شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : یکشنبه 22 مهر ماه سال 1386

آخ آخ... از ظهر دارم همین طور پرونده می نویسم اما این قصه همچنان ادامه داره... تمام هم نمیشه لا مصب... دیگه از جلوی چشمام اهداف درمانی رد میشه...خیلی خسته شدم ... با همه ی اینا هنوز حتی کارای فردا هم جمع و جور نشده صبح باید یه کم زودتر بیدار شم... چرا آیا تعطیلاتی که وعده  داده بودن لغو شد؟؟؟ نمیگن ما کلی برنامه ریزی کرده بودیم؟؟؟... عجب!!!

 

چقدر آخر فیلما مسخره بود... هیچ خوشم نیومد....نمیدونم چرا... فکر کنم با من هماهنگ نکرده بودن!

 

مامان امروز تهنایی داشت خونه رو تمیز می کرد.... خاله اینا فردا میان... دلم می خواد رهایی زودتر بیادش.... دلم واسه شیطنتامون تنگه... از طرفی هم موقعی که میان من خیلی کار دارم... روز 5 شنبه کنفرانس داریم ... نمی تونم غیبت هم بکنم.... اه... اصلا خوشم نمی یاد برنامه هام قاطی بشن

 

آخر شب یه دفعه آدم بفهمه باید ترجمه ی یک جز قرآن رو زیر و رو کنه تا مطلب کلاس اندیشه ی فردا رو آماده کنه آیا راهی جز به بی خیالی زدن و غیبت کردن به ذهنش می رسه؟؟؟

البته من مصر بودم که برم سر کلاس اما از اونجایی که دقیقا همزمان با تصمیم من سارا اس ام اس داد که حال شوهرش بده و نمی تونه تنهاش بزاره و بیاد کلینیک و بعدم کلاس منم به این نتیجه رسیدم که بی سارا نمی تونم دووم بیارم و به خاطر ناراحتیه کلیه ی نوید همه با هم تحصن می کنیم و کلاس نمیریم....

اصلا هم ربطی به اینکه مشق شبم (!) رو ننوشت بودم نداشت که... اون نکته انحرافیش بود.

 

امروز به این فکر افتادم که مشکلاتی که اخیرا داره روحم رو آزار میده همه اش هم به خاطر کارهای دیگران نیست در واقع بیشترش به خاطر اشتباهات خودمه... یادمه سال اول دانشگاه به خاطر دوستی با کسی که با من یه دنیا تفاوت عقیده داشت یاد گرفتم آدما رو همونجوری که هستن ببینم و فکر نکنم همه باید عقاید من رو قبول کنن... به همه همون جور که می خواستن نگاه کردم و این رو حق مسلمشون دیدم... امروز فهمیدم اونا حق دارن توی روابط دوستانه شون هم هرجور دوست دارن باشن من نمی تونم مجبورشون کنم مثل من باشن که... من توی دوستی خیلی مایه میزاشتم و هر چی از دستم بر میامد می کردم... و چون این موضوع متقابلا پیش نمی آمد توی دلم حرص می خوردم ناراحت میشدم اما به روی کسی نمی آوردم... اما از امروز تصمیم گرفتم زیاد درگیر نشم... بیشتر فکر خودم باشم... فکر کنم اینجوری رابطه هامم بهتر بشه... نمیشه که همیشه نگران باشم... حالا این فکر درسته یا نه نمی دونم....اما به امتحانش میارزه...

 

امروز مثل این قحطی زده ها هی خوردم... فکر کنم روزه زید از حد اثر کرده بوده... با این حال هنوز درگیر این سرماخوردگیم.... مامان هم که نمیزاره غر بزنم تا می خوام چیزی بگم این آمپول نزدن رو میکوبه توی سرم... فعلا هم به این نتیجه رسیده که فردا خودش بگیره و به زور منو ببره بیمارستان بزنم... فکر کرده... شرمنده اخلاق ورزشکاریش... نه اینکه به ترسما.... خوشم نمی یاد!!!

می خوام بدنم رو امتحان کنم....

 

خوابم میاد فکر کنم دیگه دارم چرت و پرت میگم... این هفته یه کم سخت میگذره اما حتما شیرینه... خدایا بازم مثل همیشه به امید تو...

