سلام...
خوب به سلامتی امروزم گذشت...
روزها چقدر دارن زود میگذرن...4 روز بیشتر به شروع ترم نمونده...آخ که من چقدر استرس دارم... خدا به خیر بگذرونه...
صبح با تماس یکی از دوستای صمیمیم بیدار شدم...البته منتظر زنگش هم بودم....عشقش اینه وقتی زنگ بزنه که من خواب باشم و بیدارم کنه....مدتی میشد با هم حرف نزده بودیم...خلاصه یک ساعتی مشغول بودیم که مهدی اومد بالا گفت که دایی مونده پشت خط...کارم داره...زود قطع کنم!
خوب ما هم اطاعت امر کردیم...دایی زنگ زد....واسم یه دوست کوشولوی ناز پیدا کرده بود....صدرا پسر 3 ساله ایه که صداشم خیلی ناز بود...دایی از مادر و پدر صدرا شنیده بود که توی مهد این بچه از چیزی ترسیده و دیگه حاضر نشده اونجا بره... و بعدش هم دچار لکنت شده...دایی می خواست باهاش حرف بزنم ببینم شدت مشکلش چقدره که به مادر و پدرش کمک کنم...
اما صدرای نانازم واسه ی ما کلاس گذاشت و باهام حرف نزد...صداشو میشنیدم....روش نمیشد خودش باهام حرف بزنه...به مامانش می گفت که اون ازم بپرسه....وای اینقدر ناز حرف میزد که اگه کنارم بود گازش میگرفتم...خلاصه بهتر دیدم بهش اصرار نکنم....سوالایی که لازم بود رو از مادرش پرسیدم و یه اطلاعاتی که نیاز بود بدونه بهش دادم...بهش توصیه کردم بره به یکی از مراکز...اما دورادور شنیدم که این پدر و مادر سرشون شلوغه و نمیرسن...
خوب منم توی حرفام اصراری نکردم...دوست نداشتم هول کنن...چون خیلی شدید نبود اما اگر درست کنترل نشه می تونه خیلی بد بشه...من اخطار کردم... و به نظر من این خود مادر و پدرن که باید دنبالش رو بگیرن...اگر خودشون پیگیری کنن اونوقت هر سختی رو برای دوره ی درمان تحمل می کنن اما اگر به صرف حرفای من و یه ترس گذرا برن دنبالش با اولین فیدبک منفی از محیط قید درمان رو میزنن ... دلم واسه صدرا کوچولو غمگین شد... نمی دونم توی اون مهد چه اتفاقی افتاده که دیگه این بچه بدون مادرش جایی نمی مونه و اگه به زور تنهاش بزارن تا مدتی دچار نا روانی میشه...
بچه ها خیلی لطیفن...پاکن و معصوم...نباید توی مراقبت ازشون سهل انگاری کرد...وقتی به جای شادی های بی بهانه ای که انتظار میره توی دنیای همه ی بچه ها باشه، چشمای معصومی رو می بینم که که هر محبتی رو التماس می کنن...وقتی می بینم نمی تونن شادی هاشون رو به زبون بیارن...وقتی نمی تونن بی دغدغه، بی هراس، بی ترس از مسخره شدن حرف بزنن و بخندن، دلم یه دنیا می گیره...بچه ها شیرینن...آخ که من چقدر دوسشون دارم!
بگذریم...تا ساعت 3 خوب بودم...طبق معمول روزهای این ماه سر ساعت 3 همه توی اتاق مامان بزرگ جمع شدن...قرآن توی یک دست و رحل توی دست دیگه...قصد کردن همه با هم تا آخر ماه یه بار قرآن رو ختم کنن...تازه مامان بزرگ به علی و مهدی قول داده که اگر تا آخر ماه ادامه دادن یه هدیه ی خیلی خوب بهشون میده...اونا هم که دیگه از 10 دقیقه مونده به 3 آماده ان...منم که به هر دوشون گفتم یادتون نره نصف نصف...نه می خوام ببینم اصلا دلشون میاد به من ندن؟ تنها خوری؟ عمرا...اصلا راه نداره...یا به زبون خوش نصف نصف یا اینکه بازم به زبون خوش نصف نصف...
تازه هردوشونم تا الان 2 تا روزه ی کامل گرفتن....هر روز می خوان بگیرنا...اما ما نمیزاریم...اخه خیلی کوچیکن هنوز...راه های مختلف کله گنجیشکی رو پیاده می کنیم....
خلاصه که همزمان با شروع قرآن سرگیجه ی من شروع شد...از سحر فهمیدم دیگه انرژیم تمام شده آخه هی سردم میشد...اما دیگه از عصر سرگیجه ی شدید داشتم...اومدم بالا و دراز کشیدم تا افطار....موقع افطار هم دیگه بدتر بودم...فشارم افتاده بود....این وسط اگر بگید دایی من رو به حال خودم گذاشت نزاشت...کلا نمی تونه اذیت نکنه...خودش میگه اگه تورو حرص ندما لحظه هام نمیگذرن....همین طور رفته اومده گرفته منو زده...حالا من هی داد میزنم آقای محترم دردم میاد نکن میگه مال خودمونه غر نزن...سر میز موقع افطار هی سر به سرم میزاره....نتونستم زیاد چیزی بخورم.... اومدم توی پذیرایی بشینم میگه: خانومی اون که ازم پرسیدی کی وقتشه الانه!!! من: من چی پرسیدم؟ دایی:گفتی که کی بیارما...همونو میگم!!! من: چی رو گفتم؟؟ من کی اصلا حرف زدم؟
دایی:همون که هی اصرار میکردی دایی کی برات چایی بریزم از دست من چایی بخوری هااا!!! من توی همون حال و هوای رویاییم نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم...الکی الکی حرف میزاره تو دهن آدم....اما دلم نیومد رفتم برای همه چای ریختم اما واسه تلافی آخر از همه بهش دادم...بهم نگاه کرد و برداشت و گفت:خیلی می چسبه این چایی خوردن داره...آخ که من چقدر عاشق نگاهشم...دلم می خواست همون موقع بغلش کنم و بگم چقدر دوسش دارم...چقدر به خنده هاش به آرامشی که بهم میده به امنیتی که از حضورش دارم محتاجم...اما بازم مثل همیشه روم نشد...زود رفتم که از چشمام چیزی نخونه...وقتی دوباره اومدم با کمی فاصله روی مبل کناری بودم...تو عالمه خودم بودم که محکم یه چیزی خورد تو سرم...نگو که باز عشق فوران کرده بود و بالش رو پرت فرمودند توی سر من! فکر کنم لحظه هاش باز گیر کرده بود و بی حرص دادن من نگذشته بود...آخ از دست این گل پسر خونه!!!
خوندن زبان رو شروع کردم اینجور که برنامه گذاشتم تا اواسط آذر تمامش می کنم...اگر بشه که عالیه...5شنبه و شنبه هم کمک زندایی میرم مدرسه اشون...یکشنبه هم که دیگه...
خدایا ...مهربون ترینی...اونقدر مهربونی که نمی دونم چطور باید ازت تشکر کنم...خدایا...بزار احساست کنم...توی سادگیه دنیای همین بچه ها...خدایا...دوستت دارم...!!!