سلام...
چطورید؟... اوضاع احول رو به راه هست؟
من اومدم باز...این بار از سایت دانشگاه مزاحمتون می شویده ام
از اینجایی که این محیط صرفا یک محیط علمی می باشیده و کار فرهنگی توش صورت میگیره منم در عین نوشتن این متن دارم یه search ای توی سایتا می کنم ببینم به کجا می رسم...
اینجور وقتا (یعنی هم زمانی که search می کنم و هم وقتی توی کتابخونه دنبال موضوع خاصی می گردم) از همه ی عالم دور میشم...اصلا متوجه ی گذر زمان نمیشم...و راستش دلم نمی خواد وقتم تمام شه و مجبور به رفتن باشم...و هر بار که از عالم وهمم بیرون میام یه عالمه غصه میریزه روی دلم که چرا این چهار سال اونجور که باید از اینا استفاده نکردم... مخصوصا کتابا... بعضی هاشون فوق العاده ان... حالا هم که وقت واقعا کمه... مگه اینکه تابستون هر روز بیام دانشگاه...ای بابا... عمره میگذره ها... کی باورش میشه من تا ۴ ماه دیگه مدرکم هم دستمه.... البته به شرط اینکه این استاد مو خشنگمون بازیش نگیره ییهو!!!
بلایی به روزگار مهسایی در آورده که الان مرغای آسمون که سهله منم واسش گریه ام میگیره... خیلی اذیتش کرد... دو تا از بچه ها هم نامردی رو در حقش تمام کردن... خلاصه این هفته اینا سریالی بودن عجیب... از یه طرف از بچه بازی ها و داد و بیداداشون خنده ام می گرفت از یه طرف دلم برای مهسا می سوخت... از یه طرف هم از شدت عصبانیت از کارای این استاده حتی حرف هم نمی تونستم بزنم...بعدش از اونجایی که من غیر از پر رو حرف دیگه ای بلد نیستم بزنم در اوج ناراحتی فقط همین حرف رو زبونم میاد!... پر روووووو
امروز هر چهار مراجع من اومدن... واییی یه خانومی میاد پیشم که صداش گرفته است و در وتقع تار صوتیش فلجه... حالا اختلالش رو کاری نداریم اما مراجع سختیه مخصوصا برای مایی که همه ی درسامون تئوری بود و عملی چندان بلد نیستیم...فیلمی بازی کردم بیا و ببین... اگه یه ذره بگی به روی مبارک آوردم که چیزی نمی دونم اشتیباه کردید!!!
اما بعدش با یه نفر صحبت کردم که دیدم در تصدیق روشی که من از خودم ابداع کردم یه راهکارای دیگه ای هم داد که فکر کنم خیلی خوب باشن... امیدوارم البته... حالا تا جلسه ی بعد دیگه!
دیروز کامل بالا بودم... بد نبود... فهلا در حال خوندن هستم... تازه آزمون سال ۸۰ رو هم زدم که درصد آفازی و زبانم عالی بود اما تولید و روانی رو به جرئت میگم گند زدم رفت پی کارش!!!
اما سو سو های امیدی انگار میاد این طرفا...
راستی امید هم امروز اومده ایران... وای وقتی بهم خبر داد خوشحالیه عجیبی داشتم...آخه صبح که بیدار شدم داشتم به این فکر می کردم که این بچه به من گفت چند آپریل امتحان داره و میاد؟!!! اما هر چی فکر کردم راه به جایی نبردم در نتیجه بی خیال شدم... اما وقتی فهمیدم اومده و امتحانشم خوب شده ذوق زده شدم
خوب...راستش جو خونه زیاد مساعد نیست... البته ۲ روزیه ان طور شده... دایی ۲شنبه می خواد بره دبی... باید برای کار شرکت بره... و از نظر من به این سفر خیلی احتیاج داره... دایی خیلی توی قید و بند زندگیش گیر کرده... مدام داره حرص مسائلی رو می خوره که حقش نیست و من نمی دونم چرا زنداییم اینا رو نمی بینه... گاهی وقتا خودخواهی های زن ها و حتی شوهر هاشون رو نمی تونم درک کنم... اون وقتایی که فکر می کنن زندگی شده میدون مسابقه و همه باید از هم سبقت بگیرن... نمی خوان خودشون رو جای هم بزارن یا کنار هم باشن... انگار مدام باید تلافی کنن مبادا کم بیارن...
