شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
؟؟؟  چاپ
تاریخ : دوشنبه 28 آبان ماه سال 1386

آخ که من امشب اینقده دلم پرهههههههههه اینقده عصبانیم که نتونستم نیام و ننویسم... مدتیه اصلا فرصت نکردم بنویسم...5 شنبه ی پیش که باز کنفرانس داشتیم و مطابق معمول کارا سر منه بینوا ریخته شده بود...دقیقا همه چیز هم از اون روزا شروع شد... مهسا گفت نمی یاد و میره کلاس زبان... سارا اومد خونه ی ما و قرار شد برای اینکه من دست تنها نشم شب هم بمونه....بماند که اونشب من تا 3 صبح چی کشیدم سر مرتب کردن این کنفرانس...بماند که حتی سارا هم دووم نیوورد و ساعت 12 خوابید... بماند که مطالب مهسا چندان اطلاعاتی بهمون نمی داد....اما حرفی نزدم...کار گروهم بود... ارائه با من بود و من اصلا حاضر نیستم یک کار کم ارزش انجام بدم... مخصوصا که عاشق تحقیق و کنفرانس هستم اگر چه استرسشون زیاده... صبح با ذوق و شوق رفتم دانشکده چون از کاری که انجام داده بودم راضی بودم.... شکایتی نداشتم اگر برای هر 3 کنفرانس اکثر زحمتا و مطالب و تهیه ی پاور پوینت با خودم بود...اما دیدن برخورد مهسا، حرکت زشتش و بی اهمیت کردن کارمون اونقدر بهم فشار اورد که حتی حضور مهسا رو هم توی کلاس نمی تونستم تحمل کنم... من خستگیه کارا رو تحمل کرده بودم نه به خاطر اون....فقط واسه خودم...اما تحمل برخورد زشت اونو ندارم....تحمل اینکه فکر می کنه وظیفه ام بوده اینکارو بکنم...منم می تونستم از سرش سر سری رد شم... من انتظاری ازش نداشتم منتی هم نبود اما دلیل هم نمیشد نیاد حداقل ببینه چی شده و در برابرش احساس مسولیت نکنه بره سره کار خودش....دلیل نداشت به من بگه وظیفه ام بوده....دلیل نداشت بگه در حقش بی عدالتی شده اونم چون کار کمتر به اون داده شده.... دلیل نداشت به خودش اجازه بده و حرفایی بزنه که انصافا درست نبود...نه نه... منم جواب دادم...ناراحتم نیستم... باید می گفتم... اما حیف که اون نمیشنوه... حیف که اون وجدان به ظاهر راحتش زیاد از حد کوره!!!

 

دست خودم نیست می خوام نسبت به تمام حرفایی که امروز ازش شنیدم بی تفاوت باشم اما حیف.. حیف که اونقدر واسم سنگین بودن که نمی تونم فراموش کنم... حیف که من مرعاتش رو می کردم... حیف که اون ارزش این حملیت ها رو نداشت.... حیف که خیلی بی منطقه... حیف که توی این کار هم گروهیم ...

 

کاش می تونستم درست تصمیم بگیرم.... مهسا دختر بی مسولیتی اینو بار ها گفتم... تصمیم هم نداشتم دیگه باهاش کاری بردارم اما دوستم بود و توی رو در وایسی گیر افتادم.... اما الان نمی دونم کار درست چیه... من حتی تک نفره هم می تونم کنفرانس رو جور کنم چون توی اون قبلی ها هم بیشتر کارها با خودم بود...اما اگر این کار رو بکنم و بخوام گروه رو جدا کنم سارا هم میاد با من... اونوقت من و سارا با هم میشیم و مهسا تک.... وسط ترم هم که نمی تونه بره توی یه گروه دیگه.... منم با شناختی که ازش دارم می دونم که تنهایی از پسش بر نمی یاد...حالا باید چیکار کنم؟؟؟

 

از یه طرف میگم خودش اینطور کرد...این حق نمک نشناسیشه... من نمی تونم همیشه مراعاتش رو بکنم پس بزارم بفهمه چیکار می کردم حداقل ارزشش رو بفهمه.... از یه طرف هم دلم راضی نمیشه میگم ترم آخره و آخرین کار گروهی ... 3 تا کنفرانس دیگه هم بیشتر نمونده بی خیال شم و بزارم اینم بگذره.... اما اگر این کار رو بکنم مجبورم همه اش خود خوری کنم و اونوقت خودم داغون میشم... وایییییییییییییییی ترو خدا یه هم فکری کنید باهام....چیکار کنم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟

 

  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 16 آبان ماه سال 1386

خسته ام... خیلی خسته!!!

احتیاج به یک استراحت درست و حسابی دارم... دور از هر هیاهو... دور از هر حادثه... یک خلوت ساده میان من و تمام احساسات ضد و نقیضم!

