آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دلم گرفت!  چاپ
تاریخ : یکشنبه 31 تیر ماه سال 1386

دیشب نفهمیدم چرا یه دفعه از این رو به اون رو شدم...راستش خ رو دیدم و شروع کردیم به حرف زدن یک کم که گذشت بهم گفت که کم کم داره ازدواج می کنه منم کلی ذوق کردم و بهش تبریک گفتم خوشحال شد می گفت من دختر خوش قلب و مهربونیم...نمی دونم چرا اینو گفت آخه من در مورد اون هیچ وقت مهربون نبودم از دانشگاه و بچه ها پرسید از قبولی های ارشد امسال...من اطلاعی نداشتم اما یه سری چیزای دیگه که می دونستم رو براش تعریف کردم هر دو یاد سال پیش افتادیم یاد بیمارستان و تمام شیطنت هامون یاد درد و دل هایی که کرده بودیم . می گفت پارسال تلخ ترین سال زندگیش بوده.این رو می دونستم. خیلی اذیتش کرده بودن. همیشه از من می خواست واسش دعا کنم.از مامان پرسید و خیلی سلام رسوند...هنوز روزی که با مامان حرف زده بود رو به خاطر داشت اون روز خیلی خوشحال بود...منم از نامزدش پرسیدم. برام جریانش رو تعریف کرد اسمش رو خودم حدس زدم و بعدم بهش گفتم: خیلی بی معرفتی باید زودتر بهم می گفتی...گفته دوشنبه عقدشونه...واسشون خیلی دعا کردم...امیدوارم انتخاب درستی باشه و زندگیشونو اونطور که درسته بسازن...بعدشم شروع کرد از من تعریف کردن...نمی خواستم اینکار رو بکنه...دلتنگش می شدم...نمی دونم چرا هر کی ازدواج می کنه تغییر می کنه....انگار اینجور که معلومه لازمه ی ازدواجه...برای همین وقتی دوستام ازدواج می کنن دلم برای روزهای قبلش تنگ میشه...چقدر با هم خوش بودیم...

در همین حال بودم که مامان اومد و یه دفعه با عصبانیت باهام برخورد کرد.اصلا نفهمیدم واسه چی...اما چون خودم خیلی ناراحت بودم گفتم:مامان من کار بدی نمی کنم خودم می دونم دارم چیکار می کنم شما کار نداشته باشید.هنوز از جریان صبح دلگیر بودم...نمی دونم چرا یک کم برخوردشو باهام تغییر نمیده...من می دونم اون حق داره. مادره. هر چی بگه همونه اما چرا وقتی می بینه من از لحن تحمیلی بدم میاد یه جور دیگه نمیگه...چرا هیچ وقت آروم باهام حرف نمیزنه...من اصلا راضی نیستم که دیشب اون جواب رو دادم اما آخه اونم باید یک کم درک کنه که حتی شده ظاهری اما بزاره به اختیار خودم...بزاره حداقل فکر کنم خودمم که دارم انتخاب می کنم...اگه اینجور پیش بره هرگز نمی تونم خودم واسه خودم تصمیم بگیرم...اما چیکار می تونم بکنم...دیشب خیلی حالم گرفت اون زندگیشو پای من گذاشت  حالا حق داره زندگیه من رو طلب کنه حق داره به جای من تصمیم بگیره حق داره هر چی میگه گوش کنم من خیلی وقته تصمیم گرفتم فقط واسه اون زندگی کنم پس نباید ناراحت باشم مسلما اونم بد من رو که نمی خواد نگرانمه اما کاش قبول می کرد همیشه بد و خوب از نظر هر دو مون یکی نیست من باید یاد می گرفتم خودم باشم...اما بی خیال!

