***این نوشته ما همون ۴شنبه یا ۵ شنبه است...فرصت نشد بزارمش....
سلام.
هنوز کمی تا اندکی در اعماق دپرسیت هستیم...
نه...دپرس نیستم...فقط یه جوریم...دوست داشتم می شد از ته دل گریه می کردم...
غصه ای ندارما...فقط دلم می خواد از ته ته ته دل گریه کنم خالی شم و بعد تمام ...
اما این فرصت دست نمیده...این روزا تنها نیستم و خوب...معمولا دیگران تصویری غیر از شیطنت از من ندارن...دوست ندارم این تصویر به هم بخوره...اما دلم یه جوریه...بیشتر هم به خاطر دوستمه... حتی اینجا هم نمی تونم از صافی و صداقت روزایی که ما با هم گذروندیم بگم... و حالا....این همه فاصله...
از دیروز دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت . رسما هر گونه فعالیت علمی و غیر علمی تعطیل شده...همه اش دستم رو میزارم زیر چونه ام و لحظه های دوست داشتنی دیروز رو مرور می کنم... الان دیگه دارم استرس میگیرم....از برنامه ام عقب افتادم و این یعنی تنبل شدم باز!!!
امرو زندایی به همراه علی و مهدی جایی مهمان بودن در نتیجه فقط من و مامان و مامان بزرگ و دایی خونه بودیم...اینقدر امروز سر به سرم گذاشت که دل درد گرفتم...عادتشه هااا...از سر کار که میاد اگه به من گیر نده بهش حال نمیده...
از لحظه ای که وارد شد نزاشت یک لحظه بشینم هی گفت اینو بیار حالا اونو ببر حالا اون که اول بردی رو بردار بیار این یکی رو از اونور وردار بزار یه جای دیگه بعد دوباره ببر بزار سر جاش....حالا چرا؟؟؟ چون من بینوا وقتی وارد شد گفتم:امروز بیحالم اصلا علاقه ای به تغییر پوزیشنم ندارم صدام نزنید لفطا...
دیگه ثانیه ای نبود که توش 3 بار اسمم نیاد رو زبونشو....آخرش به این نتیجه ی مهند دست یافتم که از بس اسم من خوشگله هی صدام می کنن و من باید اسمم رو تغییر بدم بزارم تصمیم کبری!!!
مامان بزرگ داشت از خاطرات دوران جونیش و زندگیش با بابابزرگم می گفت...بابا بزرگم خدایی زن داریش تک بود...توی خونه همه کار می کرد که مامان بزرگم کمتر اذیت شه... و خوب خیلی همه جوره به مامان بزرگم احترام میزاشت...و این موضوع توی دوران جوونیشون یک کم عجیب بوده ... چون معمولا مرد سالاری بوده و خانوما زیاد اظهار نظر نمی کردن ... در حالیکه این دو تا همه ی کارهاشون چه توی خونه چه بیرون با مشورت هم بوده....خلاصه که مامان بزرگ می خواست بگه که قبل از انقلاب حقوق فرهنگ خیلی بالاتر از شرکت نفت بوده اما بعد از انقلاب حقوق شرکت نفت افزایش قابل توجهی نسبت به حقوق آموزش و پرورش داشته و همین باعث شده که حقوق بابا بزرگ یک مرتبه زیاد شه... اما حالا چی گفت.... قبل از اینکه اسلام(
) بیاد حقوق شرکت پایین بوده و ... دایی هم اینو گرفت و یه چیز دیگه گفت که من در یک لحظه از خنده منفجر شدم و مامان بینوای منم که در حال نماز خوندن بود با زحمت زیاد جلوی خنده اش رو گرفت
...من و دایی دیگه دنبال هم گذاشتیم اون توی خونه میدوید و من دنبالش...مامان بزرگم که هی می خندید از حرفی که زده و بعدم میون خنده هاش حرص می خورد که الان پاتون به میز گیر می کنه ... الان می خورید زمین...
تازشم ....دایی داشت ناهار می خورد بی مقدمه یه دفعه به من گفت یه سوال ازت می کنم می خوام همین الان جوابشو بهم بدی اما با طمانینه(درسته؟)...منم با لبخندی ناشی از فضولی گفتم:بگو... گفت: اگه الان یکی اومده باشه خواسگاریت چی بگم؟...می خوای درس بخونی یا ازدواج؟...مثلا فکر کن اومده دم در...چی بگم؟...
