سلام
مامان انگشتر بابا رو بهم داده.... میگه شرف شمس اصله... خیلی مجربه...
غروبه...دلم گرفته... خیلی بدجور... امروز نتیجه ی یکی از امتحانای علی اومد...همونی که دوست داشتیم قبول شه...
با اختلاف خیلی کم قبول نشده... همه ی درصداش بالای 80 بود حتی 100 هم داشت اما ریاضیش پایین بود... هنوز به خودش نگفتیم.... دلم واسش سوخت... میدونم کلا تو این خطا نیست ... اما مسلما ناراحت میشه که بابا و مامانش ناراحتن دیگه...
داشتم به خودم فکر می کردم... امشب همه یه جورایی تو خونه ناراحتن... با اینکه حالا همچینا هم مهم نبود... چون 2 جای دیگه قبول شده که اونا هم خیلی خوبن... تازه همین جا رو هم با پول میشه حل کرد چون تفاوتش خیلی کمه.... اما فکر کنید من امتحانم بد شه... وایییییییی... من چجوری روم شه تو صورت مامان و مامان بزرگ نگاه کنم؟؟؟
وایییی خدا نزار من اینقدر شرمنده بشم....گناه دارم آخه....
معده درد گرفتم... شاید به خاطر استرس شایدم غذا بهم نساخته نمی دونم....
فعلا از بس بیکار بودیم اینم مزید بر علت شد... یک کم گیجم... اصلا نمی تونم درست و حسابی برنامه ریزی کنم... وضعیت بد نبود اما یک کم قابل قبول برای خودم نبود... نمی دونم چرا...
فردا یا پس فردا باید برم کارت امتحان رو بگیرم....
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....
یه آدم شرمنده که با پر رویی تمام داره صدات می کنه....
می دونه خیلی کم کاری کرده... می دونه همیشه وقت مشکلش اینجوری طرفت اومده...
می دونه همیشه بهش کمک کردی و دستش رو رد نکردی....
این بارم تنهاش نزار...
جز تو کسی رو نداره.... جز تو هم از کسی توقعی نداره....
خدایا... تو رو فقط به تنهایی دل مامان و محبت دل پدر قسم میدم...
تو رو به روح بابام و پدر بزرگم قسم میدم که هرگز غیر از تو راهی رو انتخاب نکردن....
نزار پیش چشمای منتظرشون رو سیاه شم...
نزار ....
کاش لایق باشم...
پدر....
یه تفال می خوام از حافظ...
میگیرید برام لطفا؟؟؟؟




