سلام....
الان نمی دونم باید با ذوق و خوشحالی بنویسم یا استرس و نگرانی...آخه دقیقا هر دو حس به یک اندازه من رو درگیر کردن...
امروز بلاخره طلسم شکسته شد و من بعد از 3 روز تصمیم گیری تونستم برم دانشگاه....از شانس بد من امروز سمینار گروه فیزیو بود و اساتید ما هم رفته بودن برای افزایش علم و اندیشه...خدایی همه شون جویندگان علمن...اصلا فکر نکنید برای فرار از کارهای روزانه شون رفتن...زشته...واقعا زشته...
استاد راهنمای تحقیق بنده هم رفته بودن سمینار...یک لحظه اومد بیرون منم رفتم پیشش و فهمید که باهاش کار دارم و برای این مقاله هه سوال دارم...میگه کاملشو بده من ببرم خونه بخونم بعد بهت بگم
... خوب آخه استاد محترم من سوال داشته بیدم...کجا برداری ببری؟؟؟...یک ذره فکر نکرد که الان ساعتیه که قانونا به من تعلق داره نه اون سمینار که... ما نیز بنا بر ترسی که از گذشتگانمان بهمان رسیده سکو کردیم و متن کامل را به ایشان دو دستی تقدیم نمودیم...حالا من می دونم و این اگه بیاد بگه چرا اینجاش اینجوری بود اونجاش نبوداااا از الان بگم....
توی دانشگاه بگیر بگیر عجیبی شروع شده....به همه چی گیر میدن...من نمی دونم این کارا واسه چیه...بابا ما دیگه از خندیدن هم باید بترسیم...عملا همه مون رو دارن چادری می کنن....اینقدر بهمون گیر میدن که واقعا کلافه میشیم...همیشه با ترس و لرز از جلوی در نگهبانی ها میگذریم...اونم واسه چی؟..فقط اینکه ما جز گروه محجبه ها(چادری ها) نیستیم...من با چادر مخالف نیستما...اما حاضر نیستم زوری بپوشم.... هر کس باید اعتقاد خودشو دنبال کنه...یه عده با همین چادر جلوی روی خودمون کارایی کردن که واقعا شرم داره... 
امروز صبح از نگهبانی که رد شدم ازم کارت خواستن ...منم که هنوز گیج خواب بودم کارتم رو از توی کیف پولم تا نصفه در آوردم و بعدم گذاشتم سر جاش...اومدم جلوتر دیدم یکی از نگهبانا به اون یکی گفت:رشته اش رو پرسیدی؟...دیگه جواب اون یکی رو نشنیدم...اما راستش یک کم ترسیدم...نمی دونم چقدر محتوای کارتم رو خونده...به اسم هم رسیده یا نه... و اگر رسیده یعنی می تونسته به چی ایراد بگیره....آخه طبق قانون جدید بهمون گفتن دیگه حتی تذکر شفاهی هم نمیدن مستقیم توی پرونده ثبت میشه و حتی خودمونم ممکنه اطلاع نداشته باشیم....
البته خودم فکر نمیکنم قصدشون ایراد بود...آخه همیشه کارتا رو می بینن...بعدم اگر می خواست اخطار بده حتما میگرفت کارتمو دیگه....نمی دونم...چندین ماه میشه با ماشین از این در رد میشدم واسه همین عادت ندارم نگران میشم...حالا خدا کنه این احتمال غلط باشه...ترم آخری حوصله ی این چیزا رو ندارم دیگه...
حالا بیام سر یه اتفاق خوب و خوشحال کننده........من امروز احساس می کنم اینقده این استاد کچلمون رو دوست میدارم....اینقده مهربونهههه...
رفتم نمره ها رو دیدم...باورم نمیشد....بیش از 4 بار چک کردم تا باورم بشه.... 19.5.
...اگر کسی اون لحظه من رو می دید حتما متوجه شاخ های درآمده من هم می شد...کم مونده بود جلوی گروه معارف جیغ بزنم... بالا ترین نمره ی کل کلاس بودم...بنابراین نمراه رو برده بود روی نمودار و به همه یه عالمهههههههههه اضافه شده بود...فکرشو بکنید...من نهایتا روی 15 حساب می کردم و حالا...
اصلا من جدیدا فهمیدم کچل ها رو بیشتر دوست دارم و از همین جا هم اعلام می کنم که شخصا حرفم رو پس می گیرم
....قلب استاد ما عین گنجیشک رئوفه و ان شا الله حجش مقبول و از این حرفا....
نمرات این استاد از همه ی اساتید دیگه بالاتر بود...و نمره های ما از نمرات هم کلاسی هام که اول ترم رفتن با یه استاد دیگه برداشتن هم بالاتر بود
...یادمه اون روز وقتی به حذف و اضافه نرسیدیم به سارا گفتم: بیا امیدوار باشیم...حتما خدا اینجوری خواست که ما فقط 30 دقیقه دیرتر برسیم...حتما حکمتی توشه... روز امتحان هیچ امیدی به این حرف برام نمونده بود...اما امروز خدا یه بار دیگه بهم نشون داد که من هیچ وقت اون روی سکه ها رو نمی تونم ببینم و اون خیلی بزرگتر از این حرفاست...بحث نمره نبود....امروز من به خاطر شیرینی حس کردن مهربونی خدام و اینکه چطور جواب توکل بنده هاشو میده به خودم لرزیدم و همون جا از شوق داشتنش گریه کردم....
خدایا این امتحانا که چندان مهم نیست... فقط حضور و داشتن عشق تو مهمه...توی اون ردم نکن!