راستی پدر واسه شوهر دوستم هم دعا کنید زود خوب شه

مواظب خودتونم باشیدااا.... فهلا... بابای!!!

عیدتون مبارک!  چاپ
تاریخ : جمعه 20 مهر ماه سال 1386

سلام

آخیییییییییی....امروز روز آخر ماه مبارک بود ... الان که اومدم بنویسم یه دفعه دلم گرفت....

من عاشق این ماه هستم... لحظه های دوست داشتنی ای همراهش هست و الان هنوز هیچی نشده دلتنگش شدم...<img src="http://www.pic4ever.com/images/241.gif" border="0" >

 

امسال روزه گرفتن یک کم برام سخت بود... احساس ضعف می کردم این هفته ی آخر هم که مصادف شد با سرما خوردگی و چرک کردن گلوم اما با اینکه دکتر بهم گفته بود برای خوردن آنتی بیوتیک بهتره روزه نگیرم و بتونم مایعات یاد بخورم اما دلم نیومد.... سختیه روزه رو تحمل کردم و حالا دلم بیشتر آرومه.... بلاخره این سرما خوردگی هم رفع میشه دیگه... خدا بزرگه....

 

صبح با کمک مامان کتابخونه مو درست کردم و کل جزوات این 4 سال دانشگاه رو در آوردم تا اونهایی که برای امتحان فوق به دردم می خوره جدا کنم و خوب یک کمی هم اتاقم سر و سامان گرفت.... مامان چون حالم خوب نبود اومد کمکم و در واقع بیشتر زحمتاش رو هم کشید و تازه منه غر غرو آخرش خندیدم و گفتم ببین من رو با این حال زارم به چه کارهایی وادار می کنی خانوم!!!<img src="http://www.pic4ever.com/images/gigglesmile.gif" border="0" >

 

حدود ساعت 3 بود که همه رفتن باغ رضوان سر خاک بابا و بابا بزرگ... من نمی تونستم برم...آخه دیگه واقعا انرژی نمونده بود برام...حس و حال لباس پوشیدن و نشستن توی ماشین رو نداشتم....

یک کم استراحت کردم دیدم ساعت 5:15 شده اما هنوز خبری ازشون نیست... طی یک اقدام فداکارانه تصمیم گرفتم برم و کارای افطار رو انجام بدم تا بیان...<img src="http://www.pic4ever.com/images/10.gif" border="0" > آب رو گذاشتم که جوش بیاد... زیر غذا رو روشن کردم.... سالاد رو درست کردم... بعدم به یاد بابا بزرگم برای همه انار ها رو دونه کردم و توی ظرف گذاشتم... ساعت حدود 6 بود اما هنوز نیومده بودن.... تلویزیون رو روشن کردم... داشت دعای قشنگی می خوند نا خودآگاه زیر لب باهاش زمزمه می کردم... که یه دفعه دیدم دعای شب عیده... خلاصه که آخراش یه کوشولو هم اشکم در اومد و دعاهامو کردم و رفتم به همراه دایی زنگیدم و گفتن که نزدیک خونه هستن...افطار امشب خیلی به دلم نشست تازشم دایی برای اینکه دخمل خوبی بودم واسم چی توز خریده بود...اخه دیشب داشتم میگفتم که ناجور هوس هله هوله کردم...<img src="http://www.pic4ever.com/images/2uge4p4.gif" border="0" >

 

آخی تازه اینقدر ذوق فیلم شکرانه رو کردم وقتی همون که من گفتم دختر سبحان بود....اما هنوز نفهمیدم که دیشب قسمت اخر بود یا امشبه!!! امیدوام که تمام نشده باشه و گر نه بد توی حالم می خوره آخه آخرش یه دفعه ای تمام شد که<img src="http://www.pic4ever.com/images/164.gif" border="0" >

 

یه اتفاق بامزه هم توی این ایام ماه رمضان افتاد اونم این بود که با  یکی از دوستان خوبم بعد از 2 سال حرف زدم... تازشم آدرس اینجا رو هم بهش دادم.... دوست خیلی خوبیه... یه زمانی من داشتم توی احساسات بدم می مردم که به دادم رسید و خیلی کمکم کرد... خلاصه که قرار بود همدیگه رو هم ببینیم اما نشد یعنی من شرایطم جور نشد اونروز توی کلینیک اینقدر دنبال این وروجک ها بودم که نای تکون خوردن هم نداشتم آخه بند نمیشن که<img src="http://www.pic4ever.com/images/2mo5pow.gif" border="0" >

