شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
ویروس ها پیروز می شوند!  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386

سلام...

بلاخره این ویروسا موفق شدن و من رو حسابی انداختن...این چند روز اصلا متوجه ی روز و شب نبودم...یعنی همه ی طول روز بی حال خوابیدو بودم و تمام شب از درد نمی تونستم بخوابم... هر چی هم خوابم می برد میپریدم از خواب...آخه یه دفعه نفسم بند میومد...خلاصه که مصیبتی داریم... هنوزم تغییری نکردم...اما انگار این آنتی بیوتیک ها کم کم دارن اثر می کنن...درد گلوم یک کمی داره کمتر میشه...

 

امروز و دیروز دیگه خیلی کلافه بودم...خیلی بد بود آخه...استرس کارها و درس هامو داشتم...یک هفته ی تمام از همه چی عقب لفتادم...اما چاره ی دیگه ای نداشتم...واقعا ویروسا غلبه کرده بودن...

 

در طی یک سری عملیات لج و لجبازی با نمی دونم کی(!) نرفتم دکتر ... و خوب ... بی خیال...

 

 4شنبه رفتم کلینیک...سرپرستمون یه آقای جوونیه که 6 دوره قبل از ما دانشجوی همین دانشگاه بوده و الان دکترا می خونه... خیلی با سواده...خوشحالم که این ترم باهاش کلینیک داریم... حیف که زمانش کمه...

 

همه میگن می تونم و می رسم بخونم و قبول شم...اما خودم زیاد امیدی ندارم...

مخصوصا با این حالم که نمی دونم تا کی می خواد طول بکشه...

 

خوب بیش از این نمی تونم بنویسم...الانم سرم داره گیج میره حسابی...

یکی نیست به من بگه مگه مجبوری دختر...

خوب گفتم شاید نگرانم بشید دیگه!!!

 

راستی....والنتاین مبارک ...

امیدوارم همیشه روزها رو عاشقانه زندگی کنید...

فهلا

پرستار می شویم!  چاپ
تاریخ : شنبه 20 بهمن ماه سال 1386

دیشب خواب خاله ام رو دیدم و امروز از صبح که بیدار شدم گیر دادم تا مامان زنگ بزنه خونشون...آخه نمیدونستم جناب ر هم هستن یا نه!!! و از اونجایی که قهر ما این دفعه زیاد از حد جدیه انگار، اصلا تمایل نداشتم من زنگ بزنم اون برداره بعد در عمل انجام شده قرار بگیریم...با اینکه خیلی هنوز شاکیم اما گاهیم دلم می خواد آشتی می کردیم دیگه خیلی طولانی شد (تقصیر منم هست خدایی...یه سری داشت غیر مستقیم منت کشی می کرد من حالشو بد گرفتم...اونم که مردادی و غد ... عصبانی شد به حدی که ترسیدم...اما به من چه که اون وقت شناس نیس ...من از چیز دیگه ای عصبانی بودم تلافیشو سر اون در آوردم بعدشم که اینجوری شد... منم که عمرا تا خودش نیاد برم طرفش...خلاصه به قول مامان و خاله آخر یا من رضا رو کچل می کنم یا اون من رو از بس که همه اش با هم جنگ و جدال داریم...اما بین خودمون باشه وقتایی هم که با هم خوبیم خیلی هوای هم رو داریم...کلا دختر خاله پسر خاله ی بی نظیری هستیم که همه در احوالاتمان موندن )

 

اااااااااا چقدر توضیح دادم...بگذریم...خلاصه اینکه فهمیدیم که خونشون دزد اومده بوده و کلی ماجراهای هیجان انگیز تهریف کردن برامون...بعدشم که من و رهایی حرف زدیم...20 دقیقه من و اون داشتیم حرف می زدیم دریغ از یه حرف درست و حسابی...از بس که این بچه شیطونی کرد و من رو خندوند... خیلی دلم براش تنگ شده بود...گفت شاید این هفته پاشه بیادش...چون مامان بزرگم سرما خورده اونام یک کم نگران شدن... خاله گفت اگر شد با رها یه سر میان...

 

امروز داشتم منابع  مقاله رو یادداشت می کردم که یه پیغام عجیب گرفتم...یه حسی بهم می گفت یه آشنائه می خواد سر به سرم بزاره...منم خواستم خودشو معرفی کنه...اما جوری حرف زد که یعنی من رو نمیشناسه...منم کم کم داشتم متقاعد میشدم غریبه است ... حوصله نداشتم... جوابشو ندادم که بی خیال شه که دیدم خودشو معرفی کرد و.....

