FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
...  چاپ
تاریخ : شنبه 17 آذر ماه سال 1386

سلام...

وایییی .... چقدر از آخرین باری که نوشتم میگذره... نه اینکه نخوام بیام بنویسم یا حرفی واسه گفتن نباشه... فرصتی برای نوشتن پیدا نمی کردم....

روزایی بود که با یه عالمه حرف میومدم خونه ...با اشتیاق کامپیوتر رو روشن میکردم ولی همین که شروع میکردم به نوشتن میدیدم که خیلی دیره و همه ی کارام مونده...در نتیجه فقط یک راه بود.... قید این نوشتن رو بزنم....

 

ترم سختیه...اصلا فکرش رو نمی کردم...انگار خیلی خوش خیال بودم...به همه میگفتم ما ترم آخر فقط 4 واحد تخصصی داریم و بقیه عملیه و کاری نداره....غافل از اینکه این 2 واحد تشخیص افتراقی قراره همه مون رو به غلط کردم بندازه....

هر 2 هفته همه با هم باید مطالب یک کنفرانس رو تهیه می کردیم و از بین همه یک گروه میومدن ارائه میدادن و بقیه باید نتایج تحقیقشون رو به استاد تحویل میدادن.... و خوب جمع آوری همین تحقیق تمام فرصت های ما رو میگرفت...حالا دیگه اگه کنفرانس های هر هفته ی کلینیک و ترجمه هایی که باید ارائه بدیم و نوشتن برنامه های روزانه و پرونده ها رو هم حساب کنید متوجه میشید که واقعا زمانی برای نوشتن پیش نمی اومد...

 

بحث من و مهسا...آشتی کردن و عشقولانه شدن مجدد.... دزدی کلینیک و ماجراهای اون ... دیدن ویدا جان و شوهرش بعد از این همه مدت انتظار....هتل شاه عباس و خاطره ی یک شب سرد....غر زدن های مکرر من برای فاطمه که هیچ وقت به دلم ننشست و همیشه خودم رو از این بابت ملامت کردم... ذوق زیادم برای رسیدن آخر هفته و حرص خوردنم از پایان تعطیلات....همه اش یه عالمه حرف داشت واسه نوشتن اما توی دلم موند.

 

بگذریم.... باز این 5شنبه کنفرانس داریم...این بار گفته که ما رو صدا می کنه آخه یه قسمت از این موضوع رو من قبلا توی کلینیک بعنوان کارم ارائه داده بودم و چون مطالبم جدید بود استاده خیلی دوست داشت و گفت می خوام این سری خودت بیای بگی... در نتیجه معلومه که این هفته هم تمام وقتم سر این کار میره....

 

هنوز یک کلمه برای ارشد نخوندم....به جان خودم زیادم تنبلی نکردم اما فرصت نیست....تازشم پرونده هام خیلی عقبن...دلم می خواست یک هفته بهمون وقت می دادن این کارای عقب افتاده درست شن... یادمه سال پیش آقای ش بهم می گفت بزار بیای ترم 7 اونوقت می بینی که دلت می خواست تمام این کتابای کتابخونه رو می خوندی اما فرصت نمی کنی و چقدر حرصت میگیره... اونموقع معنیه حرفش رو نفهمیدم اما این روزا با همه ی وجود درکش می کنم....چقدر موضوع هست واسه خوندن و چقدر ما بی تجربه این سالهای دانشجویی رو گذروندیم...ایراد از ما هم نبود...بهمون یاد ندادن... همیشه دنبال حرف استاد بودیم و جزوه های سر کلاس...نمی دونستیم چقدر اطلاعات اونا محدوده... حالا هم که دیگه فرصت چندانی نمونده....

 

خوب.... از درس و اینا بیام بیرون یک کم....امروز یه حس خاصی دارم... نمی دونم چیه....خوشی یا غم.... شوق یا اضطراب.... خستگی یا نشاط....خودمم موندم...فک کنم دیگه خستگیه این مدت زده بالا....

یه دقیقه شادم یه دقیقه آخر غم...حس افسردگی و دپرس شدن دارم در عین حال میزنم زیر خنده... میگم بعید نیست اختلال دو قطبی گرفتم...مانیک و دپرشن با هم

 

اتاقم هم که شکر خدا شتر با بارش توش گم میشه....هی میام مرتبش کنم نمیشه... حتی فکرشم خسته کننده است....در نتیجه ولش می کنم و به کارهای مهم تر (!) میرسم....

