آخ که من امشب اینقده دلم پرهههههههههه اینقده عصبانیم که نتونستم نیام و ننویسم... مدتیه اصلا فرصت نکردم بنویسم...5 شنبه ی پیش که باز کنفرانس داشتیم و مطابق معمول کارا سر منه بینوا ریخته شده بود...دقیقا همه چیز هم از اون روزا شروع شد... مهسا گفت نمی یاد و میره کلاس زبان... سارا اومد خونه ی ما و قرار شد برای اینکه من دست تنها نشم شب هم بمونه....بماند که اونشب من تا 3 صبح چی کشیدم سر مرتب کردن این کنفرانس...بماند که حتی سارا هم دووم نیوورد و ساعت 12 خوابید... بماند که مطالب مهسا چندان اطلاعاتی بهمون نمی داد....اما حرفی نزدم...کار گروهم بود... ارائه با من بود و من اصلا حاضر نیستم یک کار کم ارزش انجام بدم... مخصوصا که عاشق تحقیق و کنفرانس هستم اگر چه استرسشون زیاده... صبح با ذوق و شوق رفتم دانشکده چون از کاری که انجام داده بودم راضی بودم.... شکایتی نداشتم اگر برای هر 3 کنفرانس اکثر زحمتا و مطالب و تهیه ی پاور پوینت با خودم بود...اما دیدن برخورد مهسا، حرکت زشتش و بی اهمیت کردن کارمون اونقدر بهم فشار اورد که حتی حضور مهسا رو هم توی کلاس نمی تونستم تحمل کنم... من خستگیه کارا رو تحمل کرده بودم نه به خاطر اون....فقط واسه خودم...اما تحمل برخورد زشت اونو ندارم....تحمل اینکه فکر می کنه وظیفه ام بوده اینکارو بکنم...منم می تونستم از سرش سر سری رد شم... من انتظاری ازش نداشتم منتی هم نبود اما دلیل هم نمیشد نیاد حداقل ببینه چی شده و در برابرش احساس مسولیت نکنه بره سره کار خودش....دلیل نداشت به من بگه وظیفه ام بوده....دلیل نداشت بگه در حقش بی عدالتی شده اونم چون کار کمتر به اون داده شده.... دلیل نداشت به خودش اجازه بده و حرفایی بزنه که انصافا درست نبود...نه نه... منم جواب دادم...ناراحتم نیستم... باید می گفتم... اما حیف که اون نمیشنوه... حیف که اون وجدان به ظاهر راحتش زیاد از حد کوره!!!
دست خودم نیست می خوام نسبت به تمام حرفایی که امروز ازش شنیدم بی تفاوت باشم اما حیف.. حیف که اونقدر واسم سنگین بودن که نمی تونم فراموش کنم... حیف که من مرعاتش رو می کردم... حیف که اون ارزش این حملیت ها رو نداشت.... حیف که خیلی بی منطقه... حیف که توی این کار هم گروهیم ...
کاش می تونستم درست تصمیم بگیرم.... مهسا دختر بی مسولیتی اینو بار ها گفتم... تصمیم هم نداشتم دیگه باهاش کاری بردارم اما دوستم بود و توی رو در وایسی گیر افتادم.... اما الان نمی دونم کار درست چیه... من حتی تک نفره هم می تونم کنفرانس رو جور کنم چون توی اون قبلی ها هم بیشتر کارها با خودم بود...اما اگر این کار رو بکنم و بخوام گروه رو جدا کنم سارا هم میاد با من... اونوقت من و سارا با هم میشیم و مهسا تک.... وسط ترم هم که نمی تونه بره توی یه گروه دیگه.... منم با شناختی که ازش دارم می دونم که تنهایی از پسش بر نمی یاد...حالا باید چیکار کنم؟؟؟
از یه طرف میگم خودش اینطور کرد...این حق نمک نشناسیشه... من نمی تونم همیشه مراعاتش رو بکنم پس بزارم بفهمه چیکار می کردم حداقل ارزشش رو بفهمه.... از یه طرف هم دلم راضی نمیشه میگم ترم آخره و آخرین کار گروهی ... 3 تا کنفرانس دیگه هم بیشتر نمونده بی خیال شم و بزارم اینم بگذره.... اما اگر این کار رو بکنم مجبورم همه اش خود خوری کنم و اونوقت خودم داغون میشم... وایییییییییییییییی ترو خدا یه هم فکری کنید باهام....چیکار کنم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟
