تازه از ظهر هم دلم پر بود یکی از دوستان قدیمی مو دیدم خیلی ناراحت به نظر میرسید یکسالی میشه عقد کرده بود اونم با کسی که خیلی دوستش داشت اما دوست من که قبل از اون یه شکست عشقی رو تجربه کرده بود دیگه نتونست کسی رو دوست داشته باشه و صرفا برای اینکه دل اینو نشکونه قبول کرد باهاش ازدواج کنه و حالا با مسائل واقعی ازدواج آشنا شده بود مسائلی که احتیاج به صبر داشت اما اون بدون علاقه چطور می تونست صبور باشه؟؟؟...باهاش خیلی حرف زدم قبل از ازدواجش هم همینطور...من بهش گفته بودم کار صحیحی نیست اما گوش نکرد...آدم توی زندگیش هرگز نباید احساسش رو سرکوب کنه واللا یه جایی ضربه می خوره...اما حالا که دیگه تمام شده بود نمی شد حرفی از گذشته بزنم .فقط سعی کردم آرومش کنم و ازش بخوام منطقی باشه...هر چی می دونستم بهش گفتم و اونم گفت باید فکر کنم توصیه کردم برن پیش یک مشاور. قبول کرد.اونم می خواست زندگیش آروم باشه...می خواست از طرف مقابلش مطمئن باشه...می دونم اگر سعی کنن موفق میشن هر دوشون خوبن فقط باید یاد بگیرن چطور با هم ارتباط برقرار کنن باید درون هم رو بشناسن و این زمان زیادی می بره... واسش ناراحت بودم همه ی حواسم پیش اونه...من خیلی دوسش دارم دوست دارم همیشه شاد باشه...خدایا خودت به همه ی اونایی که ازدواج می کنن کمک کن بهترین زندگی رو بسازن. مهم نیست زندگیه مرفهی داشته باشن یا نه، فقط کمکشون کن از بودن با هم لذت ببرن و همدیگرو آروم کنن!...

  چاپ
تاریخ : شنبه 30 تیر ماه سال 1386

تا توانی رفع غم از چهره غمناک کن

در جهان گریاندن آسانست٬ اشکی پاک کن...

 

 

سلام...

امروز رفته بودم کلینیک....عمرا فکر نمی کردم به این زودی دلم بخواد دوباره برم...آخه هنوز حتی 1 هفته هم از تعطیل شدنم نمی گذره...اما رفتم...شاید به شوق مستقل کار کردن و اینکه قراره واسه خودم کار کنم نه یه سرپرست بالا سرم باشه و به فکر نمره بندازتم.

خوب ای بد نبود...یک کم حوصله ام سر رفت اما یه چند تایی رو واسه 2 شنبه نوبت دادم که بیان...می خوام صبح ساعت 8 برم تا 10:30 یا 11 نهایتش دیگه.بلاخره نباید خودمو خسته کنم دیگه....

می خوام کلاس زبان هم برم اما نمی دونم کجا برم از بس که تنبلما همه اش دنبال یه جایی ام که نزدیک باشه...

تااااااااااااازه از همه ی اینا که بگذریم میرسم به کنکور سال بعد...واییییییی....کارشناسی ارشد....باید واسه اونم شروع کنم به خوندم...نمی دونم چی بخونم یا اصلا چطور بخونم اما می دونم که باید آروم آروم شروع کنم....ترم آینده هر روز هفته باید برم کلینیک و فرصت کمی واسه خوندن ارشد می مونه

صبح که از کنار هتل عباسی رد شدم یه لحظه یه پراید سفید رو روبروم دیدم نگاه نکردم ببینم کیه یا اصلا چجوریه اما توی ذهنم یاد روزی افتادم که دقیقا م رو در همین نقطه دیدم منتظرم بود البته بگذریم که اون اول دیر کرده بود و من رفته بودم و دوباره برگشتم...چقدر اونروز بهمون خوش گذشت...چقدر از دستش خندیدم...

اصلا از یاد این خاطره ناراحت نشدم...حتی دلم هم تنگ نشد فقط این خاطره یادآوری شد بهش خندیدم و از اینکه خاطرات زیبایی دارم خوشحال شدم بعد هم رفتم دنبال زندگیم...حال می کنی بیخیالی رو؟؟؟....خدایی اینکه چم شده رو نمی دونم اما اصلا توی تریپ احساس نیستم و از همینم حسابی راضیم...همه چیز خوبه خوبه...زندگی رو هم دوست دارم...

امروز ح هم بهم زنگ زد و تا صدامو شنید قطع کرد می دونم با همه ی اتفاقا اما دلش برام تنگ میشه نگرانم میشه و نمی تونه بیخیال شه...بعدشم بهم اس ام اس داد منم شوخی شوخی جواب دادم خواستم یک کم بخنده دلم برای خنده هاش تنگ شده بود هر چند نمیشنیدم اما می تونستم حسش کنم.خلاصه که اینجویاس...

خوب دیگه بسه فکر کنم...زیاد طولانی شد...فهلا

  چاپ
تاریخ : جمعه 29 تیر ماه سال 1386

سلام پدر...!!!