 

وایییییییییییییی اصلا فکرشو نمی کردم... ح بود....اینقد خوشحال شدم که اومده بودش... دیگه این امتحاناش کلی طولانی شده بود... بچه ی شیطون سر به سر من میزاره دیگه...

 

خیلی خوشحال شدم واقعا...اصلا از دیروز تا حالا همین طور اتفاقات خوب میفته...امیدوارم آرامش قبل از طوفان نباشه...

 

مهسا برام یه اس ام اس داده با حاله: دیگه خراب تر از بم که نداریم؟؟؟ بمتیم !!!

 

راستییی امروز سوالای یکی ار کنکورای سالای قبل رو زدم...درصداش جای امیدواری داشت... زبان 36% خیلی باحال بود...با اینکه هنوز چیزی نخوندم....

 

خوب دیگه...من برم...فهلا در نقش پرستار می باشیم و همین طور داریم از آموزشات کمک های اولیه برای خانواده مایه می گذاریم...هی فشار می گیریم و قرص و دارم می بریم و مواد غذایی تجویزیمان را به خوردشان می دهیم... وظیفه ی مان بسی سنگین است...

 

برم این ویروسا رو یه سری دیگه غافل گیر کنم بیام...بای باییییی

 

پ.ن: از صبح من یه سر خونه علی هم اون سر خونه داریم با هم کل کل می کنیم ... گاهی روزا اینجوریه دیگه...خوشمون میاد با هم الکی لجبازی کنیم...حالا الان اومده تو اتاق میگه شام چی میخوری؟... فکر کردم ادامه ی لجبازیای صبحه...گفتم:فعلا نمی دونم...گفت: برم تخم مرغ مخصوصه که دوست داری درست کنم؟؟؟...گفتم: نه خیر... گفت: سوپ نمی خوری؟ واسه حالتم خوبه؟؟... داشتم از تعجب می مردم...اما فکر کردم فیلمشه..گفتم نه شام نمی خورم...یه دفعه دیدم داره شب به خیر میگه که بره بخوابه...از مامان بزرگ پرسیدم جریان چیه فهمیدم عخششون فوران کرده گفته: من امشب هر چی شیما خورد می خورم ...خودمم درست می کنم

...آخی قربون مهربونیش برم... بد دلشو شکستم...رفتم یک کم سر به سرش گذاشتم و قرار شد سوپ بخوریم... حالا موقع خوردن اینقد باز سر به سر هم گذاشتیم که دیگه سر گیجه گرفتم ... مامان بزرگ هم همش بهمون می خندید... میگم مهسا بهم اس ام اس داد...میگه: مهسا کیه دیگه؟ نبینم دیگه اسمش رو توی خونه بیاریاااا...مگه من غیرت ندارم... میگم:بچه جون دختره هااا چه ربطی به غیرت داره...میگه: هااان نگرفتی چی شد؟...تو خونه اسمشو نیار بیرون حالا خواستی بیار ...می پرسم حکمت این فرمایشات شما چیه اونوقت؟ میگه: گیر بیخود...مشکلی هست؟؟؟...نه خدایی شما مشکلی توش دیدید؟؟؟...

اینم آخرین نتیجه از آخرین امتحان دوره ی کارشناسی!  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 18 بهمن ماه سال 1386

سلام....

الان نمی دونم باید با ذوق و خوشحالی بنویسم یا استرس و نگرانی...آخه دقیقا هر دو حس به یک اندازه من رو درگیر کردن...

امروز بلاخره طلسم شکسته شد و من بعد از 3 روز تصمیم گیری تونستم برم دانشگاه....از شانس بد من امروز سمینار گروه فیزیو بود و اساتید ما هم رفته بودن برای افزایش علم و اندیشه...خدایی همه شون جویندگان علمن...اصلا فکر نکنید برای فرار از کارهای روزانه شون رفتن...زشته...واقعا زشته...

 

استاد راهنمای تحقیق بنده هم رفته بودن سمینار...یک لحظه اومد بیرون منم رفتم پیشش و فهمید که باهاش کار دارم و برای این مقاله هه سوال دارم...میگه کاملشو بده من ببرم خونه بخونم بعد بهت بگم... خوب آخه استاد محترم من سوال داشته بیدم...کجا برداری ببری؟؟؟...یک ذره فکر نکرد که الان ساعتیه که قانونا به من تعلق داره نه اون سمینار که... ما نیز بنا بر ترسی که از گذشتگانمان بهمان رسیده سکو کردیم و متن کامل را به ایشان دو دستی تقدیم نمودیم...حالا من می دونم و این اگه بیاد بگه چرا اینجاش اینجوری بود اونجاش نبوداااا از الان بگم....

