شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
؟؟؟  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 31 مرداد ماه سال 1386

دلم خیلی گرفته.............

جز اینم هیچی نمی تونم بگم!!!

  چاپ
تاریخ : دوشنبه 29 مرداد ماه سال 1386

نه خدا وکیلی کجای پیشونیه من نوشته شده که خنده واسه دلم حرومه؟؟؟

نه جان من یکی بهم بگه آخه چرا تا یک کم می خوام شاد باشم و احساس اطمینان کنم زمین و زمان هم دست میشن و منو می پیچونن؟؟؟

 

امروز تمام مدت داشتم فقط به همین سوال فکر می کردم...اینکه نشده تا حالا دلم قرص و محکم شاد باشه....همیشه یه سایه این وسط وجود داشته...جالب تر هم اینه که کمکم هم نمی کنه تا این سایه هه نا پدید بشه....تازه بهش دامن هم می زنه...

 

عجبا...!!! خوب اگر دوست داشتن، دوست داشتنه که باید یه کاری کنه من آروم باشم....این چجورشه الان؟؟؟

 

نه، همون! فکر کنم قسمت نیست.... خدا نمی خواد .... والله اون بینوا هم که حتما تقصیری نداره که.... اصلا می دونی چیه...مشکل این نوجوان های دوره ی جدیده...خدایی ما بچه های خوبی بودیما.... کی ما اینقدر رو داشتیم؟؟؟

 

حالا از همه ی اینا که بگذریم سخن دوست خوش تر است! :دی

حالا کدوم دوست رو دیگه بی خیال ...

 

صبح دلم حسابی پر بود. غصه داشتم دریا دریا...یاد خوشی های قبلم افتادم.یاد اینکه قرار بود با دلیل و بی دلیل بخندم به هر چی توی این دنیاست که اول و آخر همه چیز یه بازیه....

دیدم نمیشه بشینم غصه بخورم که آخ آخ دیدی اینو بهم گفت؟ دیدی با اون چطور حرف زد؟ دیدی حرفامو نشنید؟؟... بابا بی خیال .... اگر خودم به فکر خودم نباشم هیچ کس دیگه هم نمی تونه به فکرم باشه...من واقعا حوصله اینو ندارم بشینم یه گوشه و غصه ی حرفا و کارای دیگران رو بخورم... می خوام شاد باشم و بی دغدغه...که سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش حافظا!

 

عشق و دوست داشتن قابل ستایشه...مقدسه...منم ارزشش رو خوب می دونم. اما این موقعیتی نیست که من برم دنبال عشق...اونه که باید بیاد و امتحان بشه...می دونم خودخواهیه....اما شرمنده ی همگی من مردادیم و خودخواهی توی وجودمه...میگی نه از مامانم بپرسید

 

دل من کوچیک تر و کم طاقت تر از اونی شده که بخواد کسی رو واسه خودش نگه داره.... اگر عاشقی هست خودش باید بیاد و بخواد بمونه...

 

تازه من از اول اولشم اصلا سیاست های زنونه رو بلد نبودم....نه بلد بودم کی دعوا کنم...کی قهر کنم... یا حتی کی قربون صدقه برم....خوب بعضی افراد بعضی خصوصیت ها رو ندارن دیگه... من همین جوریم که می بینی....ناراحتیم مشخصه...شادیم هم همین طور...صاف صافم....از این موضوع هم نگران نیستم درسته که شاید در قاپیدن دل پسران مردم بسیار بد عمل کنم اما اصولا از اساس با این قاپیدن مخالفم!!!

 

حالا جدای از این حرفا که روی دلم سنگینی می کردن از صبح تا حالا...امروز عصر با مهسا و شوهرش رفتیم بیرون و بعدم که شام مهمونشون بودم...تولد بود دیگه....خیلی خوش گذشت...مثلا سر کارم گذاشته بودن....واسم یه کتاب شعر بچه ها مخصوص گروه سنی الف یه پسونک کوشولو اما ناز و صولتی و یه خمیر دندون بچه گونه گرفته بودن!!!!

 

تااااااااازه من از هیچ کدوم تعجب نکردم...انتظارش می رفت!!! آخه خودمم سر تولد مهسا اونا رو سر کار گذاشتم:دی

موقع شام هم دست بهروز لرزید و یه دفعه لیوان نوشابه ریخت...روی مانتوی منو اون کتابه و کل میز.... دیگه حالا اگر کسی تونست من و مهسا رو آروم کنه...اولش جیغ کشیدیم بعدم زدیم زیر خنده.... بهروز بینوا سرخ شده بود....