 

آخ آخ این صبحا هم که دیگه آخر ضد حاله...یعنی دقیقا اون ساعتی که خواب می چسبه هوا سرده آدم دوست داره بخوابه باید پاشم آماده شم واسه کلینیک...خوب خسته شدم...هر روز هم 10 دقیقه ی اول به غر زدن میگذره اما خوب دیگه آخرش اجباره دیگه...

 

دیروزم که روز دانشجو بود....زندایی جونم یه شلوار خیلی ناز که خودم قبلا دیده بودم اما گیرم نیومده بود بگیرم بهم داد...مامان هم یه دفتر جینگیلی واسه نوشتن خاطرات( میدونه عاشق نوشتنم)

 

یه چیز دیگه...این روزا باز دارم هوایی می شم...2 ماهی میشه که تمام سعیم رو کردم موضوعی احساسم رو خراب نکنه... شاد باشم و از زندگی لذت ببرم ... نه اینکه توی تمام لحظه ها موفق بودم اما تلاشم هم بی ثمر نبود اما یه هفته ای میشه که زیاد رو به راه نیستم...میزنم به بی خیالی اما کافی نیست....حس بدیه...امیدوارم کنترل شه...قرار نیست هیچ وقت نا امید شم...

 

میگم یه سوال: فکر می کنید من تا شب کنکور ارشد آیا یه فرصت پیدا می کنم چیزی بخونم؟... اینطور که معلومه من که بعید می دونم... وایییییی نمی تونم فکرش رو بکنم که سال دیگه بشینم تو خونه باز ارشد بخونمممممممممممممممممممممممم

 

میدونم تمام حرفای اینجا هم شبیه غر زدنام شد اما یه جورایی توی دلم مونده بود دیگه...باید می نوشتم....تازه الانم 1 ساعت بیشتر نیست اومدم خونه....واسه فردا هم خیلی کار دارم اما دیگه این بار نوشتم....

 

خوب....برم و گرنه تا خود صبح مجبور میشم بیدار بمونم....فهلا!!!!

شب وداع!  چاپ
تاریخ : شنبه 3 آذر ماه سال 1386

امشب تلخ ترین شب زندگیه منه...

آخرین شب کنار تو بودن....آخرین نگاه ها....آخرین آغوش...آخرین آرزوها...

وایییی که من حاضرم زندگیمو بدم برای اینکه یه بار دیگه اون شب برگرده...

وقتی به روزای رفته فکر میکنم دلم میگیره...برای غمی که همیشه توی تار و پود این خونه جا داشت....برای تلخی جدایی که روی لبامون نشسته بود...برای سردی سایه ی مرگ...

بابایی من ... مهربون و پر غرور کنارمون بودی... مردانه و پر تحمل از کنارمون رفتی... دلم برای یه ثانیه دیدنت لک زده....خسته از این دنیا خسته از این آدما حتی این محبت های پوچم....کاش آغوشت از من دریغ نمیشد....کاش نگاه من می تونست پایان این انتظار سرد رو تجربه کنه...

بابایی...دستام و بگیر توی دستات ...بزار احساست کنم...بزار محبت پدر دختری برام معنا بگیره...

بابا جونم دوستت دارم...امشب بازم یه شب وداعه.... و هنوزم برای من سخت ترین و تلخ ترین شبه... از طلوع فردا متنفرم...از گذر این شب دردناک که تو گذروندی متنفرم...از تمام دردایی که اون تصادف لعنتی سرت آورد...از تمام غصه هایی که کشیدی اما خم به ابروت نیاوردی که ما دلمون نگیره و نفهمیم...بابا.....کاش این بغض خالی میشد....کاش کنارت یه بار دیگه آروم میشدم...

من قدر نشناس نیستم....من ناشکر نیستم....اما کیه که بتونه نبود عزیزش رو تحمل کنه؟

هر گل یه بویی داره....درد نبود تو فقط درد نبود یه پدر نیست که من توی زندگیم کمبود حضور فردی به عنوان پدر نداشتم....کمبود تو فقط کمبود توئه....با همه ی علاقه ای که بهت داشته و دارم... برای تویی که همیشه انتظارت رو کشیدم...کسی که حضورش رو در کنارم احساس می کنم اما از دیدنش قاصرم...نبود تو یعنی نبود جزئی از خاطراتم...

