دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
خلاصه ی از امتحان  چاپ
تاریخ : جمعه 31 خرداد ماه سال 1387

سلاااااااااااااااام

آخیییییییییییییی..... امروز با یه نفش راحت سلام کردما....

خوبید؟ خوشید؟ ما رو نمیبینید خوش میگذره؟ :دیییییییییی

دیروز گیج خواب بود... حالا خوبه اونقدرا هم کم بود خواب نداشتما....اما به محض اینکه رسیدم خونه چشمام بسته میشه دیگه باز نمیشد... به زور خودم رو نگه داشتم تا بتونم برم باغ رضوان ... بعدشم 9 یه شامی خوردیم و 10 من دیگه خواب بودم....تااااااااااااااا امروز ساعت 10:30....اینقد خوب بود.... نگران نبودم که باز یه ساعت خاص باید بیدار شم.... فقط 4:30 بیدار شدم واسه نماز...همین!

بزارید یک کم از دیروز بگم....

ساعت 12 رفتم پایین تا مثلا ناهار بخورم....از اونجایی که معده ام ناراحت بود مجبور بودم زودتر بخورم که اگر حالم بد شد توی خونه باشم... خلاصه بعد از ناهار یک کم روی برگه های خلاصه ام نگاه کردم یه دفعه دیدم ساعت 1:20 شد حالا یه عالمه کارام مونده بود....اول نمازم رو خوندم....نمار توسل و حاجت هم خوندم بعد حدود :40 شده بود و طبق برنامه ی خودم تا 5 دقیقه ی بعدش باید از خونه میرفتم بیرون.... در نتیجه فقط مانتو مقنعه ام رو پوشیدم و رفتم پایین....با همه خداحافظی کردم و اومدن کلی برام قران گرفتن و بوسیدنم و همه حتی علی و مهدی قرار شد برام نماز بخونن....

موقع رفتن برای بار آخر رفتم سر حافظ.... و اونم بیش از بقیه آرومم کرد:

 یوسف گوگشته باز آید به کنعان غم مخور          کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

همیشه این غزل رو دوست داشتم.... خلاصه انگشتر بابا رو هم دست راستم کردم و رفتم... توی راه همچنان داشتم خلاصه هامو می خوندم... دانشگاه هم که رسیدم همچنان مشغول بودم .... مامان اونجا اومد جلوم که ماشین رو به من بده و خودش بره....ساعت 2:15 بود...دیدم هنوز همه دم در حوزه ایستادن منم توی ماشین و زیر کولر نشستم و خوندن رو ادامه دادم... دیگه کم کم هیچی نمی فهمیدم.... که سارا زنگ زد.... می خواست بیاد پیش ما که هم با هم وارد شیم هم وسایلش رو بزاره توی ماشین....آخه نمیزاشتن  کیف و موبایل ببریم تو....ساعت 2:30 بلاخره ما دل کندیم و رفتیم....

محل امتان ما توی زیر زمین داروسازی بود اما توی یه اتاق جدا.... اتاقش آینه کاری شده بود.... خیلی ناز بود.... روی دیواراش هم گچ بری شده بود.... خلاصه تک بود.... تا حالا ندیده بودم....

امسال همه میگفتن تعداد گفتار ها زیاد شده....راستم می گفتن.... هر کی هم از سال قبلی ها بود اومده بود امتحان بده.... من به خاطر نبود وقت اصلا فرصت آرایش کردن نداشتم.... برای اولین بار هم بگم که اگه داشتم هم نمی کردم چون هیچ حوصله اش نبود( من آرایش کردن رو دوست دارم.... برام کار لذت بخشیه....اما اهل آرایش غلیظ هم نیستم.... اصلا.... بدم میاد از اینا که با آرایش کردن یه ادم جلف به معنای واقعی میشن.... هر چیزی حد خاص خودش رو داره)... خلاصه که شاید به همین علت شاید هم فقط به عنوان یه تیکه هر کی ما رو دید و میشناخت یه چیزی بهمون گفت: واییی اینقد خوندی که داره از چشمات میزنه بیرون.... اااا معلومه چند شبه نخوابیدی.... آخیییی داری میمیریاااا از قیافه ات معلومه....

آقا ما هی خودمون رو توی آینه نگاه کردیم دیدیم همه چی طبیعیه.... فهمیدیم اینا واقعا بیکارن.... بی خیال شدم .... جالبه بگم در جواب همه شون فقط یه لبخند زدم.... احساس می کردم همین که دارن این حرفا رو بهم میزنن پر رویی شون رو نشون میده و بهتره من جوابی ندم.... کلا بدم اومد از حرکتشون.... بی خیال....

سارا و مهسا تا دقیقه ی اخر داشتن در مورد اینکه گاز چه ملی خوبه یخچال چی خوبه قالی از کجا بگیرن بحث می کردن...آخه سارا تازه عید عروسی کرد و مهسا هم توی شهریور عروسیشه.... ما هم که این وسط بیکار.... حوصله ام سر رفت از حرفاشون رفتم نشستم سر جام و شروع کردم هر چی دعا بلد بودم خوندم.... راس ساعت 3 شروع شد.... دفتر چه ها رو که برداشتیم داشتم از استرس می مردم....سوال 1...2...3... واییی هیچ کدوم توی ذهنم نبود.... 4 رو جواب دادم...5...6...7...8....9...10... دیگه به شک افتادم....آخه سابقه نداشت سوال آفازی رو این همه پشت سر هم بزنم... یه چک کردم دیدم نه خوب.... بلد بودم زدم دیگه.... تا آخر همین طور بود جوری که از 60 ت سوال 52 تا زدم....باورم نمیشه.... حتما غلط هم دارم اما فکر می کنم بهتر از اونی شه که انتظار داشتم....البته کلا از هر سال آسون تر بود....اعتماد به نفسم بالا رفته بود.... شروع کردم تولید و بعدش لکنت....بعد هم زبان و صوت.... غیر از زبان بقیه رو خوب زدم.... البته تا نتایج نیاد نمیشه چیزی گفت...فقط جالب اینجا بود که لکنت فقط 1 نزده بودم....دیدم بهتره اینم بزنم.... صوتم32 تا نزدم تولید هم 2 تا....ولی خوب زبان کم زدم.... سخت بود.... نمی تونستم بزنم....بقیه هم خیلی کم زدن....

