گرچه جای خالیه پدر بزرگم برای همه پر از غم بود اما حضور پدر برای من امید بود....

من نمیدونم با این فاصله های مادی بینمون چی میتونم هدیه بدم...اما میخوام بدونید قلبم عشقم زندگیم همه متعلق به شماست....همون طور که متعلق به مادرم بابا پدر برگ دایی و سایر اعضای خونواده امه....

میخوام بدونید زبون تشکر ندارم....نه از شما نه از خدایی که شما رو سر راه من قرار داد....نمیدونم اومدنتون شکرانه ی کدوم حادثه ی زندگیم بود اما میدونم فقط لطف خدا شامل حالم شد...

پدر....هیچ واژه ای هیچ کلامی نمیتونه بیان کننده ی میزان علاقه ام به شما باشه..... کاش بدونید چقدر دوستتون دارم....

ما آدما تا وقتی یه چیزی رو داریم ارزشش رو نمیفهمیم اما اگر از دست دادیم و دوباره بدست آوردیم اونوقته که حاضر نیستیم از دستش بدیم....من پدر رو دوباره به دست آوردم....امیدوارم حسم رو درک کنید....

احساس میکنم هر چقدر بگم باز هم نمیتونم حق مطلب رو بگم....اینا رو امروز و اینجا بیشتر برای دل خودم نوشتم....دوست داشتم توی یادمان لحظه های زندگیم ثبت شه....

پدر....بهترینا...بالاترینا رو براتون میخوام.... و باز هم ازتون ممنونم ...به خاطر همه ی اتفاقاتی که افتاد.... به خاطر خیلی از حرفها و احساساتی که بین ما بود و هیچ کس جز ما درکش نمیکنه....

خدا رو به بزرگیش قسم میدم تا بتونم دختر خوبی براتون باشم....تا شما آروم باشید....سلامت باشید....

دوستتون دارم.... با همه ی قلبم.... با همه ی دلتنگی هام....

روزتون مبارک....

  چاپ
تاریخ : جمعه 21 تیر ماه سال 1387

سلام...

دیروز از ظهر مهمان داشتیم.... همه ی خواهرای زندایی خونمون بودن....تا حدودای شب موندن... برای همین به هیچ کاری نرسیدم....البته بعد از مدتها با مهسا حرف زدم... خیلی وقت بود که یا نمیدیدمش یا وقتی هم میدیدمش نمیشد با هم خیلی حرف بزنیم....در گیر جور کردن وسایل زندگیشونن... داشت برام از مشکلات و گرونی ها توضیح میداد... تازه به من میگفت دیگه خدا به داد تو برسه حتما بازم گرون تر میشه....به مامانم سفارش می کردن که از الان به فکر باشه....کلی خندیدیم....من به چی فکر می کنم اینا به چی....

 

عصر با لیلا و دلی رفتیم بیرون... چند تا کتاب بود که میخواستیم برای پارسا بخریم....لیلا منو یه قدم یه قدم می کشوند دنبال خودش آخرش هم مجبور شدیم کلی پیاده بریم...بگذریم از مسافت های ماشین روش....منم کفش مناسب نپوشیده بودم پدرم در اومد... اما خدا رو شکر بلاخره پیدا کردیم...

منم باز حدود 20 تومان کتاب خریدم....البته این بار خیلی ناراحت نشدم چون بین کتابایی که برای کلینیک خریدم 3 تا از کتابهای پائولو رو هم دیدم که برای خودم خریدم...این 3 تا رو نداشتم... مخصوصا بریدا...چون چند باری دنبالش گشته بودم و گیرم نیومده بود....آخه جز اینکه مال پائولوئه و برای من با ارزشه اما ازش خاطره های شیرینی داشتم...که فقط با دیدن طرح جلدش همه چیز توی ذهنم مرور شد....نوشته های پائولو کوئیلو و جبران برای من از دیگران جدائه....برام حرف داره....راه داره... فقط یه کتاب نیست....اولین بار با کیمیاگر باهاش آشنا شدم... و افکارم زندگیم حتی احساساستم یه تغییر بزرگ پیدا کرد...من با اون کتاب دنبال خودم گشتم...هنوزم وقتی میخونم برام جدید و دوست داشتنیه... حالا هم دوست دارم اینا رو زودتر بخونم....

 

لیلا از توی کتابای علی و مهدی یه کتاب شعر بچگونه دیده بود و زنداییم بهش داده بود ببره و برای پارسا و یاسی بخونه...امروز اول صبح دیدیم لیلا با چشمای گریون اومده دم در.....کتاب رو به من داد و گفت صفحه ی اولش رو ببین....

 

                4/3/71 خرید از اهواز جهت دختر عزیزم شیما خانوم طبق دستور

                                         بابا عزیز

 

وقتی خوندم تمام تلاشم رو کردم که تغییری توی صورتم پیش نیاد....لیلا اشک میریخت و میگفت: از دیشب تا حالا حتی یه لحظه تصویر بابابزرگ(همه ی خواهرای زنداییم و بچه هاشون به بابابزرگ من میگفتن بابا بزرگ...آخه پدر و مادرشون رو توی موشک بارون اصفهان از دست دادن و بابا بزرگ من به همشون میگفت که دختراشن و واقعا دوستشون داشت آخه اونا هم خیلی مهربونن) از جلوی چشمم کنار نرفته... لیلا میدونست من خاطره هامو همیشه نگه میدارم و تحت هیچ شرایطی از خودم دور نمیکنم....میگفت طاقت نییوردم بیش از این نگهش دارم...بهش گفتم حالا پیشش باشه پارسا هم مثل نوه ی بابا بزرگه....گفت نه....شیما این ماله توئه...راستش ته دلم دوست داشتم پیش خودم باشه....

 

من کوچکترین خاطره های بابا بزرگ و بابامو نگه میدارم...و این کتاب که دیگه خیلی برام عزیز بود.... راستش توی هنم نبود...آخه خیلی وقت پیش مامان کتابای منو به زندایی داده بود که برای علی و مهدی بخونه... ولی الان دیگه به خودم رسید....چقدر خوشحال شدم...چقدر برام آرامش داشت... چقدر دلم برای بابا عزیزم تنگ شده...خداااااااااااااااااااااا....

 

حتی حوصله ی نوشتن هم ندارم... می خوام یک کمی تنها باشم...هیچ صدایی نباشه... هیچ حرفی....فقط اهنگ مورد علاقه ام رو بزارم و برم به گذشته...به یاد روزهایی که بابا بزرگ کنارمون بود... هنوزم جرئت مرور روز آخر رو ندارم....هنوزم نمیتونم به صحنه های اون جمعه ی لعنتی فکر کنم....

 

ببخشید....اصلا حال خوبی برای نوشتن ندارم...

شاید بعدا اومدم و نوشتم...

فعلا

   1      2      3      4      5      6    >>