امروز امتحان داشت.
به من روز دقیقشو نگفته بود. اتفاقی فهمیدم!
هرچند نمی دونم اگر از قبل می دونستم واسم تفاوتی داشت یا نه!
مادر بزرگ همیشه در مورد اون سر به سرم میزاره.
فکر می کنه احساسی نسبت بهش دارم...اما خودم واقعا نمی دونم
گاهی وقتا انسان بزرگی می بینمش و گاهی نه!
گاهی خصوصیات اخلاقیش رو دوست دارم و گاهی شدیدا دلخور میشم
اما با یه چیز خوب کنار اومدم: اینکه هر کسی همونطوره که هست
ما هم باید همون جوری بپذیریمش.اگر نمی تونیم باهاش بسازیم اشکال از اون نیست.
امروز توی دلم خیلی واسش دعا کردم.اگه بشنوم قبول شده از جون و دل خوشحال میشم
اما نه برای اینکه احساس خاصی بهش دارم.فقط برای اینکه می دونم استحقاقش رو داره
برای اینکه واسش خیلی زحمت کشید. برای اینکه من بهتر از همه می دونم با چه سختی به اینجا رسید که حالا حرفش حداقل برای من که زیر بار حرف حتی استادا نمیرم حکم سنده!
دوست دارم شادیه قبولیش رو ببینم...نمی دونم امکانش هست یا نه!
فقط......دلم می خواد همیجا پیش خودمون بمونه. می دونم خودخواهیه.
اما وجودش بهم اعتماد به نفس میده. و واسه هممون بهترین استاده!
خدایا خودت کمکش کن هر چی براش بهترینه پیش بیاد.




