دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
تولد (م)  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1386

امشب شب تولدته!

از صبح تو فکرت بودم اما یادم نبود که تولدته.کلافه بودم.بی حوصله بودم

اما شاید چند دقیقه ای بیشتر نمی گذره که یادم اومد تولدته.

یکسال پیش این موقع چه حالی بودم.توی چه فکرایی بودم.نگران شرایطت.

نگران اینکه از پسش بر بیای.روت چه حساب هایی که نمی کردم.

و دنبال چه ترفندهایی بودم تا یه هدیه ی قشنگ بهت بدم.

یادت میاد ۲ سال پیش بهت چی دادم؟؟؟یه ساعت.که خودم خیلی دوسش داشتم.

یادمه دستت کردی و من چقدر خوشحال بودم که از چیزی که بهت دادم خوشت اومده.

چه سخت بود هدیه خریدن برات.نمی دونستم چی بخرم.تمام پاساژها رو زیر و رو کردم.

از همه می پرسیدم و نهایتا اونو خریدم.

می دونستم یه روز میشینم و اون خاطره ها رو یادآوری می کنم اما باورم نمی شد یه بار دیگه اونقدر تلخ از هم جدا شیم که بترسم ازت حرف بزنم.

یاد تمام خنده هامون بخیر. یاد عالی قاپو.چهل ستون.یاد تمام قدم هایی که توی میدون امام کنار هم برداشتیم.یاد سفیر با همه ی خاطره های با مزه اش.

یاد قشم.سینما دریا...زیتون...یاد هر چیزی که خاطره ای از تو برام تداعی می کنن بخیر.

امشب به حکم تولدت همه ی ناراحتی ها رو کنار میزارم و از ته ته دلم برات بهترین آرزو ها رو می کنم.

آرزو می کنم هیچ وقت اون خنده های بی دلیلتو ازت نگیرن.امیدوارم اونی بشی که می خوای و نهایتا اونی رو پیدا کنی که آروم کننده ی لحظه هاته.

امشب شبه توئه.شب تولدت.دلم برات تنگ شده. به اندازه ی همه ی ۴ سال با هم بودنمون.

به اندازه ی صداقته همه ی لحظه های دوستیمون.کاش امشی بهت خوش بگذره.

شبت زیباااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!

۱۰  چاپ
تاریخ : سه شنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1386

عجب روزهای دلسرد کننده ایه.

هر چی میخوام بزنم به بی خیالی و بگم که اشتباه می کنم همش به خاطر فشار کارای این دوره است انگار نمیشه.دیگه دلم اینقدر شنیده که حتی حقیقت ها رو هم باور نمی کنه. حالا برم کجا شکایت کنم که یه چیزی مثل قبل نیست؟ برم به کی بگم انگار یه گمشده دارم؟؟؟آره انگار یه تیکه از وجودم رو یه جایی توی روزهای گذشته جا گذاشتم شاید هم گمش کردم.

همه اش شده کارهای تکراری. برو دانشگاه .سر کلاس بشین و غر بزن که چرا دارن باهامون بد تا می کنن بعد یک کم با بچه ها بگو بخند که چی؟ مثلا دانشجویی.جوونی.باید شیطنت و خنده در برنامه ی روزانه ات باشه.همه با هم بخندیم اما هیچ کسی از دغدغه های دل اون یکی خبری نداشته باشه.

بعدشم که بیا خونه یه استراحت کوتاه.جور کردن کارهای فردا.نوشتن برنامه های درمانی و تکمیل پرونده که واقعا انرژی گیر شدن این روزا...و بعدم بگیری بخوابی که مثلا منتظر یه روز تازه هستی.

میون این همه اتفاق بی هیجان تازه حسابشو بکن ببین اگه بفهمی توی دوران دانشجویی ات چقدر وقت الکی هدر دادی و حالا که به اینجا رسیدی چقدر کار نا تمام داری که فرصتی برای انجامشون نداری...دیگه همون حال و هوای باقی مونده هم از بین میره.

وقتی توی این دوره دیگه دوستی ها هم همشون دوستی های خاله خرسه ی معروف قصه هامون شده...وقتی نزدیک ترین رفقا هم چوب حراج به معرفت و دوستی میزنن...مگه میشه شوق شیطنت داشت؟؟؟

جالب اینجاست که همچنان ادامه میدیم.چرا؟نمی دونم.بارها از خودم پرسیدم چرا راهم رو عوض نمی کنم؟؟؟مگه من نبودم که همیشه هوار میزدم آی  آدما من هیچ وقت مثل کسی نیستم من همیشه خودمم همونی که دوست دارم.پس چرا می ترسم راهمو جدا کنم؟؟؟چرا آخه؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم دارم چیکار می کنم.انگار به چند روز دوری از این اوضاع و احوال نیاز دارم.به یه بی خیالیه عمیق. شاید به چند دقیقه خلوت کنار دریا...اما حیف که نه فرصتش هست نه موقعیتش.

شاید واقعا علاقه ام کم شده.شاید اشتباه می کردم و واسه این کار ساخته نشدم...اما می دونی آخره آخرش وقتی این همه جمله ی نا امید کننده به زبونم میاد میگم نشونه ی کم اوردنه پس اشتباهه پس باید ادامه بدم.

اما اینم پاک کردن صورت مسئله است نه حل اون.

این روزا حتی نوشتن هم آرومم نمی کنه.بزار بی رودرواسی بگم هیچ انگیزه ای منو به سمت نوشتن هم نمی کشونه.انگار همه ی علایقم گم شدن.آههههااااان...پیداش کردم.من خودمو گم کردم...این خودمم که بین حوادث دیروز و آرزوهای فردا گم شدم.این منم که توی تجربه ی احساسای گذشته جا موندم.آره ...من...با همه ی رویاهام...همه ی علایقم...آخ که این چقدر دلسرد کننده است!!!

۹  چاپ
تاریخ : یکشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1386

عجب زمونه ای شده هااااا

امروز چقدر توی دانشکده از کاراش خنده ام گرفت.مدل حرف زدن یا حتی نزدنش واسم جدید بود.

این همه احترامات خاص...اونم از اون...واقعا بعید بودا خودمونیم.

بیچاره چقدر توی این گیر و دار کنکور ارشدش میشینه کارای منو می کنه.آخی انگار باید بگم مهربون شده.

اما با همه ی اینا فکر کنم منم بی جنبه شدما.از بس تعجب کردم آخرش گیر افتادم.

حالا هم که قرار شد تابستون بمونه همین جا و قرار شد با هم چندتا کار انجام بدیم.

شایدم هر کیلینیکی که رفتم برای کار اونو هم بردم.خدا میدونه.

خداییش دوس دارم یه مدت همکار شیم دوباره.

هههههههههههههه.فکر نکنم امروزو هیچ وقت فراموش کنم!!!!

   1      2      3    >>