دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
۴  چاپ
تاریخ : سه شنبه 21 فروردین ماه سال 1386
گاهی بهت شک می کنم..به اون چیزی که توی تو دیدم....به اون قلب پاک....به اون دل رئوف...به اون وجودی که توش نه نامردی بود نه بی معرفتی....وقتی به اینجا میرسم حتی به خودم هم شک می کنم...احساس من اگه تا این حد راه خطا رفته باشه که دیگه نمیشه بهش اعتماد کرد.....یعنی ممکنه هر چیزی که از تو شناختم همه غلط و بی اعتبار باشه؟؟؟؟یعنی دیگران حق دارن؟؟؟....خدایا نزار اینجوری همه چیز بشکنه....نزار اعتقادم رو بهش از دست بدم...می ترسم تاوانش خیلی سنگین باشه....خدایا کمکش کن که بازم خودشو پیدا کنه....بازم بشه همون آدم مهربون و خوش قلب....آخه دلم واسه مهربونیاش خیلی تنگه...خیلی تنگ...
۳  چاپ
تاریخ : دوشنبه 20 فروردین ماه سال 1386

میدونی چیه؟اعصابم حسابی خورده...اولش هر چی می خوای میگی بعد میای عذر خواهی...آخه توی کدوم قانونی دیدی بشه اینجوری با کسی تا کرد؟

مگه من چقدر طاقت دارم؟چقدر می تونم تحمل کنم؟؟؟؟عشق رو تا کجا می پذیرم؟؟؟

دلم واسه همه ی لحظه های قشنگ احساسمون میسوزه....دلم واسه همه ی بیقراری هام تنگه.....تو همه رو به تاراج گذاشتی....تو منو شکستی...عاقبت....

۲  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 8 فروردین ماه سال 1386

در کار عشق ما همیشه اما بود

بی جانی ریشه از ساقه پیدا بود

آن شب که گفتی باورم کن با تو می مانم

دلواپسی های من از صبح فردا بود

آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست

باور نکردم گر چه این جمله زیبا بود

در عمق دریا هرگز

یک قطره پیدا نیست

پایان عشق ما

پایان دنیا نیست

مثل زلال آب

من باورت کردم

مینای یکرنگی

در ساغرت کردم

سلطان قلب خود

تاج سرت کردم

در چشم دل پاکان

پیغمبرت کردم

آن شب که گفتی باورم کن با تو می مانم

دلواپسی های من از صبح فردا بود

آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست

باور نکردم گر چه این جمله زیبا بود

در عمق دریا هرگز

یک قطره پیدا نیست

پایان عشق ما

پایان دنیا نیست...

حقیقت همینه...دنیا ادامه داره...چه ما باشیم چه نباشیم...چه عاشق باشیم چه نباشیم...دیشب چقدر به نامردیه دنیا فکر کردم و با چه بغضی خوابیدم.اما چه فایده که با طلوع خورشید امروز بازم روز از نو و روزی از نو...

میدونی جدیدا خیلی گرفته ام...از من بعید بود به اینجا برسم اما رسیدم...دلم این روزا می خواد اسمتو صدا کنم...داد بزنم...حتی بنویسم...اما...نمیشه...این وبلاگ رو ساختم که غریب باشم که هیچ کسی منو نشناسه تا راحت باشم تا از ته دلم بنویسم...فکر دیگران رو نکنم...اما اینجا هم نشد اسمتو بنویسم...انگار حتی چشمام هم نا محرم شدن...این چه حالیه خدایا...نجاتم بده...تمامش کن...دیگه نمی تونم...باشه...قبول...من کم آوردم...اما دیگه نمی کشم...بسه...تمامش کن...

 

 

   1      2    >>