آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یک بعد از ظهر شیرین!  چاپ
تاریخ : یکشنبه 30 دی ماه سال 1386

 

***این نوشته ما همون ۴شنبه یا ۵ شنبه است...فرصت نشد بزارمش....

 

سلام.

هنوز کمی تا اندکی در اعماق دپرسیت هستیم...

نه...دپرس نیستم...فقط یه جوریم...دوست داشتم می شد از ته دل گریه می کردم...

غصه ای ندارما...فقط دلم می خواد از ته ته ته دل گریه کنم خالی شم و بعد تمام ...

اما این فرصت دست نمیده...این روزا تنها نیستم و خوب...معمولا دیگران تصویری غیر از شیطنت از من ندارن...دوست ندارم این تصویر به هم بخوره...اما دلم یه جوریه...بیشتر هم به خاطر دوستمه... حتی اینجا هم نمی تونم از صافی و صداقت روزایی که ما با هم گذروندیم بگم... و حالا....این همه فاصله...

 

از دیروز دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت . رسما هر گونه فعالیت علمی و غیر علمی تعطیل شده...همه اش دستم رو میزارم زیر چونه ام و لحظه های دوست داشتنی دیروز رو مرور می کنم... الان دیگه دارم استرس میگیرم....از برنامه ام عقب افتادم و این یعنی تنبل شدم باز!!!

 

امرو زندایی به همراه علی و مهدی جایی مهمان بودن در نتیجه فقط من و مامان و مامان بزرگ و دایی خونه بودیم...اینقدر امروز سر به سرم گذاشت که دل درد گرفتم...عادتشه هااا...از سر کار که میاد اگه به من گیر نده بهش حال نمیده...

 

از لحظه ای که وارد شد نزاشت یک لحظه بشینم هی گفت اینو بیار حالا اونو ببر حالا اون که اول بردی رو بردار بیار این یکی رو از اونور وردار بزار یه جای دیگه بعد دوباره ببر بزار سر جاش....حالا چرا؟؟؟ چون من بینوا وقتی وارد شد گفتم:امروز بیحالم اصلا علاقه ای به تغییر پوزیشنم ندارم صدام نزنید لفطا...

 

دیگه ثانیه ای نبود که توش 3 بار اسمم نیاد رو زبونشو....آخرش به این نتیجه ی مهند دست یافتم که از بس اسم من خوشگله هی صدام می کنن و من باید اسمم رو تغییر بدم بزارم تصمیم کبری!!!

 

مامان بزرگ داشت از خاطرات دوران جونیش و زندگیش با بابابزرگم می گفت...بابا بزرگم خدایی زن داریش تک بود...توی خونه همه کار می کرد که مامان بزرگم کمتر اذیت شه... و خوب خیلی همه جوره به مامان بزرگم احترام میزاشت...و این موضوع توی دوران جوونیشون یک کم عجیب بوده ... چون معمولا مرد سالاری بوده و خانوما زیاد اظهار نظر نمی کردن ... در حالیکه این دو تا همه ی کارهاشون چه توی خونه چه بیرون با مشورت هم بوده....خلاصه که مامان بزرگ می خواست بگه که قبل از انقلاب حقوق فرهنگ خیلی بالاتر از شرکت نفت بوده اما بعد از انقلاب حقوق شرکت نفت افزایش قابل توجهی نسبت به حقوق آموزش و پرورش داشته و همین باعث شده که حقوق بابا بزرگ یک مرتبه زیاد شه... اما حالا چی گفت.... قبل از اینکه اسلام(  ) بیاد حقوق شرکت پایین بوده و ... دایی هم اینو گرفت و یه چیز دیگه گفت که من در یک لحظه از خنده منفجر شدم و مامان بینوای منم که در حال نماز خوندن بود با زحمت زیاد جلوی خنده اش رو گرفت ...من و دایی دیگه دنبال هم گذاشتیم اون توی خونه میدوید و من دنبالش...مامان بزرگم که هی می خندید از حرفی که زده و بعدم میون خنده هاش حرص می خورد که الان پاتون به میز گیر می کنه ... الان می خورید زمین...

 

تازشم ....دایی داشت ناهار می خورد بی مقدمه یه دفعه به من گفت یه سوال ازت می کنم می خوام همین الان جوابشو بهم بدی اما با طمانینه(درسته؟)...منم با لبخندی ناشی از فضولی گفتم:بگو... گفت: اگه الان یکی اومده باشه خواسگاریت چی بگم؟...می خوای درس بخونی یا ازدواج؟...مثلا فکر کن اومده دم در...چی بگم؟...

 

من در حس و حال همون طمانینه هه بودم...گفتم بزار یک کم تریپ بزارم که دارم فکر می کنم اما دیدم 3 سوت بعد مامان بزرگ گفت:من بهت میگم چیکار کن ...برو قشنگ در رو باز کن دعوتش کن بیاد بالا توی این سرما خوبیت نداره... بعدشم با هم آشناشون می کنیم یه مدت با هم باشن اگر خوششون اومد که دیگه حله!!!