 

شب به یاد ماندنی بود....خوشحالم که من و مهسا همچنان با همیم...هر چند بارها و بارها دوستیمون با خطر مواجه شده اونم به خاطر تفاوت دیدمون به مسولیت و کار... والله توی دوستی با هم مسئله ای نداریم...

 

الانم که در حین نوشتن این پست بودم م زنگ زد...سعی کردم حرفی از دیشب نزنم تا به خیال خودش شادیشو به غم تبدیل نکنم...اگر اون دوست داره همش بخنده مگه من بخیلم؟؟؟

 

من می تونم اونی نباشم که هستم و کسی هم نمی تونه بهم ایراد بگیره...خلاصه اش اینکه تصمیم ندارم بهش سخت بگیرم....می خوام فقط یه بیننده باشم...نظر نمی دم...تا زمانی که وقتش بشه و اون زمان دیگه توجیهی هم پذیرفته نمیشه...چون دیگه زمانی برای صبر نمی مونه....

فکر کنم بسه دیگه.....من بلوم فهلا...دوستت دارم پدر!

تولدم مبارکه!  چاپ
تاریخ : یکشنبه 28 مرداد ماه سال 1386

توجه توجه:

اینجانب همین جا رسما به استحظار شما می رسانم که حدود 1 ساعت است پا به این دنیای فانی نهاده ام و تا اندکی دیگر مرا پیش مامانیم خواهند برد...

 

دیشب یه عالمه مهمان داشتیم....اومده بودن تولد من رو تبریک بگن.منم که بی جنبه....

 

بعد از رفتنشون اومدم بالا...در حال تفکر بودم. م یه چیزایی گفته بود که ناراحت شده بودم....البته این روزا اصلا ناراحت شدن من دور از انتظار نیست...داشتم به حرفاش فکر می کردم که تلفن زنگ زد...

 

صدا به نظرم آشنا نبود...بعد از چند کلمه حرف زدن فهمیدم استادمه

کی باورش میشد بهم زنگ بزنه؟؟؟

 

آی خوشحال شده بودم....خلاصه که بهم گفت خودش یه مشکل کوچیک توی صداش پیش اومده که برای پیشگیری مجبوره ساعت کاریش رو کم کنه و یه مدت استراحت صوتی باشه در عین حال نمی خواد مریض هاشو توی این مدت از دست بده....و....اینکه کار منو قبول داره و می خواد این مدت من برم جاش کار کنم.... و بعدا هم همونجا من رو نگه داره....

 

روز تولد آدم و یک پیشنهاد کاریه خوب....چی بهتر از این؟؟؟؟؟؟؟؟

 

یاد بابایی افتادم....یاد اینکه هر سال یه هدیه بهم میده روز تولدم....و می دونم اینم کار خودشه...

 

امروز ساعت 3.5 باید برم اونجا....کارش سنگینه...اما می خوام امتحانش کنم....مجبورم چند سال سختی بکشم تا جا بیفتم هم تجربه پیدا کنم هم شناخته بشم...

 

مهسایی دعوتم کرد که عصر با شوهرش بریم بیرون...امروز نمی تونستم آخه قراره با چند تا از دختر خاله هام بریم بیرون....نمی دونم چی شده همه هی دعوتم می کنن بیرون!!!! ما که اصلا خبر نداشته بیدیم که تولدمام می باشد....

 

دیشب ساعت 1 هم م برام تولد گرفت....خیلی دوست داشتنی بود....

 

تازشششم 5 شنبه شب خاله اینا تهران برام جشن گرفتن و حسابی سوپرایزم کردن....همه حتی ر هم برام هدیه گرفته بود...دیگه واقعا از اون انتظار نداشتم....

 

به قول عمو امسال باید برم یه بوتیک بزنم

 

خوب دیگه من برم کم کم آماده شم برم....راستی بهتره اینجا هم دوباره از پدر تشکر کنم که همیشه اینقدر به من محبت دارن و بابت اون هدیه ی تولد هم بگم به عمرم هدیه ای به این با ارزشی نگرفتم...هر لبخندی که روی لب معصومه بشینه یه لذت بی پایان برای من حساب میشه..

و از دوست عزیزم دیواری! که همیشه به من محبت داره....

امیدوارم روزهای تولدتون بتونم جبران کنم....

شاد شاد شاد باشید!

   1      2      3      4      5      6    >>