دیشب نفهمیدم چرا یه دفعه از این رو به اون رو شدم...راستش خ رو دیدم و شروع کردیم به حرف زدن یک کم که گذشت بهم گفت که کم کم داره ازدواج می کنه منم کلی ذوق کردم و بهش تبریک گفتم خوشحال شد می گفت من دختر خوش قلب و مهربونیم...نمی دونم چرا اینو گفت آخه من در مورد اون هیچ وقت مهربون نبودم از دانشگاه و بچه ها پرسید از قبولی های ارشد امسال...من اطلاعی نداشتم اما یه سری چیزای دیگه که می دونستم رو براش تعریف کردم هر دو یاد سال پیش افتادیم یاد بیمارستان و تمام شیطنت هامون یاد درد و دل هایی که کرده بودیم . می گفت پارسال تلخ ترین سال زندگیش بوده.این رو می دونستم. خیلی اذیتش کرده بودن. همیشه از من می خواست واسش دعا کنم.از مامان پرسید و خیلی سلام رسوند...هنوز روزی که با مامان حرف زده بود رو به خاطر داشت اون روز خیلی خوشحال بود...منم از نامزدش پرسیدم. برام جریانش رو تعریف کرد اسمش رو خودم حدس زدم و بعدم بهش گفتم: خیلی بی معرفتی باید زودتر بهم می گفتی...گفته دوشنبه عقدشونه...واسشون خیلی دعا کردم...امیدوارم انتخاب درستی باشه و زندگیشونو اونطور که درسته بسازن...بعدشم شروع کرد از من تعریف کردن...نمی خواستم اینکار رو بکنه...دلتنگش می شدم...نمی دونم چرا هر کی ازدواج می کنه تغییر می کنه....انگار اینجور که معلومه لازمه ی ازدواجه...برای همین وقتی دوستام ازدواج می کنن دلم برای روزهای قبلش تنگ میشه...چقدر با هم خوش بودیم...
در همین حال بودم که مامان اومد و یه دفعه با عصبانیت باهام برخورد کرد.اصلا نفهمیدم واسه چی...اما چون خودم خیلی ناراحت بودم گفتم:مامان من کار بدی نمی کنم خودم می دونم دارم چیکار می کنم شما کار نداشته باشید.هنوز از جریان صبح دلگیر بودم...نمی دونم چرا یک کم برخوردشو باهام تغییر نمیده...من می دونم اون حق داره. مادره. هر چی بگه همونه اما چرا وقتی می بینه من از لحن تحمیلی بدم میاد یه جور دیگه نمیگه...چرا هیچ وقت آروم باهام حرف نمیزنه...من اصلا راضی نیستم که دیشب اون جواب رو دادم اما آخه اونم باید یک کم درک کنه که حتی شده ظاهری اما بزاره به اختیار خودم...بزاره حداقل فکر کنم خودمم که دارم انتخاب می کنم...اگه اینجور پیش بره هرگز نمی تونم خودم واسه خودم تصمیم بگیرم...اما چیکار می تونم بکنم...دیشب خیلی حالم گرفت اون زندگیشو پای من گذاشت حالا حق داره زندگیه من رو طلب کنه حق داره به جای من تصمیم بگیره حق داره هر چی میگه گوش کنم من خیلی وقته تصمیم گرفتم فقط واسه اون زندگی کنم پس نباید ناراحت باشم مسلما اونم بد من رو که نمی خواد نگرانمه اما کاش قبول می کرد همیشه بد و خوب از نظر هر دو مون یکی نیست من باید یاد می گرفتم خودم باشم...اما بی خیال!
تازه از ظهر هم دلم پر بود یکی از دوستان قدیمی مو دیدم خیلی ناراحت به نظر میرسید یکسالی میشه عقد کرده بود اونم با کسی که خیلی دوستش داشت اما دوست من که قبل از اون یه شکست عشقی رو تجربه کرده بود دیگه نتونست کسی رو دوست داشته باشه و صرفا برای اینکه دل اینو نشکونه قبول کرد باهاش ازدواج کنه و حالا با مسائل واقعی ازدواج آشنا شده بود مسائلی که احتیاج به صبر داشت اما اون بدون علاقه چطور می تونست صبور باشه؟؟؟...باهاش خیلی حرف زدم قبل از ازدواجش هم همینطور...من بهش گفته بودم کار صحیحی نیست اما گوش نکرد...آدم توی زندگیش هرگز نباید احساسش رو سرکوب کنه واللا یه جایی ضربه می خوره...اما حالا که دیگه تمام شده بود نمی شد حرفی از گذشته بزنم .فقط سعی کردم آرومش کنم و ازش بخوام منطقی باشه...هر چی می دونستم بهش گفتم و اونم گفت باید فکر کنم توصیه کردم برن پیش یک مشاور. قبول کرد.اونم می خواست زندگیش آروم باشه...می خواست از طرف مقابلش مطمئن باشه...می دونم اگر سعی کنن موفق میشن هر دوشون خوبن فقط باید یاد بگیرن چطور با هم ارتباط برقرار کنن باید درون هم رو بشناسن و این زمان زیادی می بره... واسش ناراحت بودم همه ی حواسم پیش اونه...من خیلی دوسش دارم دوست دارم همیشه شاد باشه...خدایا خودت به همه ی اونایی که ازدواج می کنن کمک کن بهترین زندگی رو بسازن. مهم نیست زندگیه مرفهی داشته باشن یا نه، فقط کمکشون کن از بودن با هم لذت ببرن و همدیگرو آروم کنن!...