دیشب دلم هوایی شده بود باز...دلم حسابی بابایی رو می خواست و دستم از همه جا کوتاه بود...چرا میگن مرده ها دستشون از دنیا کوتاهه؟؟؟آخه اونا که هر موقع بخوان ما رو می بینن پس ما چی بگیم که اینقدر محدود زمان و مکانیم و دیگه حتی یکبار هم نمی تونیم کسانی که دوست داشتیم و از دست دادیم رو ببینیم؟؟؟

پدر یه سوال؟...وقتی منم بمیرم بابایی رو می بینم؟یعنی منظورم اینه که توی اون دنیا آدما همدیگرو می بینن؟ اگر می بینن همدیگرو میشناسن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی من می تونم امیدوار باشم که اونجا ببینمش؟؟؟

بگذریم...می خواستم بگم دیشب بعد از کلی گریه زاری یاد شما افتادم یاد مهربونیاتون یاد اینکه مثل یه پدر نگرانم هستید واسم دعا می کنید و تنهام نمیزارید...دیدم اگر بیش از این گریه کنم نا شکریه خدا شما رو زمانی به من داد که در اوج بی قراری واسه بابایی بودم...اونروزا حال و هوام خیلی بد بود اما به مرور بهتر شدم...و این از لطف حضور شما بود...

وقتی باهاتون آشنا شدم همه چیز برام عجیب بود حتی تاریخ ساخت وبلاگتون...اونم آذر ماه بود...همون ماهی که من شروع کرده بودم...نوشته های اولتون رو خوندم و نمی دونم چرا حس عجیبی به من می داد...حس پدرم رو...و من خیلی ترسیدم...یادمه دومین یا سومین نوشته ای که برای من نوشته بودید همراه عکس دختری بود که بعد ها فهمیدم خواهر زاده شماست....اما نمی دونید لحظه ی اولی که اون عکس رو دیدم چه حالی شدم...اون عکس شباهت زیادی با دوران نوجوانی من داشت...من حتی عکسی دارم که با یه تفاوت کوچیک میشه گفت شبیه همون عکسه... همون موها همون چشمها و همون نگاه...اونشب دلم از بابام پر بود....از اینکه نمی یاد به خوابم من ببینمش...توی دلم باهاش قهر کرده بودم...چرا من نمی تونستم عین این همه دختر دیگه بابام رو کنارم داشته باشم؟؟؟...وقتی اون عکس رو دیدم لرزیدم....می گفتم:شما چطور تونستید عکس من رو پیدا کنید؟ آخه شما که من رو نمیشناسید از کجا فهمیدید من این شکلی هستم؟ این یعنی چی؟؟؟

واییییی بابا سعییییییییییید....!!!! و بعد دیگه نشد جلوی گریه ام رو بگیرم...این عکس دقیقا توی اون روز واسه من یه نشانه بود...اون موقع نمی تونستم فکر کنم که عکس یک دختر دیگه است...و دلم می خواست بگم فقط کار بابایی منه که عکسم اینجاست.......

برای همینه که هنوزم از نگاه کردن بهش می ترسم...من همون روز اون عکس رو کپی کردم و بارها دیدم...تا اینکه شما گفتید اون خواهر زاده شماست...دایی.... و این واژه برای من چقدر عزیزه... برای من و در زندگیه من دایی چیزی از پدر کم نداره...دایی یعنی اوج عشق یعنی نهایت از خود گذشتن...

دایی منهم خواهر زاده ای داره که براش از جونش مایه گذاشته...و باز هم شگفت زده بودم که چرا شما هم از خواهر زاده تون می گید...شاید یه رویا باشه اما من همه رو به پدرم نسبت دادم...اونه که شما رو به من هدیه کرد...و برای همینه که می ترسم این دنیای مجازی به دنیای واقعی تبدیل شه و تمام شیرینیش تغییر کنه...

اما شما شدید پدر من...و بدونید من هرگز بدون اینکه احساسم واقعی باشه نمی تونستم نام پدر رو روی شما بزارم...اگر پدرم هستید باور کنید قلبم شما رو پدر می دونه...!

خوب...می خوام یادمان لحظه هامو با شما قسمت کنم...فقط شما....میام و می نویسم...نمی دونم از چی یا کی...اما برای شما می نویسم...همون طور که برای بابایی می نویسم...

می دونم نام پدر برای ما شده یه واژه ی غمگین و پر از دلتنگی...اما من به حضور شما ایمان دارم!

 

                                                                                       دختر شما

   1      2      3      4      5    >>