 

خبر آخر اینکه خاله ی نازنینم شنبه میادش اصفهان... 4شنبه صبح زود هم بچه ها از جمله رهای جیگر من و جناب ر میرسن.... 5شنبه هم جشن عروسیه مرتضی است... خلاصه که بازم سرم شلوغ میشه و از الان همه اش داریم برنامه های اون رو مرتب می کنیم.<img src="http://www.pic4ever.com/images/loveshower.gif" border="0" >.. مدتها بود فامیل نزدیک داماد نبودیم... و همه اش دختر خانوما رو راهیه خانه ی بخت فرمودیم... آخی چقدر مرتضی دیدنی میشه<img src="http://www.pic4ever.com/images/305.gif" border="0" >.... همبازیه دوران بچگیه من... مثل برادرم بود... البته اگه الان اینجا بود کله مو می کندا... آخه باید می گفتم برادرم نه مثل برادرم!<img src="http://www.pic4ever.com/images/Ghelyon.gif" border="0" >

 

ته غیرت بود ... وقتی جایی میرفتیم پدر من و خواهرش رو در میوورد!!!! ما هم که آخرش به شیطنت خودمون ادامه میدادیم!!!.... حالا فکرشو بکن...داماد کوشولو شده...

خدایا مرتضی رو کنار خانوم گلش خوشبخت کن.... روزی که جلوی تمام تردید های ما از انتخابش ایستاد و خواست که بهش اعتماد داشته باشیم هنوز جلوی رومه... گفت مطمئن باشیم می تونه از پسش بر بیاد... وقتی ازش پرسیدم مطمئنه می تونه مسولیت یک زندگی رو بپذیره اولین بار بود که نگاه مردونه اش رو دیدم و فهمیدم پسر کوچولوی ما واقعا می خواد مرد بشه!

 

دل رئوفی داره... همیشه کمک حاله مامان و باباش بوده و هست... خانومش هم با اینکه سن و سال کمی داره اما دختر خوبیه...واسشون دعا می کنم که با کمک هم بهترین زندگی رو بسازن...

خوب دیگه واسه امشب بسه زیاد حرف زدم...اینبار دیگه نمیگم زود میام که یه وقت بدقول نشم اما باور کنید اولین لحظه ای که بیکار شم میام و می نویسم!

 

عیدتون مبارک... توی لحظه های  شیرین این عید من رو هم دعا کنید... یا حق!

من اومدم باز!  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 19 مهر ماه سال 1386

سلام

عجب غیبت طولانیی شد هااا....فکرشو نمی کردم...البته چند باری اومدم و نوشتم اما فرصت نشد بزارم توی وبلاگ...فکر کنم یا زیاد از حد مهم و فعال شدم یا اینکه ته بی جنبگی هستم و جو گیر شدم... قضاوت با شما...اما حالم این روزا زیاد خوب نبود... سرماخوردگی بدی گرفتم هنوم دارم باهاش دست و پنجه نرم می کنم... از بس که ترسو ام...آخه دکتر بهم گفت باید یه پنادر بزنم اما اینجانب از زیرش در رفتم.... خوب دیگه اینم یه مدلشه!!!

 

طرح ساخت دانشکده مون بلاخره تکمیل شد و الان میشه گفت جز زیباترین دانشکده هاییه که داریم.... خیلی دوست داشتنی شده.

 

راستش این مدت خیلی اتفاقا افتاده هم با مزه هم بی مزه اما نمی دونم چرا حس تعریفش نیست... شاید بعدا کم کم بگم... فقط اینکه بدجور این ترم سرمون شلوغه...واقعا نمی دونم چجوری این همه کار رو باید بکنیم...

 

امشب بحث داغ خونه ی ما تعیین روز عید فطر بود...میگن بعیده فردا باشه... امیدوارم شانس با ما یار باشه و همون شنبه بشه...وای که اگه قرار باشه شنبه بریم کلینیک من یکی رسما فاتحه ام خونده است...آخه پرونده هام هنوز خیلی کار دارن... می خوام یعنی این 2 روز یک کم درستشون کنم و برنامه های درمانم رو جور کنم!