من در حالت  به مامان بزرگ میگم:آخه قربونت برم چرا زودتر بهم نگفتی اسمتو عوض کردی گذاشتی شیما؟؟....اون در حال شدیدا خنده دار گفت: خوب مامان جون حرف دل تو رو مه زدم (نمی دونستم من اینقدر شرم و حیا دارم که خودم روم نمیشه بگم که!!!....)

 

داییم هم که نه گذاشت نه ور داشت گفت:نه خیر شرمنده...از این خبرا نیییی...

 

 دایی همچنان  ادامه داد که: نه...من می خوام ببینم ش می خواد ازدواج کنه یا درسشو ادامه بده؟ اینبار هنوز سوالش هم تمام نشده بود که مامانی پریده وسط میگه : هر دوش...

و من باز هم...

 

دایی هم می خنده میگه:نه دیگه نشد...هر دوش نمیشه...پس هیچی دیگه...تمام شد سوالام...بشین سر درست... منم می خندیدم که دیدی ننه؟ خواسگارامو پروندی... حالا میزاشتی منم یک کم طمانینه به خرج می دادم بابا....حالا شاید اسم منم شیما بودا....توی این خونه که چندین تا شیما بود غیر از من....

اما دایی گفتن که دیگه جواب گرفتن و بهتره من خودم رو قاطی نکنم این وسط... آخه نیست که فقط اونایی که اشمشون شیمائه و طمانینه دارن باید جواب بدن دیگه فرصت به ما نرسید!!!

 

دیگه تا شب همه اش با هم شوخی می کردیم تازشم کلی با دایی بالش بازی هم کردیم...اما هی دایی بالش رو مینداخت روی سر من و من هر چی میزدم آروم می خورد به اون... من که نفهمیدم مشکل چی بود؟؟؟

 

در کل بعد از ظهر دوست داشتنی در جمع خانواده گذروندیم...الانم که خسته بیدم...از این همه کار غیر علمی.... برم ببینم میشه امشب یک کم زبان بخونم یا نه؟

 

راستی من یه چیزی حدود نصف صفحه متن رو باید به انگلیش ترجمه کنم...معنی لغات رو میدونما اما جمله سازی انگلش رو درست نمی دونم...دروغ چرا...اصلا مهارت ندارم....شیطونه میگه بدم م ترجمه کنه هاااا... یهنی میشه آیا؟

 

یه سوال: به نظر شما پژو 206 ماشین خوبیه؟؟؟ من ظاهرشو دوس دارما...اما در کل زیادم بهش علاقه ندارم اما دایی می خواد ماشینو عوض کنه از پراید خوشش نمی یاد....مامان میگه 206 یا پارس....اما آخه پارس بزرگه....به سختی از انحراف دیوار خونه ی ما رد میشه...حالا موندم چیکار کنم؟....یه علاقه ی خاصی به این پراید دارم...دوست داشتم نگهش میداشتم...اما مرغ دایی فکر کنم اصلا پا نداره!!!!

 

خوب دیگه...بهتره برم...

دلم عجیب هوای سجاده ی بابایی رو کرده...هوای یه خلوت آروم با خدای مهربونم....می خوای برم سجاده ی بابا رو پهن کنم...اسانس گل محمدی بابا بزرگ رو بزنم و یه دل سیر با خدا حرف بزنم...اون همیشه محرم دلتنگی هام بوده و همیشه آرومم کرده...

شبتون زیبا....

اعصاب خرد بعلاوه ی دلتنگی !  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 26 دی ماه سال 1386

 

سلام...

 

خوب این دو روز درگیری هام زیاد بود...البته نه از لحاظ کاری...چون فعلا تعطیلم....بیشتر از لحاظ روحی و عصبی درگیر بودم...اونم به دو دلیل بی ارتباط به هم...دیروز یکی از دوستان قدیم رو بعد از چیزی حدود 2 سال دیدم....وایییی نمیدونید چقدر عوض شده بود....بزرگ شدنش کاملا مشهود بود...من خبر نداشتم اومده...یه دفعه بهم گفت...واقعا هاج و واج مونده بودم

 

وقتی لحظه ی اول دیدمش نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم...برام یاد تمام خاطره هامونو زنده می کرد...شروع کردیم به قدم زدن...برف هم می اومد...ولی ما می خندیدیم...حتی به سرمایی که کم کم داشت آزار دهنده میشد خندیدیم...

 

حرفای زیادی برای هم داشتیم...از تمام این روزایی که گذشته بود...هر از گاهی هم از تیکه های اون موقع ها می گفت ... و دل من آتیش میگرفت که چی به سرمون اومده بود...با نوشته هاش با هم آشنا شده بودیم...اون روزا من داغون بودم... هیچ وقت توی زندگیم مثل اون روزا احساس ضعف نمی کردم..خودم رو حسابی جلوی این دنیا باخته بودم...فکر می کردم شکست خوردم ... که الهام با حرفاش لحظه لحظه  من رو آروم کرد...روزهایی با هم گذروندیم که دیگه برگشتنی نبود... حالا اون توی یه دوران جدید از زندگیش بود...کنار همسری که عشقش نبود اما میگفت الان به عنوان شوهرم دوستش دارم...از زندگی ناراضی نبود... و من خیالم راحت تر شد... هر چند توی صورت نازش می تونستم سختی هایی که کشیده رو واضح ببینم...اون دیگه مثل قبل نمی خندید...چشماش بغضی از غم داشت...دستاش ...