توی دانشگاه بگیر بگیر عجیبی شروع شده....به همه چی گیر میدن...من نمی دونم این کارا واسه چیه...بابا ما دیگه از خندیدن هم باید بترسیم...عملا همه مون رو دارن چادری می کنن....اینقدر بهمون گیر میدن که واقعا کلافه میشیم...همیشه با ترس و لرز از جلوی در نگهبانی ها میگذریم...اونم واسه چی؟..فقط اینکه ما جز گروه محجبه ها(چادری ها) نیستیم...من با چادر مخالف نیستما...اما حاضر نیستم زوری بپوشم.... هر کس باید اعتقاد خودشو دنبال کنه...یه عده با همین چادر جلوی روی خودمون کارایی کردن که واقعا شرم داره...

امروز صبح از نگهبانی که رد شدم ازم کارت خواستن ...منم که هنوز گیج خواب بودم کارتم رو از توی کیف پولم تا نصفه در آوردم و بعدم گذاشتم سر جاش...اومدم جلوتر دیدم یکی از نگهبانا به اون یکی گفت:رشته اش رو پرسیدی؟...دیگه جواب اون یکی رو نشنیدم...اما راستش یک کم ترسیدم...نمی دونم چقدر محتوای کارتم رو خونده...به اسم هم رسیده یا نه... و اگر رسیده یعنی می تونسته به چی ایراد بگیره....آخه طبق قانون جدید بهمون گفتن دیگه حتی تذکر شفاهی هم نمیدن مستقیم توی پرونده ثبت میشه و حتی خودمونم ممکنه اطلاع نداشته باشیم....

 

البته خودم فکر نمیکنم قصدشون ایراد بود...آخه همیشه کارتا رو می بینن...بعدم اگر می خواست اخطار بده حتما میگرفت کارتمو دیگه....نمی دونم...چندین ماه میشه با ماشین از این در رد میشدم واسه همین عادت ندارم نگران میشم...حالا خدا کنه این احتمال غلط باشه...ترم آخری حوصله ی این چیزا رو ندارم دیگه...

حالا بیام سر یه اتفاق خوب و خوشحال کننده........من امروز احساس می کنم اینقده این استاد کچلمون رو دوست میدارم....اینقده مهربونهههه...

رفتم نمره ها رو دیدم...باورم نمیشد....بیش از 4 بار چک کردم تا باورم بشه....  19.5....اگر کسی اون لحظه من رو می دید حتما متوجه شاخ های درآمده من هم می شد...کم مونده بود جلوی گروه معارف جیغ بزنم... بالا ترین نمره ی کل کلاس بودم...بنابراین نمراه رو برده بود روی نمودار و به همه یه عالمهههههههههه اضافه شده بود...فکرشو بکنید...من نهایتا روی 15 حساب می کردم و حالا...

اصلا من جدیدا فهمیدم کچل ها رو بیشتر دوست دارم و از همین جا هم اعلام می کنم که شخصا حرفم رو پس می گیرم....قلب استاد ما عین گنجیشک رئوفه و ان شا الله حجش مقبول و از این حرفا....

 

نمرات این استاد از همه ی اساتید دیگه بالاتر بود...و نمره های ما از نمرات هم کلاسی هام که اول ترم رفتن با یه استاد دیگه برداشتن هم بالاتر بود...یادمه اون روز وقتی به حذف و اضافه نرسیدیم به سارا گفتم: بیا امیدوار باشیم...حتما خدا اینجوری خواست که ما فقط 30 دقیقه دیرتر برسیم...حتما حکمتی توشه... روز امتحان هیچ امیدی به این حرف برام نمونده بود...اما امروز خدا یه بار دیگه بهم نشون داد که من هیچ وقت اون روی سکه ها رو نمی تونم ببینم و اون خیلی بزرگتر از این حرفاست...بحث نمره نبود....امروز من به خاطر شیرینی حس کردن مهربونی خدام و اینکه چطور جواب توکل بنده هاشو میده به خودم لرزیدم و همون جا از شوق داشتنش گریه کردم....

 

خدایا این امتحانا که چندان مهم نیست... فقط حضور و داشتن عشق تو مهمه...توی اون ردم نکن!

   1      2      3      4      5    >>