خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 31 خرداد ماه سال 1386

امروز امتحان داشت.

به من روز دقیقشو نگفته بود. اتفاقی فهمیدم!

هرچند نمی دونم اگر از قبل می دونستم واسم تفاوتی داشت یا نه!

مادر بزرگ همیشه در مورد اون سر به سرم میزاره.

فکر می کنه احساسی نسبت بهش دارم...اما خودم واقعا نمی دونم

گاهی وقتا انسان بزرگی می بینمش و گاهی نه!

گاهی خصوصیات اخلاقیش رو دوست دارم و گاهی شدیدا دلخور میشم

اما با یه چیز خوب کنار اومدم: اینکه هر کسی همونطوره که هست

ما هم باید همون جوری بپذیریمش.اگر نمی تونیم باهاش بسازیم اشکال از اون نیست.

امروز توی دلم خیلی واسش دعا کردم.اگه بشنوم قبول شده از جون و دل خوشحال میشم

اما نه برای اینکه احساس خاصی بهش دارم.فقط برای اینکه می دونم استحقاقش رو داره

برای اینکه واسش خیلی زحمت کشید. برای اینکه من بهتر از همه می دونم با چه سختی به اینجا رسید که حالا حرفش حداقل برای من که زیر بار حرف حتی استادا نمیرم حکم سنده!

دوست دارم شادیه قبولیش رو ببینم...نمی دونم امکانش هست یا نه!

فقط......دلم می خواد همیجا پیش خودمون بمونه. می دونم خودخواهیه.

اما وجودش بهم اعتماد به نفس میده. و واسه هممون بهترین استاده!

خدایا خودت کمکش کن هر چی براش بهترینه پیش بیاد.

۱۴  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 24 خرداد ماه سال 1386

به تماشا سوگند...و به آغاز کلام....

 

                                              واژه ای در قفس است!!!

۱۳  چاپ
تاریخ : یکشنبه 13 خرداد ماه سال 1386

داغونه داغونم.

فشار درسا خیلی زیاد شده.استرسش هم که دیگه از خودش شدیدتر.چیزی به پایان ترم نمونده و من هنوز یک عالمه کار دارم.درسای این ترم حسابی سخت شدن و من موندم که چطور باید بخونمشون.

شبا همش خواب امتحانا رو می بینم.اعصابم خیلی ضعیف شده.دلم می خواد مثل قبل بهترین باشم اما نمی دونم میشه یا نه؟

گاهی اینقدر قاطی می کنم که حتی حوصله ی خودمم ندارم.دیگه بعد از این 3 سال بچه ها با روحیه ام آشنا شدن و می دونن چطور باهام برخورد کنن و این خودش خیلی خوبه.

 

خیلی وقتم هست که حال نوشتن هم ندارم.دفترم اینقدر خالی مونده که دلم نمی یاد برم سرش.

از همه ی اینا بدتر...

مدتیه اونم مثل قبل نیست.همش حرف از رفتن میزنه و نمی دونه این حرف برای من چه معنایی داره

نمی دونم شاید اونم دوست داره اینجوری واکنش من رو ببینه اما چرا به احساس من شک داره؟

مگه نگفت منو میشناسه؟مگه نه اینکه معنیه احساس من رو بهتر از همه درک می کرد؟ پس این همه حرف از رفتن برای چیه؟ که من یک بار دیگه شکست بخورم؟

نمی دونم فقط یه حسی بهم میگه شاید من بیش از حد اذیتش کردم شاید راهی جز رفتن براش نزاشتم

شاید حرفای من تلخ تر از انتظار اون بود.شاید من با کسی که او فکر می کرد بیش از این ها فاصله داشتم

شاید من نتونستم دختر رویاهاش باشم اما کاش اینو می دونست که من برای تک تک حرفها و احساساتش ارزش قائل بودم کاش می دونست دوستش دارم...کاش من رو توی دوراهیه رفتن و موندن به رفتن تشویق نمی کرد.

خدایا....یک بار دیگه بهم این قدرت رو بده تا درست تصمیم بگیرم.

   1      2      3    >>