 

اما مطمئنم کرد که مقاومه...که زندگیش داره روال معمول رو میگذرونه... گفت سختی هاش کم شده...به محیط عادت کرده...زندگیش داره جا میفته....شوهرش خوبه و اون رو خیلی دوست داره و همین باعث شده که الهام هم بهش وابسته و علاقه مند شه...

 

از مادرش گفت و شکستش در برابر از دست دادن پسرش...هر دومون گریه کردیم...

 

وقتی داشت میرفت دلم نمی اومد ازش چشم بردارم...اما فرصت نداشت...یه سفر 1 روزه اون برای تجدید دیدار...همینم برای من به اندازه ی دنیا ارزش داشت...چقدر وفادار بود و با معرفت...چقدر بزرگ شده بود...

 

وقتی رفت بی اختیار زدم زیر گریه....دلم براش تنگ شده بود...با اینکه کمتر از 2 ساعت از رفتنش میگذشت اما بیشتر از تمام اون 2 سال دلتنگ بودم...بهش زنگ زدم...توی راه بود...معلوم بود داشت گریه میکرد...دلم گرفت...اما خندیدم....سعی کردم اونو هم بخندونم...کاری که اون موقع ها هر روز برای من می کرد...

 

خدای مهربون دوستم رو به تو می سپارم....زندگیشو سرشار از شادی کن ...

 

خوب...اینم دلیل حال و هوای دلتنگی های من...

 

اما یک کم هم از اوضاع احوالات استاد عزیزم بگم که حیفه اینجا نوشته نشه...

داره کم کم مقاله ی ما رو افتضاح می کنه....یه تحقیق روشروع کرد ما هم از فرط عشق و علاقه به پژوهش و نقش داشتن در بهبود اوضاع گفتار و زبان شهرمان که وظیفه ی سنگینی بر دوشمان بود قبول کردیم مجری طرح باشیم...7 نفری بودیم... کل ناحیه ها رو تقسیم کردیم و خوب مسلما خودمون رو دست این استاد عزیز سپردیم و فکر کردیم که این همه تحقیق کرده حتما می دونه چیکار می کنه دیگه...تحقیق تمام شد و ما فکر کردیم که بهتره همین رو پایان نامه کنیم که دوباره وقتی برای نمونه گیری نزاریم ... حالا که دارم مقاله رو می نوسم می بینم که بابا این تحقیق بود یا یه بازی برای وقت پر کردن؟؟؟...شایدم فقط ادعای اینکه ما اینکارو کردیم؟؟؟....ای بابا آخه حتی ساده ترین مسائل هم توش لحاظ نشده بود... حالا هم هر چی بهش میگم اینجا ها رو باید درست کنیم میگه حالا از اینکار که گذشت توی تحقیقای بعدی سعی می کنیم درست عمل کنیم!!!

 

ای بابا...ما قراره آماری که در آوردیم رو برای آمار کل شهر ارائه بدیم...یک کم هم که حس مسولیت داشته باشیم می فهمیم که حق نداریم تا این حد خطا داشته باشیم....اما من نمی دونم چرا اون اصلا ناراحت نشد...

 

با اینکه پای من گیر بود که اینکار تا پایان خرداد برسه که پایان نامه ام مشکل نداشته باشه اما اون بود که امتناع کرد...منم دیدم به نفعم نیست بیش از این کشش بدم... فعلا زدم به بی خیالی...اما یه چیزو می دونم....به خاطر احساس عذاب وجدانی که دارم اگر روزی بعدها که فارغ التحصیل شدم خواستم تحقیقی انجام بدم حتما همین موضوع رو برمی دارم تا اشتباهات رو رفع کنم و این خطا رو از بین ببرم!!!

 

اینم دلیل اعصاب خرد من...

آخه تمام مقاله ام به خاطر اشتباهات این استاد شده دروغ....

هیچ کدوم از موارد و معیارها در نظر گرفته نشده اما توی طرح پروژه نوشتن واسه خنده ی ما احتمالا!!!

منم مجبورم از روی طرح بنویسم...

حالا دعا کنید مجله هه که انتخاب کردم اذیت نکنه و چاپش کنه و گرنه استاده رو که نمی تونم کارش کنم خودمو می کشمااااااا

خوب....امروز من و مامان بزرگ جونم تهنایی در خانه...برم یک کم پیشش... تازگیا زود زود دلم برای همه تنگ میشه....

 

شاد باشید...راستی تاسوعا عاشورا دعا یادتون نره...

بای بای

...  چاپ
تاریخ : سه شنبه 25 دی ماه سال 1386

دلتنگم....بدجووووووووووووووووررررررررررررررر..

دوست داشتم الان اینجا بود....

مدتها میشه این حس از سرم پریده بود....

دلم تنگه....

   1      2      3      4    >>