من در حس و حال همون طمانینه هه بودم...گفتم بزار یک کم تریپ بزارم که دارم فکر می کنم اما دیدم 3 سوت بعد مامان بزرگ گفت:من بهت میگم چیکار کن ...برو قشنگ در رو باز کن دعوتش کن بیاد بالا توی این سرما خوبیت نداره... بعدشم با هم آشناشون می کنیم یه مدت با هم باشن اگر خوششون اومد که دیگه حله!!!
من در حالت
به مامان بزرگ میگم:آخه قربونت برم چرا زودتر بهم نگفتی اسمتو عوض کردی گذاشتی شیما؟؟....اون در حال شدیدا خنده دار گفت: خوب مامان جون حرف دل تو رو مه زدم
(نمی دونستم من اینقدر شرم و حیا دارم که خودم روم نمیشه بگم که!!!....
)
داییم هم که نه گذاشت نه ور داشت گفت:نه خیر شرمنده...از این خبرا نیییی...
دایی همچنان ادامه داد که: نه...من می خوام ببینم ش می خواد ازدواج کنه یا درسشو ادامه بده؟ اینبار هنوز سوالش هم تمام نشده بود که مامانی پریده وسط میگه : هر دوش...
و من باز هم...
دایی هم می خنده میگه:نه دیگه نشد...هر دوش نمیشه...پس هیچی دیگه...تمام شد سوالام...بشین سر درست... منم می خندیدم که دیدی ننه؟ خواسگارامو پروندی... حالا میزاشتی منم یک کم طمانینه به خرج می دادم بابا....حالا شاید اسم منم شیما بودا....توی این خونه که چندین تا شیما بود غیر از من....
اما دایی گفتن که دیگه جواب گرفتن و بهتره من خودم رو قاطی نکنم این وسط...
آخه نیست که فقط اونایی که اشمشون شیمائه و طمانینه دارن باید جواب بدن دیگه فرصت به ما نرسید!!!
دیگه تا شب همه اش با هم شوخی می کردیم تازشم کلی با دایی بالش بازی هم کردیم...اما هی دایی بالش رو مینداخت روی سر من و من هر چی میزدم آروم می خورد به اون...
من که نفهمیدم مشکل چی بود؟؟؟
در کل بعد از ظهر دوست داشتنی در جمع خانواده گذروندیم...الانم که خسته بیدم...از این همه کار غیر علمی.... برم ببینم میشه امشب یک کم زبان بخونم یا نه؟
راستی من یه چیزی حدود نصف صفحه متن رو باید به انگلیش ترجمه کنم...معنی لغات رو میدونما اما جمله سازی انگلش رو درست نمی دونم...دروغ چرا...اصلا مهارت ندارم....شیطونه میگه بدم م ترجمه کنه هاااا...
یهنی میشه آیا؟
یه سوال: به نظر شما پژو 206 ماشین خوبیه؟؟؟ من ظاهرشو دوس دارما...اما در کل زیادم بهش علاقه ندارم اما دایی می خواد ماشینو عوض کنه از پراید خوشش نمی یاد....مامان میگه 206 یا پارس....اما آخه پارس بزرگه....به سختی از انحراف دیوار خونه ی ما رد میشه...حالا موندم چیکار کنم؟....یه علاقه ی خاصی به این پراید دارم...دوست داشتم نگهش میداشتم...اما مرغ دایی فکر کنم اصلا پا نداره!!!!
خوب دیگه...بهتره برم...
دلم عجیب هوای سجاده ی بابایی رو کرده...هوای یه خلوت آروم با خدای مهربونم....می خوای برم سجاده ی بابا رو پهن کنم...اسانس گل محمدی بابا بزرگ رو بزنم و یه دل سیر با خدا حرف بزنم...اون همیشه محرم دلتنگی هام بوده و همیشه آرومم کرده...
شبتون زیبا....






....یه تحقیق روشروع کرد ما هم از فرط عشق و علاقه به پژوهش و نقش داشتن در بهبود اوضاع گفتار و زبان شهرمان که وظیفه ی سنگینی بر دوشمان بود قبول کردیم مجری طرح باشیم...7 نفری بودیم... کل ناحیه ها رو تقسیم کردیم و خوب مسلما خودمون رو دست این استاد عزیز سپردیم و فکر کردیم که این همه تحقیق کرده حتما می دونه چیکار می کنه دیگه...تحقیق تمام شد و ما فکر کردیم که بهتره همین رو پایان نامه کنیم که دوباره وقتی برای نمونه گیری نزاریم ... حالا که دارم مقاله رو می نوسم می بینم که بابا این تحقیق بود یا یه بازی برای وقت پر کردن؟؟؟