باباییی....تا زنده ام یادت توی قلبمه....به خاطر تو هستم...به خطر تو ادامه می دم...دوستت دارم

 

                من و فاطمه ام خواهیم نوشت...

                                                          من به نام او

                                                                         و او خواهد نوشت به نام خدا...!!!

بابایی...  چاپ
تاریخ : جمعه 2 آذر ماه سال 1386

سلام...

اینم یه جمعه ی دیگه....یه روزی مثل همه ی این روزا که میان و میرن....فقط یه فرق داره... من امروز خیلی دلتنگم.... خیلی بیش از این روزهایی که رفت...

باز هم آذر شد....باز هم اومدن آذر برای من خبر رفتن آورد...باز هم ضربه های روزهای آذر من رو به گذشته برد و دل من رو شکست...وایییی .......... کاش می تونستم اون روز رو از صفحه ی تقویم حذف کنم....کاش می تونستم نزارم بری...کاش می تونستم به عقب برگردم....اونقدر بهانه بگیرم که نتونی تنهام بزاری....اونقدر مظلوم شم که خودت دلت نیاد بری...ای کاش!!!!

 

بابایی... بابای خوبم....امسالم مثل هر سال طاقت اومدن اون روز رو ندارم... نمی خوام فکر کنم اون روز رو چطور به شب رسوندیم....نمی خوام به شبی فکر کنم که با سردرد خوابیدی و صبحی که دیگه به چشم ندیدی...بابا نمی خوام باور کنم دیگه نیستی....

 

این روزا همه چیز برام بوی غم داره...بوی شکست...بوی تنهایی....بوی نبودن تو... حتی سخته برام که بشینم و عکساتو ببینم....آخه این چه سرنوشتی بود...کاش من نبودم....!!! کی گفت از خودت یه دختر بزاری که حالا اینقدر نبودنت رنجش بده خوب؟؟؟ چرا فکر دل من رو نکردی؟....آآآآآآآآآآآآآآییییییییییی

 

می خوام بازم زمزمه کنم...همون آهنگایی که با هم می خوندیم....موقع رانندگیت....می خوام بازم برم بیرون....همون جاهایی که با هم می رفتیم.... می خوام بازم بخوابم.... شاید به خواب ببینمت... می خوام یه بار دیگه یه باره کوچولو بغلم کنی... فقط چند ثانیه بابا...به خدا همین....نگو زیاده... نگو دیر شده...نگو نمیشه...من هنوزم یه دختر کوچولوی 4 ساله ام...من هنوزم همونجوری منتظرتم... من می خوام برگردی...

 

باباییییییییییییییی...........چرا چشماتو بستی و دیگه باز نکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه وقتی تو نیستی کی سر به سر من بزاره........

 

دلم گرفته...خیلی تنگه....قد تمام این 17 سال بغض دارم...قد لحظه لحظه هایی که گذشت درد دارم...سخته خیلی سخته که نیستی که ندارمت...بابایی من سعیدم خیلی دوستت دارم.... خیلی...

 

پاشو بابا...پاشو ببین دخترت داره می نویسه...به یاد تمام اون چیزایی که نوشتی و براش گذاشتی رفتی...پاشو ببین دستاش میلرزه...ببین چشماش می باره...ببین به خاطر تنهاییش گله داره... پاشو بابا...نزار بگه بی معرفتی...نزار فکر کنه دوستش نداری...نزار نبودنت تمام بودنشو با حسرت پیوند بزنه...پاشو...یه بار دیگه اما اینبار رو به روش....بهش بگو...گل گلم سلام... بهش بگو تا ببینی در جواب یه دنیا عشق یه دنیا دلتنگی بهت میده...بگو تا یه انتظار طولانی تمام شه....بابا پاشو به خاطر عشقی که تو دلم دارم پاشو....

 

باور نمی کنم...بازم یه آذر دیگه...بازم روز چهارم...نه... نمی خوام بیاد....به ساعت ها بگید بایستند.... این روز رو از تقویم بردارید...چرا نمی تونید ببینید بابایی منم پیشم باشه؟چرا؟؟؟؟؟