FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شب آخر!  چاپ
تاریخ : شنبه 31 شهریور ماه سال 1386

سلام...

این روزا هر چی فکر می کردم چیزی برای نوشتن پیدا نمی کردم...نه اینکه اتفاقی نیفته... نه اینکه نشه نوشت...فقط حوصله ای براش نداشتم...اعصابم خرد بود...خرد که نه... داغون بود... و نمی خواستم نگران شید...ترجیحا سکوت کردم...امشب هم قصد نوشتن نداشتم ...اما نشد... شب مهمیه برام...فردا یه شروع مهم و سخت اتفاق میفته...و نمی خوام تمام استرس های امشب از یادم بره... می خوام یادم بمونه با چه انگیزه ای شروع کردم...یادم بمونه تا وسط راه کم نیارم...

این مدت تعطیلات تا حدی به علایقم رسیدم...از جمله اینکه شب ها بیشتر از همیشه بیدار بمونم... اکثرا تا 3 بیدار بودم...عاشق حال و هوای شب ها هستم...عاشق فکر کردن و نوشتن توی شب... اما از امشب دیگه امکانش نیست...برای اینکه بتونم زود بخوابم صبح زود بیدار شدم ظهر با تلاش زیاد خودم رو بیدار نگه داشتم اما بازم الان خوابم نمی یاد...

ظهر انقدر بداخلاق شده بودم که حال خودمو گرفتم...همینطور به خودم بد و بیراه میگفتم حالا خدایی کار بدی هم نکرده بودما...اما شدیدا ناراحت بودم....سرم هم به شدت درد گرفته بود... اخرشم نفهمیدم از شدت سر درد بداخلاق بودم یا از بداخلاقیام سر درد گرفتم...به هر حال که خیلی خیلی بد بود...اما عصر خیلی بهتر شدم...الانم خوبم...کلا وقتی عصبانیم یادم میره باید خودم رو ببخشم... باید یه کم کوتاه بیام...باید فرصت اشتباه کردن رو به خودم بدم... اینجور وقتاست که تمام اشتباهات چند ساله میاد پیش روم و حس می کنم حالم داره از همه چی بهم می خوره...

اینا رو میگم تا یادم بمونه قراره روزای پر استرسی رو بگذرونم...قراره سختی بکشم...نتیجه هم معلوم نیست...باید اونو سپرد دست خدا...باید بگم ممکنه یه وقتایی مثل امروز ظهر احساس کنم کم آوردم ... احساس ضعف کنم...خسته بشم... می خوام یادم بمونه اینها فقط یه احساس لحظه ای هستن که پیش میان تا محکم تر ادامه بدم... مصمم تر برای پیروزی... می نویسم تا یادم بمونه اینبار بر خلاف 4 سال پیش هدفی دارم که تلاش زیادی میطلبه...می نویسم تا یادم نره چه قولی به بابایی دادم... و چه بهایی حاضرم براش بدم... می خوام بگم جلوی همه ی این احساسا می ایستم تا مامان با رضایت بهم نگاه کنه و با افتخار بهم بخنده...هر حادثه ای رو به جون می خرم تا مادرم به آرزوش برسه و بتونه جواب عده ای که خیلی دلش رو به درد آوردن بده...

فردا روز شروع کلینیک هم هست...8 تا 1 بیمارستانم...بعد هم که دانشگاه... شاید بعدش اومدم و نوشتم اما اگر این روزا زیاد نبودم نگران نشید یک کم طول می کشه تا برنامه ریزیم درست شه و بدونم کی باید چیکار کنم...

به دعاتون احتیاج دارم....یا حق!

روز ششم  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 28 شهریور ماه سال 1386

سلام...

خوب به سلامتی امروزم گذشت...

روزها چقدر دارن زود میگذرن...4 روز بیشتر به شروع ترم نمونده...آخ که من چقدر استرس دارم... خدا به خیر بگذرونه...

 

صبح با تماس یکی از دوستای صمیمیم بیدار شدم...البته منتظر زنگش هم بودم....عشقش اینه وقتی زنگ بزنه که من خواب باشم و بیدارم کنه....مدتی میشد با هم حرف نزده بودیم...خلاصه یک ساعتی مشغول بودیم که مهدی اومد بالا گفت که دایی مونده پشت خط...کارم داره...زود قطع کنم!