حالا من همه ی این کارا رو کردم ساعت شد 4:15....یه عالمههههه وقت مونده بود و من نمی دونستم چیکار کنم... میترسیدم دوباره روی سوالا برگردم....چون همیشه تازه به شک میفتم و میزنم خرابش می کنم... یه دور گزینه ها رو چک کردم و بعد دیگه خوابم گرفته بود....سرم درد گرفت و داشتم میمردم.... به حدی شد که قید معده هه رو زدم و ساندیسی که دادن رو خوردم.... حتی چند دقیقه ای سرم رو روی صندلی گذاشتم و چشمامو بستم.... یک کم که بهتر شدم... باز یه نگاهی به زبان ها کردم...2-3 تا سوال دیگه هم از زبان جواب دادم ودیگه تمام....تازه ساعت 4:45 بود... وضع همه مثل من بود.... همه دیگه منتظر بودن.... خلاصه این چند دقیقه هم گذشت و من تازه موقعی که پاسخنامه ام رو دادم ترسیدم.... من بیش از اونی که باید می زدم زدم.... اصلا انتظارش رو نداشتم....

درسته امتحانش آسون تر از هر سال بود .... اما فکر نکنم به این حدی که من جواب دادم دیگه....

فکر کنم کلید که بیاد من تازه بفهمم اینا توهم بوده یا واقعا خوب دادم....خیلی هم دلم می خواد بدونم سطح کلی بچه ها چقدر بوده... یعنی چقدر می تونم به نمره ها اعتماد کنم....

از سر جلسه که اومدم بیرون سرگیجه گرفتم و بازم معده درد.... نتیجه ی ساندیسه بود... از بچه ها خواستم زود بیایم بیرون تا من حالم بد نشده.... خلاصه که اومدیم بیرون و رفتم امامزاده دنبال مامان و اومدیم خونه....عمو و مادر بزرگم(مادر بابام) هم تماس گرفتم و کلی خوشحال شدن.... راستش من سعی کردم جوری بگم که چندان امیدوار نشن بعد من ضایع شم...اما ناخودآگاه عکس این شد و دیدم تازه امیدوارن....خدا اومدن نتایج رو به خیر کنه....

و اما یه چیز دیگه رو هم بگم...

سر جلسه یه حس خاصی بود... یه چیزی که نمی فهمیدمش.... عجیب بود.... و شاید به همین دلیل من بهش اعتماد کامل کردم.... ترجیح دادم فکر کنم نتیجه ی دعاهامه و بزارم هر اتفاقی داره میفته بیفته....اونم این بود که سوال رو که می خوندم فقط یه گزینه میدیدم....فقط یکی.... اصلا یه جور عجیبی بود.... شاید باور نکنید.... خودم به شک افتاده بودم.... اما وقتی سوالایی رو که به جوابشون اطمینان داشتم رو چک کردم و دیدم که گزینه ی صحیحه دیگه بعدش خودم رو سپردم دستش.... سعی می کردم تا اونجایی که می تونم بهش اطمینان کنم.... این امتحان ، امتحانی بود که بدون وجود خدا عمرا نمیتونستم از پسش بر بیام.... پس بهتر بود به دلم اعتماد کنم.... و کردم.... همین موضوع باعث شده بود یه اعتماد به نفس بالایی پیدا کنم و بیشتر چیزایی که خوندم توی ذهنم تداعی شه....

واسه همین میگم باید حتما کلیدا بیاد تا بفهمم چیکار کردم....

راستی....

دیب خواب آقای ش رو دیدم....باز هم همون حس عجیب توی خواب.... بازم نفهمیدمش.... و بازم فقط وقتی بیدار شدم به این خواب خندیدم...توی خواب داشت یه چیزی بهم می گفت.... یه چیزی که من با اشتیاق منتظر بودم... انگار یه چیزی رو برام تعریف می کرد.... اما الان هر چی فکر می کنم یادم نمیاد که....

باید فردا پس فردا باهاش تماس بگیرم...آخه قرار شده یه مراجع لکنتی رو توی تابستون با هم درمان کنیم....آخه اون از من توی لکنت بیشتر تجربه داره....خیلی بیشتر.... بعدشم که قراره یه کار تحقیقاتی رو با هم انجام بدیم... کلا من همین یه تابستون رو دارم که می تونم از کتابخونه ی دانشکده مون استفاده کنم و باید خیلی استفاده کنم....

میگم.... چرا اصلا از ما نپرسیدن که کدوم شهر یا دانشکده می خوایم قبول شیم آیاااااا؟؟؟؟؟؟

من که آخرش نفهمیدم برنامه ی امسال چی شده.... کلا ریخته شده به هم....اول گفتن 3 برابر ظرفیت اعلام می کنن بعدم گفتن نه اینجوری نبوده!!!!!

چقدر من حرف زدم امروز.....خسته نشدید این همه خوندید؟؟؟

برم تا دیگه یه چیزی بهم نگفتید.... چیکار کنم این چند روز عقده ای شده بودم رفت!!!!

خوب تا شما یه استراحتی کنید من میرم دوباره میام :دییییییییی

یا حق