 

از شنبه هم برنامه ی درسی ام به امید خدا شروع میشه...باز حالا این فیلم های ماه رمضان تمام شه من یه فرصتی رو برای مطالعه پیدا می کنم...واقعا من دانشجوی نمونه ای هستم...

 

خوب دیگه فهلا چیزی ندارم بنویسم....راستی پدر... چرا شما چیزی ننوشتید؟؟؟

 

***راستی اینا رو هم قبلا نوشتم که میزارم این پایین...

 

سلام...

روزهای عجیبی شده... یه دقیقه خوبم یه دقیقه نه...یه کم شادم یه کم دلگیر... یه کم فعالم و یه کم بی حوصله...

 

حتی حس و حال نوشتنم هم لحظه ای شده...کارام زیاد شده ... اصلا یه چیزیم شده... یه چیزی که خودمم نمی دونم چیه...

 

امشب شبه قدره...می خوام تنهایی احیا بگیرم...خودم و خلوت تنهاییه خودم... می خوام هر چی حرف دارم بگم... هر چی درد دارم بریزم بیرون...یه امشب می خوام با خودم و خدای خودم رو راست باشم... شب عزیزیه و می دونم مهربونیه خدا توی این شبا از همیشه بیشتره...

 

امروز دانشکده بودیم...دنبال تعیین عنوان پایان نامه...از یه طرف یکی از استادا منو توی رودرواسی گذاشت که با اون پایان نامه بردارم از یه طرف هم مهسا گیرم انداخت که پایان نامه مون با هم باشه...

منم که سر جریانات گذشته اینو خوب فهمیدم که اگر کار مشترکی با مهسا بردارم تنها نتیجه اش حرص خوردنای من و خراب شدن دوستیمونه ، اصلا دلم نمی خواد دوباره همه چی تکرار شه.... نه اینکه مهسا بد باشه هااااا نه.... فقط سیستم های کاری و فکریمون اصلا مثل هم نیست.... منم دوست ندارم باز دعوامون بشه!

 

حالا کلی حالم گرفته اس که چه جوری اینا رو درست کنم که کسی هم دلخور نشه....از طرفی 1شنبه قراره همه ی پرونده ها باز بینی بشه و کلی کار دارم تا اون روز...خودم هم که باز توی فاز ننه من غریبم بازیم!!!!

 

چم شده باز یعنی؟....بازم درد بی دردی؟؟...ای خدا....فقط تو راز دلم رو میدونی... فقط تو دلیل همه ی بیقراری هامو می دونی.... دلم رو آروم کن...حتی واسه یه لحظه... یه نگاه... یه لبخند...

 

آخ بابایییییییییییییی.... آخ سعید من...تو کجایی.... کجایی که بیتابی هامو ببینی و اینقدر دلسنگ نباشی....خسته ام...از این همه ضعف... این همه فاصله... از چشمایی که نمی تونن ببیننت و دلی که می دونه تو هستی اما دستم بهت نمی رسه...

 

دلم گرفته....تنگه...خسته ام... و هیچ کدوم از این حرفا تازگی ندارن!

 

......

 

سلام

آقا یه امشب غر زدن ممنوع!...خوب؟؟؟

ببخشیدا.... با خودم بودم....آخه از بس این روزا خسته و داغون میشم که اگه الان بخوام چیزی در موردش بگم همه اش میشه بهانه گیری های بچه کوشولو هاااا

 

راستش یه کمی سرما خوردگی داشتم که خوب زیاد به چشم نمی اومد روزه ها هم ضعف جسمیم رو زیاد تر کرده بودن... خلاصه اش اینکه اون سرما خوردگیه کوچیک چند روزه داره با من کل میندازه.... گلوم و گوشهام به شدت درد میکنه و در واقع میسوزه از طرفی نمی تونم کارم رو انجام ندم و مراجعینم هم یه جورین که مجبورم زیاد و با بلندی صدای بالا حرف بزنم و این خیلی به گلوم فشار میاره...تازه تب هم دارم و خیلی بی حالم... بعدش با بدبختیه زیاد میشینم پرونده می نویسم و درس می خونم...خدایی بازم خوب ادامه دادما... یه کم به خودم امیدوار شدم...

راستی خوبه قرار شد غر زدن ممنوع باشه و من این همه گفتما...

 

 

 

 

 

 

 

 

   1      2    >>