 

خوب ما هم اطاعت امر کردیم...دایی زنگ زد....واسم یه دوست کوشولوی ناز پیدا کرده بود....صدرا پسر 3 ساله ایه که صداشم خیلی ناز بود...دایی از مادر و پدر صدرا شنیده بود که توی مهد این بچه از چیزی ترسیده و دیگه حاضر نشده اونجا بره... و بعدش هم دچار لکنت شده...دایی می خواست باهاش حرف بزنم ببینم شدت مشکلش چقدره که به مادر و پدرش کمک کنم...

 

اما صدرای نانازم واسه ی ما کلاس گذاشت و باهام حرف نزد...صداشو میشنیدم....روش نمیشد خودش باهام حرف بزنه...به مامانش می گفت که اون ازم بپرسه....وای اینقدر ناز حرف میزد که اگه کنارم بود گازش میگرفتم...خلاصه بهتر دیدم بهش اصرار نکنم....سوالایی که لازم بود رو از مادرش پرسیدم و یه اطلاعاتی که نیاز بود بدونه بهش دادم...بهش توصیه کردم بره به یکی از مراکز...اما دورادور شنیدم که این پدر و مادر سرشون شلوغه و نمیرسن...

 

خوب منم توی حرفام اصراری نکردم...دوست نداشتم هول کنن...چون خیلی شدید نبود اما اگر درست کنترل نشه می تونه خیلی بد بشه...من اخطار کردم... و به نظر من این خود مادر و پدرن که باید دنبالش رو بگیرن...اگر خودشون پیگیری کنن اونوقت هر سختی رو برای دوره ی درمان تحمل می کنن اما اگر به صرف حرفای من و یه ترس گذرا برن دنبالش با اولین فیدبک منفی از محیط قید درمان رو میزنن ... دلم واسه صدرا کوچولو غمگین شد... نمی دونم توی اون مهد چه اتفاقی افتاده که دیگه این بچه بدون مادرش جایی نمی مونه و اگه به زور تنهاش بزارن تا مدتی دچار نا روانی میشه...

 

بچه ها خیلی لطیفن...پاکن و معصوم...نباید توی مراقبت ازشون سهل انگاری کرد...وقتی به جای شادی های بی بهانه ای که انتظار میره توی دنیای همه ی بچه ها باشه، چشمای معصومی رو می بینم که که هر محبتی رو التماس می کنن...وقتی می بینم نمی تونن شادی هاشون رو به زبون بیارن...وقتی نمی تونن بی دغدغه، بی هراس، بی ترس از مسخره شدن حرف بزنن و بخندن، دلم یه دنیا می گیره...بچه ها شیرینن...آخ که من چقدر دوسشون دارم!

 

بگذریم...تا ساعت 3 خوب بودم...طبق معمول روزهای این ماه سر ساعت 3 همه توی اتاق مامان بزرگ جمع شدن...قرآن توی یک دست و رحل توی دست دیگه...قصد کردن همه با هم تا آخر ماه یه بار قرآن رو ختم کنن...تازه مامان بزرگ به علی و مهدی قول داده که اگر تا آخر ماه ادامه دادن یه هدیه ی خیلی خوب بهشون میده...اونا هم که دیگه از 10 دقیقه مونده به 3 آماده ان...منم که به هر دوشون گفتم یادتون نره نصف نصف...نه می خوام ببینم اصلا دلشون میاد به من ندن؟ تنها خوری؟ عمرا...اصلا راه نداره...یا به زبون خوش نصف نصف یا اینکه بازم به زبون خوش نصف نصف...

 

تازه هردوشونم تا الان 2 تا روزه ی کامل گرفتن....هر روز می خوان بگیرنا...اما ما نمیزاریم...اخه خیلی کوچیکن هنوز...راه های مختلف کله گنجیشکی رو پیاده می کنیم....

 

خلاصه که همزمان با شروع قرآن سرگیجه ی من شروع شد...از سحر فهمیدم دیگه انرژیم تمام شده آخه هی سردم میشد...اما دیگه از عصر سرگیجه ی شدید داشتم...اومدم بالا و دراز کشیدم تا افطار....موقع افطار هم دیگه بدتر بودم...فشارم افتاده بود....این وسط اگر بگید دایی من رو به حال خودم گذاشت نزاشت...کلا نمی تونه اذیت نکنه...خودش میگه اگه تورو حرص ندما لحظه هام نمیگذرن....همین طور رفته اومده گرفته منو زده...حالا من هی داد میزنم آقای محترم دردم میاد نکن میگه مال خودمونه غر نزن...سر میز موقع افطار هی سر به سرم میزاره....نتونستم زیاد چیزی بخورم.... اومدم توی پذیرایی بشینم میگه: خانومی اون که ازم پرسیدی کی وقتشه الانه!!! من: من چی پرسیدم؟ دایی:گفتی که کی بیارما...همونو میگم!!! من: چی رو گفتم؟؟ من کی اصلا حرف زدم؟