باید خودم را پیدا کنم اما حیف که فرصت ندارم... حیف!!!

خبر خاصی ندارم... می خواهم سکوت کنم...اگر بهتر شدم درباره ی این روزها می نویسم.

...

فردا مقدمه ی مقاله ی پایان نامه ام رو تحویل میدم.قدم بزرگی بود. امیدوارم تا آخر آبان کل مقاله آماده ی چاپ باشه...واسم دعا کنید...هفته ی آینده ۳ تا کنفرانس با ۳ موضوع کاملا متفاوت دارم. پرونده هام خیلی عقبن...وقت کم دارم...از خودم باز دور شدم...به کارای مورد علاقه ام نمی رسم و این من رو از همه چیز زده می کنه....

راستی با بچه های کلاس داریم یه همایش برگزار می کنیم بعدا میام توضیح میدم...فعلا حوصله ندارم...یا حق!

خداجون کمک  چاپ
تاریخ : دوشنبه 14 آبان ماه سال 1386

اعصابم داغونه داغونه

 

بدبختی های درس و دانشگاه و کنفرانسم کم بود شیرین کاریه امروزم هم دیگه گند زد به انتهای صبر و حوصله ام.

 

من نمی دونم کی به من گفته دلت واسه این و اون بسوزه و نگران بشی که خودت و یکی دیگه رو بندازی تو دردسر؟...

کی به من گفته اصن عقل تو کلمه؟....خوب آدم عاقل اول به حرفش فکر می کنه مزه مزه اش میکنه بعدش میگه نه مثل من تا نگران شد یه چیزی بگه که حالا عین... گیر کنه!

 

واییییییییییی یعنی ممکنه چی بشه؟...ای خدااااااااااااااااااااااا.........دارم از سردرد میمیرم. این پسره هم که گوشیشو خاموش کرده.آخه بچه جون حالا یه کار خطایی کردی دیگه چرا گوشیتو خاموش میکنی خوب؟؟؟؟

 

راستش حوصله تعریف هم ندارم فقط بگم که دیروز این آقایی که هم کلاسی و هم کلینیکی من هستن نیومده بودن...اونم بدون اطلاع و ما هم دقیقا به خار همین مسئله نگران شدیم.ظهر مامان به من گفت که امروز یه تماس از حراست داشتیم که اسم یکی از پسرای دانشکده ی شما رو دادن که با یه سری مشخصات که داد من یک کمی به همین آقا شک کردم.به مامان هم گفتم.اما اونم گفت نه خدا نکنه....خلاصه به خاطر جرمی که همچینم کم نیست دارن ازشون شکایت می کنن.

 

امروز که اومده بود کلینیک ضمن درد و دل توضیح داد چه اتفاقی براش افتاده و من مطمئن شدم که خودش بوده و نتونستم جلوی این زبون لا مصب رو بگیرم و به سارا گفتم. و چون اون پسر با دختری از دانشکده ی خودمون دوسته و مدام با هم هستن و همین هم براشون دردسر سازتر شده، من و سارا به این نتیجه ی کاملا عاقلانه !!!! رسیدیم که بهش بگیم یه مدت رابطه تون رو کم کنید.اصلا هم به عواقب گفتن این حرفا فکر نکردیم...

 

ظهر که داشتم به مامان میگفتم تازه فهمیدم که ای داد بیداد... من ورداشتم اطلاعات محرمانه ی بخش مامان اینا رو دادم. و خوب اونم میدونه که این اطلاعات از کجا اومده... و وای به روزگار من اگر این اطلاعات رو به کسی بگه و جایی درز کنه.... اونوقت مامان من زیر سوال میره که چرا اطلاعات به بیرون رسیده!!!!!!!!!

وایییییییییی خدا این چه کاری بود من کردم؟؟؟؟......... اه حالم داره از خودم به هم می خوره!!!!!!!!

 

می ترسم . همه توی دانشگاه من و مامان رو میشناسن. می ترسم این پسره نتونه جلوی زبونش رو بگیره...گند بزنه به زندگیه من!... تا این لحظه هم فهمیدیم که به اون دختره که دوستش بوده فعلا گفته....اون دختر هم که یه جورایی میگن دهن لقه!!!!

کاش این بار فقط یه کم فکر آبروی خودشون باشن و به کسی نگن... کاش اونا یک کم عقلشون رو به کار بندازن... ما که رسما از نظر عقلی تعطیلیم...چقدر هم که ادعا دارم من....واه واه

 

یعنی چی میشه؟؟؟....ترو خدا دعا کنید...دعا کنید... دعا کنید......

 

حالم خرابه...نمی دونم الان می تونم چی کار کنم.... مغزم داره با سرعت نور ویبره میره....

من برم.....یادتون نره هاااااااااا.... دعام کنید...

   1      2      3    >>