اینجانب با کمال شرمندگی نسبت به همکاران محترم مجبورم دوباره اعلام کنم باز گلوبوسم عود کرده و افسردگیم درد می کنه!!!
چرا؟!!!...به جان همین ویروسا اگه من بدونم!
2 هفته ی پیش بود حدودا...شب با خیال راحت و سرخوش از اینکه خوب شدم خوابیدم و صبح در کمال تعجب
دیدم گلوم می سوزه...اولش اهمیت ندادم...گفتم حتما دیشب بد خوابیدم و اینا نتیجه اشه... اما دیدم این سوزش ادامه داره و اصلا حالتیه که انگار یه چیزی توی گلوم گیر کرده
... باز فکر کردم ادامه ی سرما خوردگیه اما دیدم حتی با نفس کشیدن هم درد میگیره و اسپاسم شدیدی توی حنجره ام دارم... 2 روز تحمل کردم اما وقتی دیدم علائم صوتی صدام داره به طرف خستگی صوتی و گرفتگی میره ترسیدم...قرار شد برم دکتر تا مطمئن شم گلوم چرک کرده یا نه!!!
دکتر محترم ضمن تمام ارزیابی هایی که به زور 2 دقیقه هم نشد
اعلام کردن من دچار گلوبوس نمی دونم چی چی شدم که به اصطلاح میگن لقمه ی عصبی
...یعنی من در اثر حرص و استرس شدید دچار این حالت شدم و برام داروهای ضد افسردگی و آرامش بخش نوشت
... براش توضیح دادم رشته ام چیه و خودم از این چیزا تا حدی سر در میارم و اینکه می دونم مشکل عصبی حادی نداشتم یا حداقل الان ندارم که بخوام داروهایی که نوشته مصرف کنم و تمام اینا رو گفتم تا یه ذره فکر کنه و بفهمه مشکل چیز دیگه ایه
...اما دقیقا مثل بعضی دیگه از دکترا که دیدم فقط سعی کرد حرف خودش رو بزنه و من رو با دید کودکانه ی اینکه " ببین عزیزم همون طور که آدم یه جای بدنش درد می کنه قرص می خوره خوب میشه وقتی مشکل روحی هم داره باید قرص بخوره تا خوب شه اینا بد نیست ناراحت نباش"
در حد یه آدم بی سواد حساب کرد
و منم که به خاطر حنجره ام به خودم استراحت صوتی داده بودم تصمیم گرفتم وقتم رو با یاد دادن اصول اولیه ی درمان به این آقا تلف نکنم و انرژیم رو حفظ کنم...
اما این اصطلاح ترفند خوبی بود دست من که اهالی محترم منزل رو اذیت کنم
...همه باید هر چی میگفتم انجام می دادن چون ممکن بود درپس شم(اینم مامان ساخت!)
...خلاصه شده بود پایه ی خنده...
این دکتره یه ذره فکر کرد و مثلا ارزیابی کرد و خدا رو شکر که حداقل فهمید مشکل فانکشناله... وگرنه که فکر کنم می گفت یه تومور مغزی تو معده ات پیدا کردم...
اما اون یه ذره ی دیگه معلوماتش رو بکار نبرد که بفهمه من کارم چیه و حداقل ازم بپرسه روزم رو چطور میگذرونم یا به چیزی حساسیت دارم یا مراجع کم شنوا دارم یا نه!!!
نهایتا ما خودمان در نقش یک درمانگر به خودمون مراقبت های اولیه دادیم و با رعایت همون بهداشت صوتی 2 روز بعد بهتر شدم و تا دیروز خوب خوب بودم...
اما دیروز باز این علیرضا پدری از من در آورد که همون موقع فهمستیم گلوبوسمان به زودی عود می کند
... خوب با یه بچه ی کم شنوا که تازه سمعک هم هنوز نمی زنه و بیش فعالم هست
چیکار میشه کرد جز اینکه رنج رو به جون بخری و تحمل کنی تا این ترمم تمام شه؟!!!
حالا بازم امروز گلوم درد می کنه...انگار که مثلا قرص خوردم و توی گلوم گیر کرده...
تازشم باز اومدم اینجا هی غر زدم که!!!...من نباشم راحت تر هستیدا...از شر این لوس بازیا در امانید...
امروز کمی تا اندکی هم درس خواندیم برای اینکه دل دیگران شاد باشد و وجدان خودمان آرام تر
...
احتمالا 5 روز اول عید نیستیم...هنوز قطعی نشده....اما دایی اصرار داره من رو یه گردش چند روزه ببره...من به خاطر درسا نمی خواستم برم اما فکر کنم دایی جریان مشکل روحی من رو زیاد از حد جدی گرفت و گفته می خوام ببرمت تعویض روحیه تا وقتی برگشتی بچسبی به درس و نفر اول!!!
شی....یکی این توهمات رو از اینا بگیره جان من...
البته من خیلی دوست داشتم این سفر به کربلا یا مشهد مربوط میشد اما امسال بنا به میل بچه ها میخوان برن دبی
... منم دلم نیومد تو حالشون بخوره...مطمئنم خدا از همین جا هم صدامو میشنوه... اما به خودم قول دادم اگه فوق قبول شدم قبل از نشستن سر کلاسش حتما یه سفر مشهد رفته باشم... راستی دایی داره اسم همه رو برای مکه ی عمره می نویسه
...من اینقد دوست دارم برم مکه...اما...خودشون یعنی دایی زندایی و مامان همین امسال میرن مکه واجب... خوش به حالشون... اما من چجوری یک ماه دوری همه شون با هم رو تحمل کنم آخه؟!!!
خلاصه که ما بازم شروع کردیم به خوندن...و کنارش دعا می کنم... نمی خوام یه روز شرمنده ی نگاهای مامان باشم...یا فکر کنم قدرت شاد کردنش رو ندارم... می خوام اون چیزی که دوست داره به یه عده ثابت کنه رو هر چه زودتر ثابت کنه...
دعام کنید...و مواظب خودتون باشید...
راستی اون آهنگ و اون تصویر...اونقدر زیبا بود که من رو مدتها محو کرد...
فعلا...
پ.ن: اتفاق مهم و البته تلخی امروز افتاد و حال من رو روحا و جسما افتضاح تر کرد.... نگران نشید... چون نگران کننده نیست...فقط آرامش من رو بهم زد...می دونم تا چند روز دیگه بازم عادی میشم... من عادت کردم بسازم....روزگار دیگه عمرا بتونه منو از پا در بیاره!!!
پ.ن۲: مامان بزرگ راه میره و غر میزنه که چرا من چیزی نمی خورم!!!...و این شده نهایت ناراحتیه امروزش... منم فقط به این فکر می کنم که چرا باید اینجور میشد...سر از کار این روزگار در نیووردم... گلوم کاملا مسدود شده و من فقط با تک کلمه می تونم حرف بزنم... مامان هم که هی من رو مسخره می کنه
پ.ن۳: من فردا چطور برم کلینیک با این صدایی که اصلا در نمی یاد؟؟؟...آیییییییییی.... یکی به دادم برسه لفطا...
پ.ن۴: داغونم اما هنوز خنده روی لبامه...عجیب شدم...مخصوصا برای خودم!...خدا آخرش رو به خیر بگذرونه...