دایی:همون که هی اصرار میکردی دایی کی برات چایی بریزم از دست من چایی بخوری هااا!!! من توی همون حال و هوای رویاییم نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم...الکی الکی حرف میزاره تو دهن آدم....اما دلم نیومد رفتم برای همه چای ریختم اما واسه تلافی آخر از همه بهش دادم...بهم نگاه کرد و برداشت و گفت:خیلی می چسبه این چایی خوردن داره...آخ که من چقدر عاشق نگاهشم...دلم می خواست همون موقع بغلش کنم و بگم چقدر دوسش دارم...چقدر به خنده هاش به آرامشی که بهم میده به امنیتی که از حضورش دارم محتاجم...اما بازم مثل همیشه روم نشد...زود رفتم که از چشمام چیزی نخونه...وقتی دوباره اومدم با کمی فاصله روی مبل کناری بودم...تو عالمه خودم بودم که محکم یه چیزی خورد تو سرم...نگو که باز عشق فوران کرده بود و بالش رو پرت فرمودند توی سر من! فکر کنم لحظه هاش باز گیر کرده بود و بی حرص دادن من نگذشته بود...آخ از دست این گل پسر خونه!!!

 

خوندن زبان رو شروع کردم اینجور که برنامه گذاشتم تا اواسط آذر تمامش می کنم...اگر بشه که عالیه...5شنبه و شنبه هم کمک زندایی میرم مدرسه اشون...یکشنبه هم که دیگه...

 

خدایا ...مهربون ترینی...اونقدر مهربونی که نمی دونم چطور باید ازت تشکر کنم...خدایا...بزار احساست کنم...توی سادگیه دنیای همین بچه ها...خدایا...دوستت دارم...!!!

یادی از گذشته ۱  چاپ
تاریخ : سه شنبه 27 شهریور ماه سال 1386

سلام...

روز پنجم هم به خوبی گذشت....

امشب کم می نویسم چون می خوام ماجرایی که گفته بودم رو بزارم...البته دو قسمتش کردم که پشت سر هم هستن...

فقط اینکه امروز افطار هنوز بین دو مرغ عشق خونه ی ما دعوا حاکم بود...سر سفره هم نیومدن...اعصابم دیگه داشت قاطی می کرد...مامان هم خیلی ناراحت بود داشت افطار براشون می برد بالا که دیدیم خودشون اومدن پایین دایی اومد سر سفره اما زندایی گفت:سیرم. آخی مامان بزرگ مهربونم رفت اینقدر قربون صدقه ی زندایی ام رفت و جون خودشو قسم داد تا بیاد سر سفره....زندایی هم اومد و یه کم غر زد سر دایی...اما دایی هم که خودش معلوم بود تا حدی قبول کرده بود دیروز زیاده روی کرده هیچی نگفت.یعنی حتی 1 کلمه...مامان بزرگم با قربون صدقه هی رفعش می کرد...می دونستیم زندایی حتی نمی دونه علت اون همه عصبانی شدن دایی چی بوده...واسه همین وقتی دایی رفت توی اتاق سر تلفن مامان و مامان بزرگ باهاش حرف زدن... دیگه زندایی هم وقتی فهمید هیچی نگفت و خودشم شروع کرد با دایی حرف زدن و وضعیت سفید که هیچی به آرامش رنگ آبیه...بازم خدا رو شکر...خدایا به برکت این ماه و به برکت عشقی که توی دل همه هست آرامش و محبت خونه ی ما رو حفظ کن!

 

و اما...:

 

ترم 5 بودم که به اتفاق سارا و مهسا با آقای ش که سال بالایی ما هستن و اون موقع درمانگر بودن هم کلینیک شدیم...

ش پسر خودخواه و مغروری بود...اما در عین حال معلومات زیادی داشت و هر از گاهی بهمون کمک می کرد...راهنمایی هایی می کرد که شاید به جرئت بشه گفت هیچ کس بهمون نگفته بود...و ما تازه به کمک اون با الفبای رشته مون آشنا شدیم برای همین منم که توی غرور از اون چیزی کم نداشتم سعی می کردم با اخلاقش کنار بیام تا بتونم از تجربه هاش استفاده کنم...

 

ماجراهای زیادی کنار هم داشتیم...دعوا ها بحث ها و حتی خنده های زیاد...تا اون روز...