اوایل دایی مثل همه ی مردای دیگه بود... اما بعد از اینکه زندایی عصبی شد و مشکل اعصاب پیدا کرد دایی یک مرتبه تغییر کرد... خیلی آروم شد... در مقابل هم خانومش هم بچه ها... در واقع از طرف زندایی مدام جو متشنج بود و دایی مدام سکوت می کرد... فکر نکنید من دارم طرفداری می کنم ها... من زنداییم رو مثل مامانم دوست دارم... هیچ تفاوتی برام ندارن... زنداییم خیلی خوب و مهربونه... دلسوزه...و همه کاری برای همه می کنه... رو راست بگم از جمله عروسای نمونه ی خانواده است... اما یک همسر خوب نیست!!!.... این مشکل هم کاری به الان نداره... همیشه بینشون فاصله بود و این فاصله رو جز اعضای خونه کسی نمی دونه... و من دلم برای تنهایی هر دوشون می سوزه...
زندایی خیلی کاریه و این ۲ ساله خودشو توی کار غرق کرده... دیر میاد خونه وقتی هم که میاد خسته است و از روی خستگی مدام سر بچه ها داد میزنه و یا قهر می کنه... دایی هم ساکته... نهایتا یه کاری کنه که بچه ها کمتر بازخواست شن...البته اینا گاهی اتفاق می افته ها... مثلا یه وقتایی هم کارش سبک تره و اخلاقش خیلی خوبه...
زندایی دایی رو از هر مسافرت مجردی منع کرد... از همون موقع عقدشون... دایی هم خوب جایی نرفت...اما الان یه اتفاقایی افتاده که....بماند...این بحث اذیتم می کنه... خلاصه اش اینکه دایی برای خرید چند تا دستگاه برای شرکت مجبوره ۲ روزه بره دبی... و زندایی به همین علت ریخته بهم... فقط اینکه چرا دایی مسولیت خونه رو نمی پذیره و می خواد بره؟
خدایی این حرف خیلی زور داره... چون دایی هیچ وقت نزاشت کسی کمبودی داشته باشه... اون از نظر من و خیلی های دیگه واقعا مرده... اما خانومش به جایی اینکه اینا رو ببینه دقیقا کاری می کنه که دایی من تمام این دو روز قلب درد داشته باشه... و دم نزنه... فقط اینو من می دونم... براش ناراحتم...اما امیدوارم زودتر همه چیز به حال عادی برگرده...می دونم بر می گرده... فقط کافیه زندایی متوجه بشه اشتباه کار هر دوشون کجاست...
بگذریم...
خوب من برم فهلا... فقط ۴شنبه امتحانی که منتظرش بودم برای پایان نامه ام رو می دم... ساعت ۱۱... دعام کنید خیلی...اگه قبول شم دیگه بقیه اش حله!!!
مواظب خودتونم باشید...هی هم بیاید برام بنویسید من خوشحال شم...
فهلا... بای بای





.... ببخشید البته ولی فکر نکنم منم اگر جای اون بودم می تونستم بهتر از این باشم... نامردی واضح تر از این؟؟؟ حق کشی بیش از این؟؟؟


...تخسیره (!) من نیست که... خوب از بی آبی می توسم همیشه... خلاصه که هر چی باک و کلمن و قابلمه و دیگه بگم تشت و لیوان و قوطی و اینا دیدم پره آب کردم...تازه داشتم فکر می کردم شاید قاشق ها هم بتونن یک کم اب رو توی خودشون نگه دارن،نه؟؟؟
....منه تهنا راه به هیچ جا نداشتم جز اینکه منتظر رسیدن مامان بشم....تازه دونه دونه قطره ها رو میشمردم مبادا کم شن
...اما خدایی نفهمیدم با چه عجله ای اومدم بیرونا... بعدم کلی از خدا تشکر کردم که گیر نکردم...تازشم الان گران بها می باشیده بوده ام
... چون با آب نفتی احتمالا دوش گرفتیم!!!... بهدشم با خیال راحت رفتم سیب زمینی سرخ کرده درست کردم...
... نه دیگه اینو خدایی شوخی کردم... صبح یه کمی خوندم... دیشب هم تا توان داشتم خوندم دیگه... حلا ایشالله کم کم بهتر هم میشه...راستی الان خونه ی خودمون هستما...اما صرفا برای تفریحه که اینجام... یه تفریح 2-3 ساعتی شد!!!

