آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
۱(!)  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387

سلام

تصمیم داشتم فردا صبح زود بیام و بنویسم...

دوست داشتم احساس اون لحظه هام ثبت شه...اما یه دفعه الان فهمیدم که اگه صبح بنویسم شما تا شب نمی خونید.... اینجوری که دیگه فایده نداشت... در نتیجه 24 ساعت به عقب برگشتیم و الان می نویسم...

روحیه ام یک کم بهتره... یعنی یک کم بی خیال ترم... دیگه بیش از این کاری نمی تونم بکنم...

توی این لحظه های اخر بخوام فکر کارای نکرده و لحظه های تلف شده باشم فقط داشته هام رو بیشتر می بازم...شد شد نشد هم دیگه فدای سر همه...باید قبول کرد.... هر مسابقه هم باخت داره هم برد... تازه من مطمئنم خدا کمکم می کنه.... مطمئنم...

امروز بعد از نماز صبح یک ساعتی بیدار موندم و درس خوندم و بععععععد غش کردم... خیلی خسته بودم... صبحم هر کاری کردم از 9 زودتر این چشمام باز نشد که نشد.... هی به خودم امید دادم که روز اخره... اینم کوتاه بیاید نشد.... خلاصه که دیدم بهتره سر درد نگیرم این وسط.. تا 9 خوابیدم... بعدم مائده زنگ زد کار مهمی داشت... 2 دقیقه ای ارش رو گفت و سوالش و پرسید و خواست که برم سر درسم... اما من یا به قول علی نفس عماره هه نمی خواست بره...یه 10 دقیقه ای همین طور حرف زدم....بعد دیگه انگار واقعا تخلیه شدم....یه هو ساکت شدم... مائده می گفت معلوم بود حرف زدنت هیستریکه...آخی عزیزم کلی حرف زد و روحیه بهم داد که از خودم مطمئن باشم...

4 سال پیش رو یادآوری می کرد و کنکور قبل... از همه ی اتفاقایی گفت که توی طول تحصیل افتاده بود و من از پسش بر اومده بودم... حسابی هم منو خندوند....آخرشم گفت: دعا می کنم خدا از یه راه بی گمان سر جلسه همه چیز رو توی حافظه ات نگه داره و تو بدون اینکه بفهمی حتی چطوری، درست جواب بدی و با رتبه ی عالی قبول شی تا همه مون از این استرس راحت شیم... گفت این دعای یه دوسته و هر دومون می دونیم میگیره!... اروم شدم... خیلی... از اینکه بین همه ی اونایی که ادعا می کردن دوستم هستن و از پشت برام میزدن مائده رو دارم که نزدیک 10 ساله با همیم و همیشه کنارم بوده.... مخصوصا توی تمام سختی هایی که برام اتفاق افتاده....

امروز تصمیم دارم یه مروری روی همه ی درسا بکنم... می دونم نمیرسم همه رو بخونم... فقط می خوام یه نگاه بکنم... از هر کی پرسیدم گفت یه چیزی مهمه از خودم که پرسیدم فهمیدم همه اش مهمه:دیییی

فقط مبحث لکنت رو میزارم واسه فردا ...اینم برنامه های فردام

4 بیدار میشم واسه نماز صبح و می خوام ختم حضرت فاطمه و حضرت علی رو هم بردارم فکر کنم تا 5 طول بکشه

می خوابم تا 8( مجبورم چون می ترسم برای سر جلسه کم بیارم....)

8 تا 12 یه مرور روی جزوه ها و خلاصه های لکنت می کنم

12 تا 2 هم سعی می کنم هر چی از زبان و آفازی برگه نوشتم بخونم واسه لحظه های آخر...

2 هم می رم دانشگاه... 2:30 درها بسته میشه  و 3 آزمون شروع میشه...

مدت 130 دقیقه بود یعنی تا 5....

خدایی زمانش خوب نیست...آخه من همیشه توی این ساعت خواب بودم... نکنه سر جلسه خوابم بگیره؟...وای نه... کی تو اون شرایط به خواب فکر می کنه!!!!

مامان قراره ساعت 2 از سر کار بره امامزاده محسن... تا آخر امتحان من اونجا می مونه... مامان بزرگ هم یه ختم خاصی رو گذاشته تا توی اون 2 ساعت برداره که من سر جلسه کم نیارم.... بعد از امتحان میرم دنبال مامان و میارمش خونه....آخه ماشین رو من میبرم...

عصر اولین کاری که می خوام بکنم اینه که برم باغ رضوان سر بابا و بابا بزرگ... خیلی وقته نرفتم.... تقریبا از عید.... بعدشم می خوام برم خونه ی اون پدربزرگم... آخه اونا هم خیلی نگرانن.... برم تما خوشحال میشن.... شب هم دایی می خواد یه جشن خانوادگی کوچولو هم به حساب فارغ التحصیل شدن هم امتحانم بگیره و خلاصههههههههههههه.... بهشون گفتم دوست ندارم تا آخر شب بیام خونه...

اما به محض اینکه بیام خونه...یعنی همون عصرش... میام و می نویسم که امتحانم چطور بود و در چه حالی هستم... می دونم شما هم نگران میشید...

کلید آزمون 3 تیر میاد و تقریبا میشه حدس زد گه چقدر جای امیدواری هست...

پدر... می دونم دعاتون همیشه پشت و پناهم بوده... اگه بزم میگم برای قوت قلب خودمه....

دعام کنید....

دعای شما همیشه برگه ی اعتماد من بوده سر همه ی آزمونام

چون عجیب به دعای پدر اعتقاد دارم...

فقط....آگه اونی نشد که باید بشه....یعنی نتونستم از پسش بر بیام...از الان میگم ببخشید....

تا فردا....

یا حق!