هفته ی آخر بود....دکتر لاروسا تازه از ایران رفت و ما تقریبا آماده ی تعویض کلینیک بودیم...مهسا مدتی بود اخلاقش عوض شده بود...بی مسولیتیش از همه بدتر بود...اونروزم سرپرست سر انجام کارهای کلینیک خیلی باهاش برخورد کرد و مهسا هم به جای اینکه قبول کنه تا استادم ادامه نده کاری کرد که این بحث بالا گرفت... من و سارا نمی دونستیم چیکار کنیم...واقعا واسه مهسا ناراحت شدم اما مگه جرئت داشتیم کاری کنیم...مهسا رفت توی یه اتاق دیگه و گریه می کرد...اقای ش رفت که یعنی آرومش کنه اما ما باید توی جلسه می موندیم و کارهامون رو تحویل می دادیم...

 

1 ساعت بعد خود استاد رفت با مهسا حرف زد و خلاصه که مهسا هم آروم شد...دیگه نزدیکای رفتن خونه بود من وسیله هامو جمع کردم داشتم میرفتم که یادم اومد آقای ش در رابطه با تحقیقی که من و مهسا و اون داشتیم انجام میدادیم ازم چیزی خواسته بود.برگشتم توی اتاق و داشتم جوابش رو می دادم که یه دفعه دقیقا وسط حرف زدن من و بدون توجه به اینکه هنوز جمله ام تمام نشده گفت: شما یه لحظه برید بیرون من با خانوم ن یه کاری دارم...و مهسا رو صدا کرد...

 

خیلی بهم برخورد...اجازه ی این کار رو نداشت...اونجا اتاق سرپرست بود و اون حق اینکه به من بگه برو بیرون رو نداشت من هرگز همچین حقی رو به هیچ پسر ندادم از طرفی من داشتم در مورد کار خود اون حرف میزدم...چطور جرئت کرد وسط حرف من بپره و اینو بگه...بدون اینکه چیزی بگم اومدم بیرون و به سارا گفتم من میرم توی ماشین مهسا هم که اومد شما هم بیاین...من اینجا نمی مونم...توی مسیر از شدت عصبانیت زیر لب به خودم بد وبیراه میگفتم که چرا همونجا جوابشو ندادم...فکر کرده کیه؟...زیادی خودشو تحویل گرفته...من بمیرم دیگه با این حرف نمی زنم...کارشم انجام نمیدم...

 

ش توی دانشگاه هواخواه زیاد پیدا کرده...بخاطر اطلاعات زیادی که داره و تحقیقایی که انجام داده...پسری هم هست که اهل راه دادن به دختری نیس و همین دخترا رو کنجکاو تر می کنه تا بخوان بهش نزدیک بشن...منم از زمانی که اینا رو دیده بودم ملاقات ها رو حساب شده میزاشتم تا کسی پشت سرم حرف در نیاره...اونم آدم شدیدا خودخواه و مغروری بود... و منم که از این خصلت ها اونم جلوی پسر جماعت کم نمیارم...

 

توی راه هر چی سارا و مهسا پرسیدن چی شده خستگی رو بهانه کردم ... اما عصرش به سارا گفتم...و گفتم که حاضر نیستم دیگه یک کلمه هم باهاش هم صحبت شم...

 

روز بعد جلسه ی آخر بیمارستان بود و مثلا باید همگی خوشحال می بودیم... صبح که وارد شدم سلام کرد.جواب سردی دادم و رفتم توی اتاق و تا اومدن همه بیرون نیومدم...توی جلسه اول هر چی نگاهم کرد علنا رومو بر می گردوندم اما سعی می کردم توجه کسی رو جلب نکنم ... وقتی ازم سوال کرد سرمو به کار دیگه ای مشغول می کردم یا میرفتم بیرون...سارای لوس هم که از جریان با خبر بود هی بهم می خندید ...منم هی خنده ام می گرفت اما با هر زحمتی بود جلوی خودمو می گرفتم...

 

همه رفتن توی اون یکی اتاق که حرف بزنن من موندم توی اتاق سرپرست و الکی سرم رو با پرونده ها گرم کردم...جلسه ی بعد که شروع شد سارا بهم گفت: همه رو سوال پیچ کرده ببینه تو چت شده...هی میگه خانوم خ از چی ناراحتن؟؟؟؟ (خودشم که دیگه آلزایمرو از رو برده دیگه مثلا)

... منم هیچی نگفتم...

   1      2      3      4      5    >>