آخ آخ... از ظهر دارم همین طور پرونده می نویسم اما این قصه همچنان ادامه داره... تمام هم نمیشه لا مصب... دیگه از جلوی چشمام اهداف درمانی رد میشه...خیلی خسته شدم ... با همه ی اینا هنوز حتی کارای فردا هم جمع و جور نشده صبح باید یه کم زودتر بیدار شم... چرا آیا تعطیلاتی که وعده داده بودن لغو شد؟؟؟ نمیگن ما کلی برنامه ریزی کرده بودیم؟؟؟... عجب!!!
چقدر آخر فیلما مسخره بود... هیچ خوشم نیومد....نمیدونم چرا... فکر کنم با من هماهنگ نکرده بودن!
مامان امروز تهنایی داشت خونه رو تمیز می کرد.... خاله اینا فردا میان... دلم می خواد رهایی زودتر بیادش.... دلم واسه شیطنتامون تنگه... از طرفی هم موقعی که میان من خیلی کار دارم... روز 5 شنبه کنفرانس داریم ... نمی تونم غیبت هم بکنم
.... اه... اصلا خوشم نمی یاد برنامه هام قاطی بشن
آخر شب یه دفعه آدم بفهمه باید ترجمه ی یک جز قرآن رو زیر و رو کنه تا مطلب کلاس اندیشه ی فردا رو آماده کنه آیا راهی جز به بی خیالی زدن و غیبت کردن به ذهنش می رسه؟؟؟
البته من مصر بودم که برم سر کلاس اما از اونجایی که دقیقا همزمان با تصمیم من سارا اس ام اس داد که حال شوهرش بده و نمی تونه تنهاش بزاره و بیاد کلینیک و بعدم کلاس منم به این نتیجه رسیدم که بی سارا نمی تونم دووم بیارم و به خاطر ناراحتیه کلیه ی نوید همه با هم تحصن می کنیم و کلاس نمیریم.... 
اصلا هم ربطی به اینکه مشق شبم (!) رو ننوشت بودم نداشت که... اون نکته انحرافیش بود.
امروز به این فکر افتادم که مشکلاتی که اخیرا داره روحم رو آزار میده همه اش هم به خاطر کارهای دیگران نیست در واقع بیشترش به خاطر اشتباهات خودمه... یادمه سال اول دانشگاه به خاطر دوستی با کسی که با من یه دنیا تفاوت عقیده داشت یاد گرفتم آدما رو همونجوری که هستن ببینم و فکر نکنم همه باید عقاید من رو قبول کنن... به همه همون جور که می خواستن نگاه کردم و این رو حق مسلمشون دیدم... امروز فهمیدم اونا حق دارن توی روابط دوستانه شون هم هرجور دوست دارن باشن من نمی تونم مجبورشون کنم مثل من باشن که... من توی دوستی خیلی مایه میزاشتم و هر چی از دستم بر میامد می کردم... و چون این موضوع متقابلا پیش نمی آمد توی دلم حرص می خوردم ناراحت میشدم اما به روی کسی نمی آوردم... اما از امروز تصمیم گرفتم زیاد درگیر نشم... بیشتر فکر خودم باشم... فکر کنم اینجوری رابطه هامم بهتر بشه... نمیشه که همیشه نگران باشم... حالا این فکر درسته یا نه نمی دونم....اما به امتحانش میارزه...
امروز مثل این قحطی زده ها هی خوردم... فکر کنم روزه زید از حد اثر کرده بوده... با این حال هنوز درگیر این سرماخوردگیم.... مامان هم که نمیزاره غر بزنم تا می خوام چیزی بگم این آمپول نزدن رو میکوبه توی سرم
... فعلا هم به این نتیجه رسیده که فردا خودش بگیره و به زور منو ببره بیمارستان بزنم... فکر کرده... شرمنده اخلاق ورزشکاریش... نه اینکه به ترسما.... خوشم نمی یاد!!!
می خوام بدنم رو امتحان کنم....
خوابم میاد فکر کنم دیگه دارم چرت و پرت میگم... این هفته یه کم سخت میگذره اما حتما شیرینه... خدایا بازم مثل همیشه به امید تو...
راستی پدر واسه شوهر دوستم هم دعا کنید زود خوب شه
مواظب خودتونم باشیدااا.... فهلا... بابای!!!



مامان چون حالم خوب نبود اومد کمکم و در واقع بیشتر زحمتاش رو هم کشید و تازه منه غر غرو آخرش خندیدم و گفتم ببین من رو با این حال زارم به چه کارهایی وادار می کنی خانوم!!!<img src="





